می دانمت !
تو نیز مثل من٬مثل ما ٬مثل همه ٬شب در گلویت گیر کرده ...
دل من می سوزد
که کبوتر ها را پر بستند ...
که پر پاک پرستو ها را بشکستند ...
آیا تو نیز خواهی خواند ؟ این نغمه ی سبز را تا به جاودان !؟
آیا تو نیز به رنگ چمن ٬ به رنگ گیاه ٬به رنگ زندگی دلبسته بودی ؟!
معصومانه ی نگاه تو٬آری ! خود تو ٬بال اندوه مرا گشود و به بیکران برد !
لحظه ای پنداشتم آزادم ! لحظه ای بال خود را به سبزینگی ِ آسمانِ شهرم بخشیدم ...
ولی افسوس همه خواب بود !
افسوس همه بیداد بود .
ماندنم برای آن است که بمانی ...