تبليغاتX
دل نوشته های یه پسر روانی - پنجره 60

دل نوشته های یه پسر روانی

سلام ...

دلم بی تو خونه ... دلم بی تو تنگه ...

آقا جون خدا بیامرزدت ! چقدر دلمون برات تنگ می شه! می دونم چیزایی که اینجا دارم می نویسم حرف دل همه ی اهل خونه اس . آقا جون دیگه نیستیا ! رفتی و من رو با یه کوله بار از خاطره تنها گذاشتی ... آقا جون ؟! دلم واسه "میثم جون" گفتنات تنگ شده ! به این زودی ... ! آقا جون تا دیشب محکم بودم ... کوه درد بودم ... عروسک سنگ صبور شدم ! شونه ی محکم  هق هق های دلتنگی آدما شدم ... آقا جون ؟! یه اعتراف کوچولو ! من همیشه از بوی لباسات بدم می آمد ... اما دیشب اون بو همه ی وجود میثم رو ازش گرفت و به زور بغضش رو از پنهون ترین گوشه ی دلش کشید بیرون ! آقا جون اون مغازه چقدر بدون تو سرد بود ! هر جا نیگا می کردم تن لاغر و محکمت رو می دیدم ... تمام چروک های صورتت و زبری دستات توی دستم٬  اونجا بود ! آقا جون چه مرد خوبی بودی ! کاش اینارو وقتی زنده بودی بهت می گفتم ! بهت افتخار می کنم ! ۶۰ سال تموم صبح ساعت ۴ اون مغازه رو باز کردی !  من دیگه چه جوری برم اون خیابون ؟! فرید و تورو اونجا از دست دادم ... کاش زنده بودی ! همیشه شاکی بودم از اینکه از نوه هات پول می گیری واسه آبگوشت و کبابی که می آن مغازه می خورن ! اما کاش الان زنده بودی آقا جون  ... بخدا یه دونه دیزی می خوردم پول سه تا بهت می دادم ...

آقا جون ؟! مگه قرار نبود به من سیصد هزار تومن پول بدی ؟! چه قدر نامردی شد ! من واسه اون پول ۳ ماه بود داشتم نقشه می کشیدم ... آقا جون !؟ گربه ی ناز مغازه هم دلش برات تنگ شده بود ! وقتی رفتم اونجا تا آخرین غذای خوشمزه ای که پختی رو ببرم خونه اومد جلو ... نگاهش دنبال تو می گشت ... گشنش بود ! آقا جون ؟! دیشب نتونستم چیزی بخورم ... چه جوری می تونستم آخرین چیزی رو که پختی بخورم ؟؟ هان ؟؟
دیروز من به جات گل های حیاط رو آب دادم ... وقتی بیمارستان بودی من به عمه گفتم اقا جون قراره بیاد انگور های این درختارو بچینه و مثل هر سال سهم هر کس رو ببره در خونش بهش بده ... آقا جون نیومدی که ... نامردی شد ... آقا جون ؟!  هر دفعه که منو با دوس دخترم می دیدی بعدش چقدر شیطون می شدی ... چقدر پیش بابا اذیتم می کردی ... یادش بخیر ! دلم واسه چشمک هایی که می زدی و زیر لب می گفتی کارت درسته تنگ شده ... می دونم که نمی تونی برگردی ... دیگه هیچ وقت قرار نیست ببینیمت آقا جون ...

تمام وجودم توی آینه خط خورد ...

اما زود می آم پیشت ! مطمئنم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:11  توسط میثم  |