پرسیدند : خوابی یا بیدار ؟!
خود نیز در عجبیم که خوابیم یا بیدار ! بازی دکتر دکتر با پسر بچه های کوچه ی غربت گرفته ؛ تاریک خانه ی بازداشتگاه نم کشیده ی کلانتری 15 و 17 ؛ پرونده سازی های احمقانه ی : جرم : ایجاد مزاحمت برای ناموس خودش !!! پشت بام های نیمه شب ! ولگردی های بامداد روشن ! تابستان های زمستانی و زمستان های تابستانی ! همه و همه ما را به مثابه خوابی می ماند که در ورطه ی آن گرفتار آمدیم و چیزی نصیبمان نشد جز :
گه گیجه ای آبی رنگ ...
به رنگ دو تصادف ! به رنگ خواب های آشفته و گر گرفتن های نیمه شب ! به رنگ مالباختگی ! به رنگ عقب ماندن ! به رنگ معلولیت ...
باور داشتن به بیداری ، الان ! ؛ همانقدر احمقانه است که باور کنی اینجا پایان راه همه ی آرزوهاست !
باور داشتن به بیداری ، الان ! ؛ همانقدر احمقانه است که باور کنی اینجا می شود بنزین مفت پیدا کرد !
باور داشتن به بیداری ، الان ! ؛ همانقدر احمقانه است که باور کنی امشب پاهایت را بیرون لحاف نمی گذاری !
می دانم ! احمقانه است ! هر لحظه ی این نوشتن احمقانه است !
می دانم ! احمقانه است ! هر لحظه ی این روز ها احمقانه است !
می دانم ! احمقانه است !
این که تو فکر می کنی من احمقم ؛ احمقانه است !
دنیای وارونه ی من این روز ها خوب به من می رسد ! دنیای شما چه طور ؟!
ما شکرگزاریم ! برای هر لحظه ی احمقانه ! برای این بی بنزینی ! برای داشتن تو ...
اما نگرانیم !
نگران همیشگی ؛ برای چشمان قهوه ای تو ...