ببین میثم ! من از وقتی اومدم اینجا موقعیت های خیلی خوبی برام هست ! توی مهمونی می بینن ٬ اینور اونور ! حتی از مهندس های کارخونه ! اگه بخاطر پول دایی هم باشه هستن ٬ شرایطمم قبول می کنن که به عنوان خواستگار زنگ می زنن ! ولی من یه بار به z گفتم هر کی گفت تو رد کن ! ولی از این جریان به بعد برای اولین بار شک افتاده توی دلم ! برای تو بودم ! اخلاقت هر چی بود می گفتم کنار می آم ولی این که بهم وفادار نموندی همه چی رو خراب کرد ... من اینجام همه می گن دختر خواهر مح... !
کسی می فهمه دارم میمیرم ؟!؟! ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:45  توسط میثم
|
