این همه جای خالی پر شده از صدای ماهی ! نه این شعر نیست ! لطفا بد برداشت نکنید !
شده است که ماهی شوید ؟! تا در فنجان چای چشم او ، آنقدر شنا کنید تا شاید بیدار شود ؟
چه دلی دارم من !
که تیر رها شده از ابروان تو
پاره اش نمی کند ...
می گویم ؟! دلم می خواهد دود شوم ! می دانی چرا ؟ تا شاید بتوانم به هوای تو روم .
این نیست رسم مردانگی که تو باشی خفته در جای من و جای من باشد بیگانه با من !
باشد ! خوابی ...
ملالی نیست جز
بوسه ای بر آتشگاه لبانت .
خجالت می کشم که بگویم
آن جا ، جای من است !
تو زمین منی ...