سلام !
دل به دریا زدن ...
توی این خراب شده یه دونه دریا هم نیست ! ولی داره ساخته می شه ! دریای اشک های نریخته ی مردم و خودم ! دریای خون دل هزار تا پدر و مادر نگران و چشم انتظار ! پدر و مادر هایی که هر لحظه در التهاب پر پر شدن پسر یا دخترشون دارن سیر می کنن ! هر روزم که داره بیشتر می شه ...
دست به دست خویش دهیم به مهر ... میهن خویش را کنیم آباد

به نام خداوند بخشنده ی مهربان !
خداوند جان و خرد !
خداوندی که نام مرا در قشنگترین قصیده ی رهایی قرار داد !
در نژاد آریایی ...
باز خویشتن به خاک می سپارم ...
در مغاک آن ٬ فشردگی دانه دانه های سرد و گرم خاک٬ بر دلم داغی می گذارد !
داغی به وسعت بیابان تشنه لبان و سرمایی به کراهت ذهن آشفته ی هوس٬ بر تنی بیمار !
زندگیم دو نیم است ! نیم بر خاک و نیم در خواب !
تو در کدامین نیمی ؟! در نیمه ی خاک یا بهنگام خواب ؟
آشفته و هراسانم از این که در کدامین نیم تو را ترک خواهم گفت ؟!
و در کدامین نیم٬ سودای تن سودا گر غم خواهم شد ؟
امروز ذهن من حالت تهوع دارد ! سرگیجه هم دارد ... هر دو در اول صبح !
دیدم که دیشب هرز می رفت !
دانستم که دور از چشمم آبستن شده ...
کوچه ای بود دیشب !
کوچه ای پر از آلت آبستن ساز ...
کوچه ای پر از هوس های ناب ٬ آرزوی تن ٬ و اجبار شرم ...
اجبار شرم بی حیا !
اجبار داغ تازیانه ...
اجبار ترس مغاک ...
اجبار پر پر شدن دل ٬ تن ٬ روح و احساس !
اجبار اخطار ...
بیم ناک باش از هوس ...
بیم ناک باش از سودا ...
در این کوچه مرگ به در هر خانه محتسبی دارد ...
ولی من آبستن شدم !
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:52 توسط میثم
|