تبليغاتX
دل نوشته های یه پسر روانی - پنجره !؟ (51)

دل نوشته های یه پسر روانی

ببین میثم ! من از وقتی اومدم اینجا موقعیت های خیلی خوبی برام هست ! توی مهمونی می بینن ٬ اینور اونور ! حتی از مهندس های کارخونه ! اگه بخاطر پول دایی هم باشه هستن ٬ شرایطمم قبول می کنن که به عنوان خواستگار زنگ می زنن !  ولی من یه بار به z گفتم هر کی گفت تو رد کن ! ولی از این جریان به بعد برای اولین بار شک افتاده توی دلم ! برای تو بودم ! اخلاقت هر چی بود می گفتم کنار می آم ولی این که بهم وفادار نموندی همه چی رو خراب کرد ... من اینجام همه می گن دختر خواهر مح... !

کسی می فهمه دارم میمیرم ؟!؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:45  توسط میثم  |