پنجره ای باز شد !
پنجره ای با نگاه مشتاقش !
نگاهی مشتاق به احتزاز ابدیت در سردابه ی نگاه های خسته ی خیابان !
به رنگ از رو رفته ی باد وحشی در جدال با تن خشک شده ی برگ های از خانه جدا !
به سایه ی پر تلاطم تنی پر آرزو ٬ در نیمه ی فقیر خیابان ...
آری ! این منم ! پسری با نگاه خیس در آستانه ی مرگ کبوتری خاکستری ...
فریاد کبوتر را در میان قهقه ی مستانه ی مشتی لاشخور صفت دیدم !
موسیقی مرگ بال های شکسنه اش را شنیدم ...
کاش بالی داشتم ! به سخاوت حاضر به معاوضه بودم ...
دل من گرفته زین جا ... هوس سفر هم دارم ! از غبار بیابان هم فراریم ...
ولی ...
پر و بالم را مستانه ی خنده ی مرگ به بیگاری گرفت
من آزاد بودم ! دمی چشم بستم ٬ مُردم !
چشمانم بارانی شد !
پرسیدند ٬ گفتم : دل من می سوزد که کبوتر ها را پر بستند !
اینجا ٬ در حیرت نگاه بهت زده ی من ٬ کبوتری خاکستری را پر بستند
و پر پاک پرستویی را ٬ بشکستند.