تبليغاتX
تودلیهای یک پسر متاهل - پنجره 103
می دانی ؟! آمدنم بی دلیل است !
ولی اصلا شبیه آن بی دلیل هایی نیست که گاه و بی گاه در کوچه پس کوچه های ذهنم نقش می بندد ! شانه ی خویش را بالا می اندازم بی آنکه بدانم به کدامین سوال نپرسیده جوابی داده ام ! ولی دلم می خواهد این را بدانی که من کافر شده ام !

من خدایی دگر یافته ام ، بر قبله ای دگر نماز می گزارم و خدایی دگر را می پرستم ...
ملحد بودن هم برای خود عالمی دارد !

دلم می خواهد بدانی که اوست خدای من !
دلم می خواهد بدانی که من وضو با طراوت دستانش می گیرم ...
دلم می خواهد بدانی که بر زلف کمندش نماز می گزارم ...
و هیچ گاه از لحظه ای که معبودی نو یافته ام ، نماز شب خویش را از یاد نبرده ام ...

می دانی ؟! اینجا ، در شهر کوچکم ، مثل این است که همه کافر شده اند ! با جنگ و ارابه های مرگبار هم نتوانستم مقابل این قوم کافر ایستادگی کنم ! گوئیا آن ها همه با هم ، همه ی وجودشان را برای معبودی نو می دادند ...


نمی دانم چرا ؟؟ ولی این قوم خدای خویش را بر پیکره ای دادند .

در هنگامه ی جنگ شنیدم که کسی رو به آسمان کرد و گفت :
می دانی ؟!
آغوش گرمش ، تو را از یادم می برد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 21:42 توسط میثم