چترتو ببند بذار بارون خیست کنه ...
خوبید ؟
من خوبم ! خوبم ! خوبم !
این اِکو بود ها ...
آخه امروز می خوام سخنرانی کنم ! به قول کامران نجف زاده تریبون آزاد ۲۰:۳۰ ! البته فرقش اینه که امروز قراره این تریبون آزاد توی اتاق کوچیک من برگزار شه
! قفسمون مثل اینکه نگهبانش خوابش برده ! بیدار شو ...
منم خواب آلودم ! اما یکی می گه سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده ی من ...!
پریروز بود ! بیدار شدم ... صبح ساعت ۸ بود ! رفتم پایین ! ولو شدم روی مبل جلو TV ! روشنش کردم ... :
روز بود ! مثل اینکه جایی آتیش روشن کرده بودن ! یا شایدم چون دوربینه موبایل بود و کیفیتش کم بود اونجوری دیده می شد ! دوتا زن بودن ! نمی دونم چه جوری رفته بودن توی زمین ! یا شایدم از اول همون جا بودن ؟ چرا
یه طناب پیچیده بودن دور بازوشون ! ؟! نمی دونم چی شد ! مثل اینکه آفتاب پوستشون رو اذیت می کرد
یکی هی می رفت با پاش می زد توی سینشون ! شاید لال بودن ؟! زبان اشاره ی تازس ! تازه اختراع شده ! دیگه آفتاب اضافه بود !
یه آدم خوب اومد دوتا گونیه سفید کرد روی سرشون که آفتاب اذیت نکندشون ... ٬ خدا خیرش بده ! زمین به حد کافی گرماش اذیتشون می کرد ! ولی دیگه چرا پایینه گونی رو گره زد ؟! ولی چرا عرقشون رنگ خون بود ؟!
نمی دونم چی شد ... احساس کردم داره برف می آد
آخه می دیدم که زمین داره با دونه های سفید کوچیک پر می شه ... رفته رفته برف تند تر شد ... دونه هاشم درست تر ... مگه برف سفید نیست ؟! پس چرا اون گونیه سفید رفته رفته قرمز می شد ؟!
اون خانوما توی گونی مثل اینکه داشتن می رقصیدن
به صدای دونه های برف که بعدش تگرگ شد ... اما بعدش مثل اینکه خیلی خسته شدن و دیگه تکون نخوردن!حسابی عرق کرده بودن ٬ ![]()
دو روزه دارم فکر می کنم چرا اونجارو واسه رقصیدن انتخاب کردن ؟! دارم فکر می کنم خدا توام بی کاریا ! وسط جشنه میلاده دو تا تن فقط برف باریدنه ؟! می زاشتی با خیال راحت ٬ بدون ترس از سرما می رقصیدن ! چی می شد مگه ؟! ولی خوب دیگه ! تو خدایی ! همیشه حکمتی داری توی آستینت ؟! مگه نه ؟!
اگه اونا خونه داشتن ٬ اگه اونا یه سر پناه داشتن دیگه مجبور نبودن برن وسطه خیابون مهمونی بگیرن واسه تنشون ! کاش بهشون یه خونه با یه ذره غذا می دادی ...
بر می گردم ! ... البته توکلتُ علی الله ![]()
پ.ن (۱): این داستان از وبلاگ توحید کپی شده.
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم . وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم.
جان گفت نسیه نمیدهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت: اینجاست
«لیستت را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستی ببر».
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت وآن را روی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورد کن.
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت ومتحیر خشکش زد.
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
آری ... فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است... !
پ.ن (۲): چه خیال انگیز و جان بخش است اینجا نبودن ...
آهنگ زمستون افشین مقدم ! گوش کنین حتما!
تو مثل من زمستونی نداری ٬ که باشه لحظه ی چشم انتظاری !
گلدون خالی ندیدی ٬ نشسته زیر بارون ٬ گلای کاغذی داری توی گلدون ...