تبليغاتX
تودلیهای یک پسر متاهل - پنجره 105
خوب !

 

 

 

 

 

این همه جای خالی پر شده از صدای ماهی ! نه این شعر نیست ! لطفا بد برداشت نکنید  !
شده است که ماهی شوید ؟! تا در فنجان چای چشم او ، آنقدر شنا کنید تا شاید بیدار شود ؟

چه دلی دارم من !
که تیر رها شده از ابروان تو
پاره اش نمی کند ...

می گویم ؟! دلم می خواهد دود شوم ! می دانی چرا ؟ تا شاید بتوانم به هوای تو روم .
این نیست رسم مردانگی که تو باشی خفته در جای من و جای من باشد بیگانه با من !


باشد ! خوابی ...
ملالی نیست جز
بوسه ای بر آتشگاه لبانت .

خجالت می کشم که بگویم
آن جا ، جای من است !

تو زمین منی ...

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 16:43 توسط میثم |