تبليغاتX
تودلیهای یک پسر متاهل
ديوانه كاريست !

تو نيز مي داني چه مي گويم ! او با خود است ، ما درگير اوييم .
اين قانون جنگل است كه او اسب خود را بر در خانه ي ما بسته است .
اين قانون ماست كه او شكاف محدوده ي ماست !

مي تراود از من خشم ؛ مي تراود از من نفرت .
ترسم نرسي به كعبه اي اعرابي ؛ كاين ره كه تو مي روي به تركستان است .

تو داني كه شعله ي آبستن افكارش ؛ روزي
تو را به زير آورد و خود در بستر تو به خوابي عميق رود .

نمي ترسد از آبستن كردنت.
نمي ترسد از آشكارا گفتنش .
كه تو لايقي آني كه نطفه ي آهش را در شكم مار گونه ات بپروراني .

داني ؟
تو ؛ تو ... درد زايمان كودكش را لايقي .


+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 12:50 توسط میثم |

سلام !

نوشتنم اومده ! از این دور باطل زمون نوشتنم اومده ! از این تکرار تکرار ها نوشتنم اومده ! کجا هست غیر اینجا که بتونی با خیال راحت از ترسات بگی ؟ از دغدغه هات ؟ از غصه هات ! کمتر کسی اینجارو جدی می گیره و همین انگیزه ی خوبیه که هر چی داری رو کنی !

ولی بدیش اینه که ندونی همیشه یکی هست که دنبالت می گرده  ...

بی خیال ؟ تقریبا توی هر پستم یه بار این بیخیال اومده ! ولی هیچ وقت خودمم نفهمیدم واقعا بی خیال چی ؟! یکی می آد با تموم ژست می خواد حالیت بکنه که می فهمدت ، یکی دیگه ام پیدا می شه می گه میثم ؟ تو اصلا حالت خوب نیست ! درست وقتی که دارم از ته دل می خندم ! حالا به چی ؟ ( ! )

یه بازی شروع شد ! با جدیت تمام !

- میثم ؟
- حاضر ؟!
- آقای هپی ! چی می شه که تو همیشه می خندی ؟
- what can i say ?! همینجوری ! no particular reason ! شاید به این رویاها
- can u explain more ? pls
-  خودتون ببینید ؟! کشکی اومدم اینجا ! کشکی امتحان دادم ! ولی واقعا قبول شدم ! این که این من نبودم که قبول شدم خنده داره ! it was my imaginations ! خنده دار نیست ؟! do u understand ؟

ایمان بیاریم به آغاز فصل سرد ! هنوزم هستن بچه هایی که توی این سرما زیر لب فحشت می دن و ازت خواهش می کنن که یه دونه از روزنامه های دیروزشون رو بخری ! نمی دونم خودشون می دونن که اونا هم مثل روزنامه هاشون اخبار دیروز این مملکتن یا نه !؟ خیلی بده که یکی مثل خیلیا پشت دیروز ها گم بشه ! در و دیوار اتاقم امروزی شدن ! همه ی کاغد عای دیروز رو از جلوی چشام گم کردم ولی هنوز خودم در حال و هوای ۷ سالگیم موندم ! ولی گناهکار ...

 

 

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
گر به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:32 توسط میثم

می نویسم برای تو
برای تو که رفتی و به جا گذاشتی یادگاری از سال های دور

کاش می دانستی چه آتشی بر پاست
کاش می دانستی که یادگاریت زندگیم را به سیاهی کشانده
کاش می دانستی ...

همه چیز زیبا بود !
هست
اما
اگر بگذارند ...............................................................

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 3:25 توسط میثم

نیستی چیره می گردد و من
چون کودکی به دنبال جانی خیالی
میان نقاشی هایم می گردم ...

میان نقاشی هایم از تو ...
میان نقاشی هایم از آن ها ...

چه دردیست که بدانی مرد پیر کفاش خیابان
شاید هنوز چشمانش نگران به دنبال قدم های تو باشد ...

گفته بودم اما نمی دانستم
که هرزگی افکارم  از خیالم
قوی تر است و آن ها را جان می بخشد !

یاد کودکی هایم ٬ یاد آن روزگاران ٬ یاد تو
یاد مان ٬ یاد باد
در این گرداب یأس .

شکستنم نزدیک است .
به سراغ من دیوانه اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من ...

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:23 توسط میثم |

ترسم نرسی به کعبه  ای اعرابی 
              کاین ره که تو می روی به ترکستان است ...

نگاهت مانند دالانیست به باغ جهنم
به آن باغ های آکنده از آتش
به صدای سوز یتیمان ...

بیا به جنگ تن به تن ! دانی ؟!
سکوت من نه از بهر رضاست !

من سکوت بر آن آتشی دارم
که ابلیس تو  تو را دامن کشان
به آن می کشاند و تو با لبخندی
هنوز در خواب بهشتی ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 9:53 توسط میثم

آن ها حتی پاچه ی افکارمان را نیز می گیرند .

فکر اینم که

من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی بر خیزد ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:53 توسط میثم

سلام ...

می دانمت !
تو نیز مثل من٬مثل ما  ٬مثل همه ٬شب در گلویت گیر کرده ...

دل من می سوزد
که کبوتر ها را پر بستند ...
که پر پاک پرستو ها را بشکستند ...

آیا تو نیز خواهی خواند ؟ این نغمه ی سبز را تا به جاودان !؟
آیا تو نیز به رنگ چمن ٬ به رنگ گیاه ٬به رنگ زندگی دلبسته بودی ؟!

معصومانه ی نگاه تو٬آری ! خود تو ٬بال اندوه مرا گشود و به بیکران برد !
لحظه ای پنداشتم آزادم ! لحظه ای بال خود را به سبزینگی ِ آسمانِ شهرم بخشیدم ...

ولی افسوس همه خواب بود !
افسوس همه بیداد بود .

 

ماندنم برای آن است که بمانی ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:54 توسط میثم

می دانی ؟! آمدنم بی دلیل است !
ولی اصلا شبیه آن بی دلیل هایی نیست که گاه و بی گاه در کوچه پس کوچه های ذهنم نقش می بندد ! شانه ی خویش را بالا می اندازم بی آنکه بدانم به کدامین سوال نپرسیده جوابی داده ام ! ولی دلم می خواهد این را بدانی که من کافر شده ام !

من خدایی دگر یافته ام ، بر قبله ای دگر نماز می گزارم و خدایی دگر را می پرستم ...
ملحد بودن هم برای خود عالمی دارد !

دلم می خواهد بدانی که اوست خدای من !
دلم می خواهد بدانی که من وضو با طراوت دستانش می گیرم ...
دلم می خواهد بدانی که بر زلف کمندش نماز می گزارم ...
و هیچ گاه از لحظه ای که معبودی نو یافته ام ، نماز شب خویش را از یاد نبرده ام ...

می دانی ؟! اینجا ، در شهر کوچکم ، مثل این است که همه کافر شده اند ! با جنگ و ارابه های مرگبار هم نتوانستم مقابل این قوم کافر ایستادگی کنم ! گوئیا آن ها همه با هم ، همه ی وجودشان را برای معبودی نو می دادند ...


نمی دانم چرا ؟؟ ولی این قوم خدای خویش را بر پیکره ای دادند .

در هنگامه ی جنگ شنیدم که کسی رو به آسمان کرد و گفت :
می دانی ؟!
آغوش گرمش ، تو را از یادم می برد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 21:42 توسط میثم

سلام!

پرسیدند : خوابی یا بیدار ؟!

خود نیز در عجبیم که خوابیم یا بیدار ! بازی دکتر دکتر با پسر بچه های کوچه ی غربت گرفته ؛ تاریک خانه ی بازداشتگاه نم کشیده ی کلانتری 15 و 17 ؛ پرونده سازی های احمقانه ی : جرم : ایجاد مزاحمت برای ناموس خودش !!! پشت بام های نیمه شب ! ولگردی های بامداد روشن ! تابستان های زمستانی و زمستان های تابستانی !  همه و همه ما را به مثابه خوابی می ماند که در ورطه ی آن گرفتار آمدیم و چیزی نصیبمان نشد جز :

گه گیجه ای آبی رنگ ...

به رنگ دو تصادف ! به رنگ خواب های آشفته و گر گرفتن های نیمه شب ! به رنگ مالباختگی ! به رنگ عقب ماندن ! به رنگ معلولیت ...

باور داشتن به بیداری ، الان ! ؛ همانقدر احمقانه است که باور کنی اینجا پایان راه همه ی آرزوهاست !
باور داشتن به بیداری ، الان ! ؛ همانقدر احمقانه است که باور کنی اینجا می شود بنزین مفت پیدا کرد !
باور داشتن به بیداری ، الان ! ؛ همانقدر احمقانه است که باور کنی امشب پاهایت را بیرون لحاف نمی گذاری !

می دانم ! احمقانه است ! هر لحظه ی این نوشتن احمقانه است !
می دانم ! احمقانه است ! هر لحظه ی این روز ها احمقانه است !
می دانم ! احمقانه است !

این که تو فکر می کنی من احمقم ؛ احمقانه است !

دنیای وارونه ی من این روز ها خوب به من می رسد ! دنیای شما چه طور ؟!
ما شکرگزاریم ! برای هر لحظه ی احمقانه ! برای این بی بنزینی ! برای داشتن تو ...
اما نگرانیم !


نگران همیشگی ؛ برای چشمان قهوه ای تو ...


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:14 توسط میثم

هستی از ما آلت خورده است ، ما از هستی .

گاو آهن گونه می دویم ما ! بدون هیچ هستی ...

دوس داری قار قار کنی ؟! خوب بکن ! منتهی می تونی بری یه جای دور  ! ما به کلاغ های فضله خور اتاق اجاره نمی دیم ! راستی یه سوال دارم !؟ می دونی تو همان خاکی که هستی ؟ کجات خراب بوده ؟! منظورم کدوم نطفه اس ! نطفه ی مامانت یا سرباز بابات که تو اینقدر جنگلی شدی ؟! طبیعتت فقط به درد بتن با تاب فشاری 5456465778 می خوره ! راستی یه کادو دارم برات ! به زودی به دستت می رسه ! ویسکی پرورده توی چوب بلوطی که با جیش دوستم مزه دار شده ! اوه داشت یادم می رفت !

هپی ولنتاین ! عشق پانزده سانتی از آن تو ...

می تونم بپرسم اسبتو کجا می بندی ؟! تاحالا کسی بهت گفته به مویی بندی ؟!

شاید که آینده از آن ما ...

اون موقع می خوای چیکار کنی ؟! می دونی من می تونم خیلی کینه ای باشم ! چیکار کنم ! منم مثل تو مصالحم خراب بوده ! ولی از پشت و جلو خوب بهم رسیدن ورز اومدم ! اگه خاموشم مپندار که راضیم !

تو ای شکاف محدوده ی من ... سفید دردانه ی من ...

پ ن ( 1 ) : کرم خاکی عزیزم ! مخاطب این مطلب تو نیستی ! اصلا !!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 0:24 توسط میثم |

 

عربای بو گندو ! عربای شیر شتر خور ! مردای عرب اگه مرد بودن که روسری سرشون نمی کردن ! عربای وحشی و هزار جور از این حرفای زیر دیپام در حد دروازه غار ! حرف هایی که هر روز و هر روز نثار روح این اعراب می کنیم و لی غافل از اینکه تمدن اعراب در ۱۴۰۰ سال پیش بسیار بسیار غنی تر و پیشرفته از تمدن حال حاضر کشور ما بوده ! می گید چه طور ؟

داشتم با حاج آقا ... رئیس گزینش استانداری ... حرف می زدم بحث کشیده شد به نا هنجاری های اجتماعی ! بیچاره چشماش گرد شده بود ! نمی دونم از کجا الهام شد گفتم حاج آقا ؟ انصافا اعراب از ما خیلی متمدن تر بودن ! گفت چه طور ؟ گفتم :

حضرت رسول در زمان خودش فردی بود که یک نا هنجار اجتماعی به تمام معنی بود . بر خلاف قوانین مرسوم در جامعه رفتار می کرد و خیلی آشکار مقدسات جامعه رو به سخره می گرفت و حرف خودش رو می زد تا جایی که کم کم سخن محمد به هنجار تبدیل شد و قانون مرسوم جامعه به نا هنجار !

ولی آیا اگر اعراب آن زمان جاهلیت (!) دارای سعه صدر فوق العاده ای نبودند آیا باز محمد قادر بود که نا هنجار خود را تبلیغ کند و مردم را به سوی آن چه که خود باور داشت فرا خواند ؟ در آن زمان ٬ اعراب با سعه صدر خود راه بیرون آمد از آن جاهلیت هولناک را برای خود به ارمغان آوردند و در حداقل پیشرفت ممکن دیگر دختران خود را زنده به گور نکردند .

ولی آیا امروز اگر محمد دیگری ظهور کند و سعی در شکستن هنجار های غلط جامعه کند ٬ ما مانند اعراب در مقابل وی سکوت می کنیم ؟ در حداقل حالت ممکن دادگاه انگیز.اسیون ٬ شکنجه ٬ گرفتن توبه نامه و ... ارمغان ما برای آن شخص خواهد بود ! و در حالت های غیر عادی زندانی سی.ا.سی ٬ سلول های انفرادی ٬ ش.کنجه های هولناک و در نهایت مرگی دهشتناک نصیب وی خواهد شد .

چنین است که اعراب ۱۴۰۰ سال پیش ٬ از یک بعد دارای تمدن بسیار پیشرفته تر از امروز ما بودند .

در مقدسات عرفانی و معنوی جامعه جای هیچ گونه دخل و تغییری نیست . ولی آیا می توان در مقابل بت ها و قوانین ساخته و پرداخته ی ذهن بشر نیز چنین جکمی را صادر کرد ؟

ما نیز باید دارای سعه ی صدر در مقابل نا هنجار ها باشیم ! شاید حکمتی در کار باشد ...

تنها جوابی که داد : چشمانی گرد شده و نگاهی عاقل اندر سفیه !

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:26 توسط میثم

سلام !

خوب خودتون ببینید !

با یه کم شرح ! از زمین :

1962. A soldier shot by a sniper hangs onto a priest in his last moments

1962. A soldier shot by a sniper hangs onto a priest in his last moments


 A mom and her children try to cross the river in South Vietnam in an attempt to run away from  US troops . 1965

1965. A mom and her children try to cross the river in South Vietnam in an attempt to run away from US troops


1966. U.S. troops in South Vietnam are dragging a dead Vietkong soldier

1966. U.S. troops in South Vietnam are dragging a dead Vietkong soldier


1972. After South Vietnam planes accidentally drop a bomb on a town

1972. After South Vietnam planes accidentally drop a bomb on a town


1973. A few seconds before Chile ’s elected president Salvador Allende is dead

1973. A few seconds before Chile ’s elected president Salvador Allende is dead during the coup


1975. A woman and a girl falling down after the fire escape collapses

1975. A woman and a girl falling down after the fire escape collapses


1980. A kid in Uganda about to die of hunger, and a missionaire\

1980. A kid in Uganda about to die of hunger, and a missionaire


1982. Palestinian refugees murdered in Beirut , Lebanon

1982. Palestinian refugees murdered in Beirut , Lebanon


1992. A mother in Somalia holds the body of her child who died of hunger

1992. A mother in Somalia holds the body of her child who died of hunger.


میدونم هر روز از اینا بد تر هاش رو می شه توی خیابونای این شهر لعنتی دید ولی خوب ...

هر جا که هستم باشم ! آسمان مال من است ... دل سهراب سپهری هم خوش بوده ها !!!

+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 15:25 توسط میثم |

سلام !

خوبید ؟ من سعی می کنم خوب باشم ! می شه به چیزی باور نداشته باشید ؟ قبلا می شد گفت به تنها چیزی که باور داشتم خودم بودم ولی الانا به این نتیجه رسیدم که حتی نباید به خودت باور داشته باشی . مگه غیر اینه که هر بلایی سر آدم می آد توی زندگی در نهایت دلیلش خود آدم و تصمیماتش بود و هست ؟ باور کنید غیر این نیست ...
من همه رو به قوی بودن دعوت می کنم ٬ به دوستی با زندگی ٬ به دوستی با غم و غصه ها ٬ به دوستی با درد ! نه مثل خیلی از آیین و مکتب ها که همیشه بحثشون روی جنگیدن با غم و غصه و مشکلات دنیا و این جور چیزا می چرخه ٬ ولی الان خودم یه جا گیر کردم که دنبال یه نفر می گردم حرفای خودم رو سرم فریاد بزنه !از هر چی دوستی و رفاقت با این جور چیزا دیگه حالم به هم خورده و همین طور از بقیه چیزا !  چند روزه نوار روحم فقط یه خط صاف نشون می ده ! بدون ذره ای پرش ! نمی دونم کجا رفته میثم جون ! اما می دونم که بد جور رفته ...

به همه چی فکر می کنم ! منظورم چیزای بد ! به خود کشی ٬ به فرار ٬ به بی تفاوتی بیشتر و ...
هر کاری می کنم و هر تغییری که به وجود می آرم بازم همون حرفای همیشه گی رو می شنوم .

دلم تنگ است و روحم افسرده و بیزار
شب است و چراغی دور در مرغزار

چراغی که نمی تابد بر نا مردم شهر
چراغی که سویش نیست بر نیرنگ ِ دهر

من شدم سویی کور بر سَردر ِ هر کلبه ی نور
من شدم سنگ صبور در بر ِ هر تُنگ ِ بلور

من شدم رود ٬ بستر هر اشک ِ کبود
من شدم سیل ٬ روان بر هر چشمه ی کور

من شدم خشم٬ بر تو ای دادگر دهر
من شدم اشک ٬ بر تو ای زرگر جهل

                                                                          (نوشته شده توسط میثم ٬ ۲۹/۷/۸۷)

ولی الان ؟!! بی حوصله و بی هدف و بی امید نشستم اینجا منتظر بازی تازه ی سر نوشتمم !!!
گله ای نیست ! همه رقمه پایشم...

ولی کنون من گریزانم از خویش.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 18:50 توسط میثم

سلام !

رکوردی دیگر ! شایدم دیگه هیچی ! نه دیگه رکورد مهمه ! این یکی رو مطمئنم که مهمه! ببین ؟! بسته دیگه ! هان ؟! تا کی ؟!
تا به کی این چنین تکرار ؟
تا به کی چنین تکرار ِ تکرار ؟
تا به که سر به دیوار کوفتن ؟!
تا به کی هوش ز دلدار بردن ؟!

آخر خط رو دیدیم ! یعنی خیلی وقته داریم می بینیم اما همین جوری داریم می ریم جلو ! منتظر ایمیلتم فرید . زود تر لطفا ! من از پایان می ترسیدم و آغاز کردم ؟!!! چه کار احمقانه ای ! ای لعنت به این اندیشه ها ! ای لعنت به این کوفت و زهر ماری هایی که به ذهن آدم می آد . ای لعنت به اونجایی که حتی معرفتم معنیشو برات از دست می ده ! لعنت به سکوت مطلق وجودت ! لعنت به تماشای آب شدن افکارت ! لعنت به تب کردنه روحت میثم ... لعنت به تو ٬ به روحت ٬ به زندگیت و به خود کشیت . چه کردی با خودت ؟! کاش همونجوری خفه خون می گرفتی ٬ کاش همون جایی که ۴ سال پیش بودی می موندی ! کاش نمی فهمیدی ٬ کاش این قدر بی تفاوت نمی شدی ! کاش ٬ کاش ٬ کاش ...

هر تلاشی برای فهمیدن سفت تر کردن طناب دار دور روحته !

روزنامه ی همشهری که دقیقا سه روز عقبه از دنیا ! بقیه روزنامه هارو نخوندم ! اونا چه طور ؟!

پ.ن (۱) : باز باران٬ بي ترانه٬ باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه٬ مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه...

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 11:3 توسط میثم

سلام !

از یکی پرسیدم که راجع به چی بنویسم گفت از حماقت آدم ها !
خوب حالا حوصله دارید نطق یه احمق رو راجع به حماقت آدم ها بشنوید ؟!

به نام خداوند بخشنده و مهربان !
خدای هر چی آدم احمقه و خدای یه احمق دو پا به نام میثم ... میم مثل میثم ! از حماقت نوشتن سخته ! تصمیم گرفتم از خودم بنویسم ! یه روز به یکی گفتم من معنای کلماتیم که به زبون جاری می شه ! حماقت هم از اون کلماته !

حماقت یعنی چی ؟ یعنی با دستای خودت هر چی که ساختی رو خراب کنی یا هر چه که خراب کردن رو بسازی ؟ یعنی امیدوار کردن یا نا امید کردن ؟! حماقت یعنی یه انقلاب تازه ؟! یه لبخند به نا اهلش و رفاقت با یه آدمی که می فهمه ؟!  یعنی نصف شب ساعت ۲ پاشی و همه ی خطر های یک شب تنها رو به جون بخری و با دوس دخترت جیم بزنی به خیابونا و آخرش لو بری یا مثل بچه های خوب بخوابی و لذت نصف شب های تابستون رو توی بغل دوس دخترت حس نکنی ؟ حماقت یعنی از ترس نگاه ها و حرفای دیگرون مثل یه گوسفند بسته زبون یه گوشه بشینی و چشمت به ساعتت باشه که کی لحظه ها تموم می شن یا با آتیش جوونیت همه رو شاد کنی و یخ همه ی آدم بزرگارو باز کنی و اونارم توی آتیش جوونیت سهیم کنی ؟! یعنی با کسی که دوستش داری بری بیرون ٬ بگی بخندی ٬ نفس بگیری و نفس بدی یا از ترس مامور ها و یه تعهد ساده صبح تا شب خودتو توی چهار دیواریه اتاقت حبس کنی ؟! یعنی شبای سرد زمستون در تراس اتاقت رو باز کنی تا با گرمای تنت و اتاقت هوای بیرون گرم تر شه یا از ترس سرما خوردن شیر شوفاژ رو تا آخر باز کنی تا گرم شی ؟! یعنی بری هر روز قهوه بخوری و یه دونه سیگار بکشی یا واسه دو هزار تومن پولش دور هر چی کافی شاپ رو خط بکشی ؟! حماقت یعنی با دوستات یه گوشه بشینی و پچ پچ کنون واسه حراست و انتظامات شعر بسازی و بخندی یا از ترسشون مثل بچه های خوب بری دانشگاه و بر گردی ؟! حماقت یعنی عاشق یه دختری بشی که هیچی ازش نمی دونی ٬ بعدش افسرده شی که چرا اون من رو دوس نداره یا این که با عشقت اینقدر آتیش بشی که پدر اون دختر بیچاره رو در بیاری :دی ؟!

 کدوم یکی از اینا می شه حماقت ؟!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:11 توسط میثم |

تو بارون که رفتی ٬ شبم زیر و رو شد
                        یه بغز شکسته ٬ رفیق گلو شد

تو بارون که رفتی ٬ دل ِ باغچه پژمرد
                         تمام وجودم ٬ توی آینه خط خورد

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:5 توسط میثم

سلام !

فکر تاریکی و این ویرانی ٬ آمد تا با دل من ٬ قصه ها ساز کند پنهانی ...

دیدگاه های ابلهانه ی یه پسر نابغه ی روانی ! هر روز اینارو واسه خودم عقب جلو می کنم ببینم به کجا می رسم آخر سر ! کلی موشک هوا کردیم امروز ! کلی صدا شنیدیم امروز ! صدای پرده برداری از ۵ دستگاه خود پرداز سرنگ و کاندوم واسه معتادا ! این یکی مثل موشک فجر یک صدا کرد ! دنیارو لرزوند ! عوض جمع کردن اون عوضی هایی که جوون های مردم رو معتاد می کنن دستگاه خود پرداز سرنگ نصب می کنیم وسط خیابون ! بابا دس مریزاد !
ولی خودمونیم ! کسی نمی خواد ما سالم بمونیم ! جوون سالم علاوه بر هزار یک تا چرایی که توی ذهنش به وجود می آد احتیاج به تفریح داره ! نیاز به ارتباط داره ! نیاز به تضمین شغلی داره ! یکی باید هم جواب اون هزار و یک تا چرا رو بده و هم همه ی این نیاز هارو پاسخگو باشه ! مگه نه ؟!
ولی جوون معتاد چی ؟! همه ی فکر و ذکرش داروشه ! جوونه معتاد فقط یه دونه چرا توی ذهنش هست : چرا دارو زیاد نیست و راحت تر بدست نمی آد ! که مسئولین متعهد ایرانمون لااقل به این چرا پاسخ می دن و به روش های شگفت انگیز نیاز های معتادای عزیزمون رو بر آورده می کنن ! می گم بیاید بریم معتاد شیم ! لااقل تفریحات اونا و مایحتاج زندگیشون تنها چیزیه که توی این خراب شده راحت گیر می آد ! فقط یه ذره هزینه اش بالاس که اونم ایشالله با این وضعی که من دارم می بینم تا چند ماه آینده یارانه های نهاد های حکومتی بهشون تعلق می گیره دیگه تو کو.نمون عروسی می شه ! دوا مفت ! منقل یه بار مصرف برای رعایت بهداشت بیشتر ! دارو های استانداردم تولید بشه دیگه نور علی نور  ! مثلا کراک داش فری دارای نشان استاندارد ملی !  تریاک اعلای اکبر ترقه ( اولین دارنده ی استاندارد مدیریت کیفیت از انجمن معتادان همیشه نشئه ! )
ای ملت جوون و آگاه که دارید اینارو می خونید ...
هر طوری هست خودتون رو به جاهای بالا برسونید و دست خیانت پیشه هارو از جون و مال و جوون های این ملت همیشه مظلوم کوتاه کنید ! نمی خواد زیر آب ِ این حکومت رو بزنید چون از قدیم گفتن هیچ بدی نرفته که جاش خوب بیاد ! با این حکومت باشید ولی برید جای مدیر های بی لیاقت رو بگیرید ! ما هر چی می کشیم از دست مزدور های بی لیاقتیه که با خ.ایه مالی و مالیدنه اونجای بزرگای این مملکت رفتن شدن مدیر کل !

نمی دونم از کجا بگم ! امشب دیوانه ام !

خدایا ؟! اگه واقعا هستی به این طرف یه نیگا بنداز ! ایرانم و من داریم از دست می ریم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:38 توسط میثم |

سلام !

نوشته های کودکی سالمند به خدای بزرگ !

سلام خدا جون ! می گن زن نداری ! اولین سوالم اینه که چرا تورو مذکر فرض کردن ؟ نمی شد زن باشی و به قول سیمین دانشور " کاش دنیا دست زن ها بود " می شد ؟! " آن ها خالقند و قدر مخلوق خویش را می دانند " ! به هر حال پس نمی پرسم حال خانواده چه طوره ! چقدر تنهایی ها ! حوصله ات سر نمی ره تنهایی ؟! الان می گن این پسر داره کفر می گه ... اصلا بی خیال این جور چیزا !
من میثمم ! می شناسی که ؟! هر چند اینقدر میثم توی دنیا هست که دارم به درگاه خودت دعا می کنم من رو با بقیه ی میثم ها اشتباه نگیری ! ببینم تو اصلا چند تا گوش داری که هر کی هر چی می گه می شنوی ؟! وقتی می خوام کسی واسم دعا کنه بهش می گم خوب به هر چی که اعتقاد داری به درگاه همون واسم دعا کن ! کفر نمی گم که ؟!

ای بابا ! خدا جون ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را ؟!
کجایی ببینی اینجا دارن با مخلوقاتت چه می کنن !؟
قاحشه گری گناهه ولی مال مردم خوری گناه نیست ! مسعود ده نمکی یه جا گفت: " بله ! من از فاحشه ها حمایت می کنم ! پیغمبر گفت اگه یه مرد بیگانه خلخال از پای پیرزن یهودی باز کنه یک مرد مسلمان شب از غصه نباید خوابش ببره ٬ حالا چرا ما دختر های مثل پنجه ی آفتابمون رو می فرستیم دوبی که این کارو بکنن ؟! مگه جوون های خودمون چی از اون عرب های بو گندوی بی شاخ و دم کم دارن ؟!!! "
می گم خدا جون اگه فرصت کردی این طرفا هم بیا ! به شعور مردم توهین کردن گناه نیست ولی هر کی انتقاد کنه می بریم ادبش می کنیم ! یه طفل معصوم بی گناه رو ۴ بار کلانتری بگیره کار خوبیه ولی اگه یکی بره چوب دراز کنه سمت ساقی های دسته اول سه سوت ترتیبشو می دیم !
انرژی هسته ای واسه فاطی تومون نمی شه ! انرژی هسته ای وقتی لازمه که توی مملکت لااقل مردمش به نون شب محتاج نباشن ! ولی حالا که از هر ۱۰ نفر ۶ نفر گشنس اورانیم با درصد خلوص ۵۷ به چه دردمون می خوره ؟! اونارو که نمی شه خورد ؟! یا شایدم اگه یه خرده نمک فلفل قاطیش کنی بشه باهاش یه دیزی حسابی درست کرد ؟!
خدا جون این جا واسه جوون ها ارزشی قائل نیستن ! مگه من اینجا قرار نیست زندگی کنم !؟ مگه همه چی به ریش و محاسنه ؟! مگه اینجا مملکت من نیست ؟! چرا من رو به جرم آزادی که به هیچ کس صدمه ای وارد نمی کنه می گیرن ؟! چرا تنفر ایجاد می کنن ؟! مگه ما نیومدیم با صلح و دوستی با هم زندگی کنیم ؟! همه ی کشور های دنیا مشکلاتی دارن ! ایرانم هم همین طور ! اینجا همه چی بد نیست ولی آدم ابله توش زیاده ! کاری می کنن که مشکلات به نظر همه ی ما جوون ها خیلی زیاده و راه حلی نداره ! عوض این که با ما کنار بیان و کمکمون کنن روزی با هزار تا بهونه ی مختلف سر کوبمون می کنن ! اینجا هیشکی نمی خواد بی بند و بار باشه ! ولی طبق تعاریف اینا ساده ترین روابط انسانی هم جزو بی بند و باریه ! از صحبت سر یه کتاب تا لبخند برای تشکر ! همه ی دنیا خرن فقط ما می فهمیم ! همه ی دنیا می رن جهنم فقط ۱۰ ۱۵ نفر اونم از ایران می رن بهشت ! البته منم جزو اون بهشتیا هستما !

 دوس دارم به ایرانم وفادار بمونم ! هر جاش مشکلی هست درستش کنم ! ولی باید امیدی باشه و علاقه ای ! همه ی رسانه های دنیا دارن مارو نسبت به ایران بی تفاوت می کنن ولی کجاس اون شعوری که مقابله کنه با این بی تفاوتی ؟! اونا می دونن دست رو کجا بزارن ولی ما بلد نیستیم مرحم دل جوون هامون رو پیدا کنیم ! در عوض با این همه بگیر و ببند به همه حالی می کنیم آهای ملت ٬  غربی ها راست می گن ! ما بدیم ! از ما بدتر خودمونیم ! از ایران بدتون بیاد ! ایرانم شد جا واسه زندگی ؟! هیچ آزادی توش نیست ! هیچ تفریحی نداریم و هیچ راهی برای فرار !

ما داریم چه بلایی سر آینده و آدم های آینده ی این کشور می آریم ؟! ما که سوختیم ولی نسل بعدی ما روزی هزار بار لعن و نفرین خواهد کرد باعث بانیه این مساله رو !


شما فردا می خواید مملکت رو به دست ما جوونا بسپارید !
ایران رو برای ما بی ارزش نکنید !
بزارید تا ابد برای ایرانمون بمیریم !

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 15:26 توسط میثم |

سلام !

احتمالا اگه همه چی خوب پیش بره ٬ دل منم هوس سودای دگر نکنه این آخرین پست من در سال بسیار تکراری ۱۳۸۶ خواهد بود ! ولی شما زیاد مطمئن نباشید ! چون خودم نیستم ...
سال جالبی بود ! پر از گلایه ٬ پر از دوستی و پر از اشک و لبخند ! یه سال که توش حتی یه دونه پشه هم نیشم نزد ! احتمالا بیماری خطرناک دارم ! آخه می گن پشه ها آدم های سالم رو از مریض تشخیص می دن ! چیکار کنم ؟ مریضم که مریضم ! همینیه که هست ! :دی
بازم سال جالبی بود! شلوغ ترین و پر ترافیک ترین روز های احساسم ! حتی بعضی موقع ها راه بندون می شد و  بعضی ها روز ها و حتی ماه ها پشت ترافیک می موندن ٬ دریغ از یه قدم نزدیک تر شدن ! باشه ! هنوزم ترافیکه ! درست می شه آروم آروم ... از آهسته رفتن نترس ٬ از ایستادن بترس (پرسپکتیو) ! ولی خیلی ها همونجوری ایستادن ! بی خیال ! اینا چه ربط به شما داره من دارم می گم ؟! :دی

دیروز ! وای ... فکر کنم ترکید تبریز !سردار ر ا د ا ن : پلیس مخالف شادی مردم نیست
دیروز کجا بودی که ببینی چه قدر حرفات صحت داره ؟! ۴۰ ۵۰ تا سرهنگ و درجه دار هر کدوم با۲۰ تا آشخور  باطوم به دست ! بیشتر از جوونا و آدم ها پلیس ضد شورش اینجا بود ! دیگه طرف های ساعت ۱۱ بود همه ماسکای سیاهشون رو زدن افتادن به جون جوونا ! کثافتا ... دلم آتیش گرفت ! رحم و مروت سرشون نمی شد ! یه گوشه ٬ توی تراس یه خونه ی مهربون واستاده بودم داشتم این صحنه هارو نیگا  می کردم ... مرد پیر اون خونه گریه می کرد و زیر لب نمود های دل سوختش رو به هوا می گفت ! آخه خودتون خجالت نمی کشین ؟! اون بدبخت هایی که کنار خیابون فقط تماشا می کردن با اونا چی کار دارین ؟! برین زورتون رو سر اون بی پدر هایی که جوونارو معتاد و دلخسته می کنن خالی کنید ...
آی ی ی ی ... دلم درد گرفته از دیشب ! دلم رو به درد آوردین ...
سر کوچه ی خودمون چند تا جوون با یه ماشین مدل بالا رسیدن ٬ صدای آهنگ رو بلند کردن ... خیلی زود همه ٬ حتی مرد های پیر و دخترامون پا به پاشون شروع کردن به رقصیدن ٬ بعد ۵ دقیقه یهو یه ماشین پلیس اومد٬ عینه وحشیا پیاده شد حمله کرد به صاحب اون ماشین ! همه ریختن دورش ! به همه فحش می داد عوضی ! حتی به کسی که شاید از لحاظ سنی دو برابر سن اون بود ... خلاصه با هزار مصیبت و بد بختی اون خیانت کار رازی شد بره و کاری به کار اون جوونا که داشتن دل مردم رو شاد می کردن نداشته باشه !
نمی دونم از کجاهای غم نامه ی چهارشنبه گا.یی بهتون بگم ! 

سال خوبی رو برای همتون آرزو می کنم ! از همه ی کسایی که اینو می خونن استدعا دارم وقت سال تحویل واسه خودشون و جوون های بی پناهشون دعا کنن !

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم                 چه  دنیای  رو  به  زوالی  دارم !

یا مقلب القلوب و البصار

يا مدبر اليل والنهار

يا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الي احسن الحال

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:15 توسط میثم |

سلام !

خوبید ؟!

به نظرم یه چیزایی هست که نمیشه اثباتشون کرد !
و حتی شاهد و گواهی هم براشون وجود نداره ...
چون اونا همشون درست پیش چشم ما هستن !

تلاشی که واسه اثبات اینجور چیزا انجام می گیره ٬ یه تلاش احمقانه اس .
و همه ی این تلاش ها از اونجا سر چشمه می گیره که باهاشون آشنا نیستیم .

چرا همیشه جنگ داریم ؟! به طرف مقابلمون چیزی رو می خوایم بفهمونیم که از همه ی کلمات ما روشن تره ! از همه ی التهابی که در ما برای انتقال اون مفاهیم هست داغ تره ! چیزایی که جزو باور ما هستن چه دلیلی داره جزو باور کس دیگه ای باشن ؟! بسته جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم ... ! یکی دوس داره دیوانه باشه ! یکی دوس داره روانی باشه ! یکی می خواد خوبه خوب باشه ! یکی هم پیدا می شه که دوس داره اینقدر بد باشه که همه از ترسشون ازش حساب ببرن !
بابا همیشه می گه اگه من بتونم یه قدم جلوی پای خودم رو روشن کنم واسه همه دنیا بسته .
به هر حال زندگی هیچ وقت جدی نیست .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:24 توسط میثم |

سلام !

خوبید ایشالله ؟!
منم خوبم ! مرسی ... بهتر از این نمی شم !

انسان برده می شه ٬ چون از تنهایی می ترسه .
پس به جمعیتی نیاز داره٬ به جامعه ای ٬ به سازمانی و شاید به روابطی عاطفی .

ترس ٬ بنیاد تمامی موسسات است .
و یه ذهنی که ترس داره چه جوری می تونه حقیقت رو بفهمه ؟!
حقیقت مستلزم بی باکی است .
و خواستگاه این بی باکی و نترس بودن ٬ درون روشن "منه" .

و شاید به همین دلیل باشه که تمام آیین ها ٬ موسسات و جوامع و سازمان ها
راه حقیقت رو سد کردن !

وقتی دونه ای کاشته می شه ٬ تنها کاری که باید انجام داد "منتظر بودنه" !
دونه شکسته می شه و شکوفا . ولی مگه می شه به این روند سرعت داد ؟!
مگه هر چیزی به زمان نیاز نداره ؟!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:24 توسط میثم |

رفیق من ٬ سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام ...

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم ... !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 2:3 توسط میثم

توی یک دیوار سنگی٬ دوتا پنجره اسیرن
دوتا خسته ٬ دوتا تنها٬ یکیشون تو ٬ یکیشون من

                دیوار از سنگ سیاهه ٬ سنگ سخت و سرد و خارا
                زده قفل بی صدایی به لبای خسته ی ما ...

                            نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینیه دیوار 
                            همه ی عشق من و تو ٬ قصه هست ٬ قصه ی دیوار ... !

                                          همیشه فاصله بوده بین دست های من و تو
                                          با همین تلخی گذشته شب و روز های من و تو

                                                   راه دوری بین ما نیست ٬ اما باز اینم زیاده
                                                   تنها پیوند منو تو دست مهربونه باده

                                                             ما باید اسیر بمونیم ٬ زنده هستیم تا اسیریم
                                                             واسه ما رهایی مرگه ٬ تا رها بشیم میمیریم

                                      کاشکی این دیوار خراب شه ٬ من و تو باهم بمیریم
                                             توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم ...

شاید اونجا توی دل ها ٬ درد بیزاری نباشه
میونه پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه ... !

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 7:5 توسط میثم

سلام!

پنجره ای باز شد !
پنجره ای با نگاه مشتاقش !
نگاهی مشتاق به احتزاز ابدیت در سردابه ی نگاه های خسته ی خیابان !
به رنگ از رو رفته ی باد وحشی در جدال با تن خشک شده ی برگ های از خانه جدا !
به سایه ی پر تلاطم تنی پر آرزو ٬ در نیمه ی فقیر خیابان ...
آری ! این منم ! پسری با نگاه خیس در آستانه ی مرگ کبوتری خاکستری ...
فریاد کبوتر را در میان قهقه ی مستانه ی مشتی لاشخور صفت دیدم ! 
موسیقی مرگ بال های شکسنه اش را شنیدم ...
کاش بالی داشتم ! به سخاوت حاضر به معاوضه بودم ...
دل من گرفته زین جا ... هوس سفر هم دارم ! از غبار بیابان هم فراریم ...
ولی ...
پر و بالم را مستانه ی خنده ی مرگ به بیگاری گرفت
من آزاد بودم ! دمی چشم بستم ٬ مُردم !

چشمانم بارانی شد !
پرسیدند ٬ گفتم : دل من می سوزد که کبوتر ها را پر بستند !

     اینجا ٬ در حیرت نگاه بهت زده ی من ٬ کبوتری خاکستری را پر بستند
                                                                            و پر پاک پرستویی  را ٬ بشکستند.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 12:53 توسط میثم |

 

با هر که سخن گفتم
           در خود گره ای گم بود !
                       چون کرم شبان تابان ٬ می تابی و می تابم ...

بر هر که نظر کردم
           گریان و پرشان بود!
                       چون ابر سبک باران می باری و می بارم ...

 

من درد محبت را هرگز به تو نسپردم ٬ این عفده ی دیرین را می دانی و می دانم ...

بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی ٬ این قصه ی غمگین را می خوانی و می خوانم ...

 بيا تا برايت بگويم تا چه اندازه تنهايي من بزرگ است ... !

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:19 توسط میثم

سلام !

دل به دریا زدن ...  توی این خراب شده یه دونه دریا هم نیست ! ولی داره ساخته می شه ! دریای اشک های نریخته ی مردم و خودم ! دریای خون دل هزار تا پدر و مادر نگران و چشم انتظار ! پدر و مادر هایی که هر لحظه در التهاب پر پر شدن پسر یا دخترشون دارن سیر می کنن !  هر روزم که داره بیشتر می شه ...


 دست به دست خویش دهیم به مهر ... میهن خویش را کنیم آباد

 


به نام خداوند بخشنده ی مهربان !
 خداوند جان و خرد !
 خداوندی که نام مرا در قشنگترین قصیده ی رهایی قرار داد !
در نژاد آریایی ...
باز خویشتن به خاک می سپارم ...
در مغاک آن ٬ فشردگی دانه دانه های سرد و گرم خاک٬ بر دلم داغی می گذارد !
داغی به وسعت بیابان تشنه لبان و سرمایی به کراهت ذهن آشفته ی هوس٬  بر تنی بیمار !
زندگیم دو نیم است ! نیم بر خاک و نیم در خواب !
تو در کدامین نیمی ؟! در نیمه ی خاک یا بهنگام خواب ؟
آشفته و هراسانم از این که در کدامین نیم تو را ترک خواهم گفت ؟!
و در کدامین نیم٬ سودای تن سودا گر غم خواهم شد ؟
امروز ذهن من حالت تهوع دارد ! سرگیجه هم دارد ... هر دو در اول صبح ! 
دیدم که دیشب هرز می رفت !
دانستم که دور از چشمم آبستن شده ...
کوچه ای بود دیشب !
کوچه ای پر از آلت آبستن ساز ...
کوچه ای پر از هوس های ناب ٬ آرزوی تن ٬ و اجبار شرم ...
اجبار شرم بی حیا !
اجبار داغ تازیانه ...
اجبار ترس مغاک ...
اجبار پر پر شدن دل ٬ تن ٬ روح و احساس !
اجبار اخطار ...
بیم ناک باش از هوس ...
بیم ناک باش از سودا ...
در این کوچه مرگ به در هر خانه محتسبی دارد ...
ولی من آبستن شدم !

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:52 توسط میثم |

 

 

 خنک باد ٬ آن قمار بازی که بباخت هر چه داشتش و هیچ نماند برایش غیر از هوس قماری دگر .. !

.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:38 توسط میثم

سلام !

بو می ده ! آره ... بو می ده! امروز همه چی بو می ده !حتی حرفای من ! دل منم بو می ده ! اعصابمم بو می ده ! در کل امروز عطر ۲۱۲ هم بو می ده !
 توی تاکسی نشسته بودم در راه خونه ! ذهنم خالیه خالی بود ... یهو چشمم افتاد به چند تا کلاغی که بالای درخت های بلند تبریزی پارک سر خیابونمون نشسته بودن ! دلم گرفت ! می دونید چرا ؟ اونا بی خونه بودن ! شایدم در به در ! چند تا لکه ی سیاه بالای درختا دیدم ! فکر کنم لونشون بود ... اما خوب دیگه ! لونه ی اونا که سقف نداره ... من کلاغ نیستم اما دیگه هیچ جا توی درختا جای من نیست که برم !
یه لحظه چه غصه و دردی نشست توی دلم ! درد غربت و بی کسی !
اهل کاشانم اما شهر من کاشان نیست ...
اون کلاغا هیشکی منتظرشون نیست ! چقدر رنج آوره ! 
وای دوست مهربونم ... امروز عجب حرفی زدی ... خیلی ها ظرفیت شنیدن بعضی حقیقت هارو ندارن ! اما من نمی دونستم ! یه چیزی رو جایی گفتم که نباید می گفتم ! اگه یک صدم چیزایی رو که به ... می گم تو بشنوی از من متنفر می شی ! عجب چیزی گفتی پسر ...
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند ... نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست ؟(حافظ)
ناز پرود تنعم نبرد راه به عشق ... عاشقی شیوه ی رندان بلا کش باشد !(بهایی)

فرایند ایجاد اعتماد و دوستی چیزی نیست که تحمل سختی هاش کار آسونی باشه ! به قول تو هر چیزی قیمتی داره که آخرش باید داد ! می تونی این قیمت رو بدی ؟
خوشحالم که شکستم و تیکه پاره شدم ! مرسی عمو جون !

ح.د (۱) : دلم برات تنگ شده استاد ! باید برم شمارتو از آموزش بگیرم !

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
 دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست!
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال٬  روز و شب 
از درون دل به تصویر امید
 تا بدین منزل نهادم پای را
 از درای کاروان بگسسته ام
 گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام ...
تیرگی پا می کشد از بام ها
 صبح می خندد به راه شهرمن ! 
 دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن ...

من از آدمای احمق بدم می آد ... شبزده شدم دیگه ! یکی منو بکشه بیرون از این جای بیجا

 با تو رسیدیم آخر خط دست از سر ما بردار ٬ به کسی نگو مارو دیدی ٬ برو برو برو خدا نگهدار

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 21:6 توسط میثم |

یک اتفاقی امروز افتاد که نظر منو راجع به این پست عوض کرد !

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
 با همین سنگ زدن٬ ماه به هم می ریزد !
کی به انداختن سنگ پیاپی بر آب
 ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ؟

***

همه قصه هام تو هستی ...

              لحظه لحظه هام تو هستی ....

تو خیالم ٬ توی خوابم ...

             پا به پام بازم تو هستی ...

سلام !

سلام ؟ نظر شما راجع به آسفالت این خیابون چیه ؟!
"با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمام حضار گرامی و همچنین خسته نباشید برای دست اندر کاران برنامه ی خوب بلاگ فا و همچنین دست بوسی دولت خدمت گزار و با احترام فراوان پیش ولایت فقیه و همچنین سلام و صد درود به آستان پاک شهدای انقلاب اسلامی و خانواده هاشون٬ بنده مال این محل نیستم!"

خوبید ؟!  خوب اینم از این ! نرخ sms (پیامک ) دو جور شد ! از اول تیر ۸۷ کاراکتر فارسی ۸ تومن ۱۴۷ کاراکتر لاتین ۲۲ تومن !  خوبه ... اینجوری می خوان از زبان فارسی حمایت کنن ! می دونید چیه ؟ واسه هر کاری این ملت بیچاره باید سنگینیشو تحمل کنن ! مثلا همین انرژی هسته ای ! من موندم  آخه این انرژی تا حالا چه کمکی به بهتر شدن زندگیمون کرده ؟! مگه به غیر از این بوده که همین انرژی باعث شده هر روز تحریم بشیم و وضع زندگیمون بدتر و بدتر بشه ؟ این همه تورم ٬ این همه گرونی ٬ کمبود بنزین ٬ کاغذ کوفت زهر مار همه از برکات انرژی هسته ایه ! کجا دیدید که یکی از این مملکت دارا یه کلمه راجع به منافع این انرژی واسه مردم صحبتی کنن ؟ چرا ما اینقدر بدبخت و احمق شدیم که عینه میمون دو سه کلمه ای رو که هر روز توی تلوزیون و روز نامه و صد جای دیگه می خونیم بلغور می کنیم ؟ انرژی هسته ای حق مسلم ماست ... آره ! هست ! ولی کی ؟ وقتی که توی مملکت دیگه بیچاره و بی خونه و فقر و فحشا نداشته باشیم ! اون موقع خود منم حمایت می کنم که پول نفت رو ببرید انرژی هسته ای دود کنید بره هوا  اما الان چی ؟ الان وقت این کاراس ؟ وقتی خودمون توی این خراب شده هنوز بنزین درست و حسابی نداریم ٬ وقتی یه جا واسه تفریح نیست ٬ وقتی شهریه ی دانشگاه رو نمی تونیم بدیم ٬ وقتی هزار تا زندانیه دیه داریم دیگه انرژی هسته ای به چه دردمون می خوره ؟! آی ملت بازم برید داد بزنید انرژی هسته ای حق مسلم ماست  بازم برید شعار بدید تا اوضاع از اینی که هست بدتر بشه ! بازم با رادیو و تلویزیون مصاحبه کنید و با افتخار از تحریم شدنتون صحبت کنید ! بگید مارو به خاطر انرژی هسته ای تحریم کردن ٬ توی خونه هامون گوشت و مرغ نیست ٬ بچه هامون از زور فقر یا فاحشه شدن یا معتاد یا شایدم جفتش ٬ بنزین گیر باک ماشین نمی آد توش جیش می کنیم ٬ بازار بورسمون تمان شاخص هاش قلابیه ٬ روز به روز همه چی داره گرون تر می شه ولی عوضش ما تونستیم اورانیوم غنی سازی کنیم ! فردا اورانیم می خوریم ٬ می پوشیم ! حتی واسه جهیزیه ی دخترمون نیم کیلو اورانیوم ۵۷٪ می دیم برن خودشون هر چی می خوان بخرن ! آره ؟!!!

دل من در دل شب

              خواب پروانه شدن می بیند !

مهر صبح دمان داس به دست

               خرمن خواب مرا می چیند ! 

پ.ن (۱) : خیلی احمقانه اس که کاری واسه انجام دادن نیست ...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 14:36 توسط میثم |

روح مرا

به لذات جسمانی وعده می دهند !

آخر روح را حورالعین به چه کار  آید ؟!  (سارا کلام)

الان داشتم موهامو سشوار می کشیدم و اندر باب حکمت گوسپندانه فهیم تامل می کردم به نتایجی شگرف دس پیدا کردم  ! ببینید بعضی بَبَیی ها که احساس می کنن با بقیه فرق دارن و مشکلشون اینه که بقیه اونارو نمی فهمن یا اونارو فقط واسه پشماشون می خوانشون می تونن با این جمله ای که از تراوشات ذهنیه خودمه (   ) استفاده کنن ! در واقع در نهایت اعتماد به نفسم که الان چسبیده به سقف این دارو رو براشون تجویز می کنم  ( مثل دیگران بودن حتی برای یک مدت کوتاه ( مثلا نیم ساعت در طول روز ) برای بَبَیی های متفاوت و تنوع خواه خودش یک نوع تنوع بیده ! پس چی شد ؟! از این جمله برای معالجه ی کون درداتون هنگامه پشم چینی استفاده می کنید

نقطه سر خط .

دیروز لابد من بودم ؟ آره خوب من بودم ! ببینید من چی می گم ؟ اسمش اینه که آی ی ی نفس کش  ! خندیدم گل شیدا شد ! شیدا چی شد ؟! چوب توی آستین ملت کردن شده باقیات الصالحات ! هدایت توام مست بودیا ! اِ خودم دیدمت  یه جا خوندم ! چی خوندم :صادق هدایت :  اگه پایین تنه ی گرامی رو از آدم بگیری نصف قوانین اسلام اگه دود شم می رم هوا ها    (مترسک فیلسوف ! شایدم مار سوف ! حتی پیل سوف ! آقا به من چه ؟ ولی یه کلام ختم کلام : خوبی ؟ ) ملت حالم خوش نیس ! احیانا چیزی در قسمت ما تحت داره اذیتم می کنه ! مثل این می ماند که دنیا آلتی داشته است ! آنرا راست کرده است به ک.ون ما ! خدا قسمت اول از شبکه ی اول سیما ! سیما و مینا و سپیده و سحر  همه از یادگار های جبهه و جنگه ! بیداد حکم فرماس !

 قایق موتوری سوار شدی تا حالا ؟!

من چی کار کنم ! تمام دیروز رو انگاری خواب بودم ولی مهم نفس قضیه بیده  هپی ولنتاین

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:33 توسط میثم |

سلام!

چترتو ببند بذار بارون خیست کنه ...

خوبید ؟  من خوبم ! خوبم ! خوبم !  این اِکو بود ها ...  آخه امروز می خوام سخنرانی کنم ! به قول کامران نجف زاده تریبون آزاد ۲۰:۳۰ ! البته فرقش اینه که امروز قراره این تریبون آزاد توی اتاق کوچیک من برگزار شه  ! قفسمون مثل اینکه نگهبانش خوابش برده ! بیدار شو ...  منم خواب آلودم ! اما یکی می گه سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده ی من ...!

پریروز بود ! بیدار شدم ... صبح ساعت ۸ بود ! رفتم پایین ! ولو شدم روی مبل جلو TV ! روشنش کردم ... :

روز بود ! مثل اینکه جایی آتیش روشن کرده بودن ! یا شایدم چون دوربینه موبایل بود و کیفیتش کم بود اونجوری دیده می شد ! دوتا زن بودن ! نمی دونم چه جوری رفته بودن توی زمین ! یا شایدم از اول همون جا بودن ؟ یه طناب پیچیده بودن دور بازوشون ! چرا ؟!  یکی هی می رفت با پاش می زد توی سینشون ! شاید لال بودن ؟! زبان اشاره ی تازس ! تازه اختراع شده ! نمی دونم چی شد ! مثل اینکه آفتاب پوستشون رو اذیت می کرد یه آدم خوب اومد دوتا گونیه سفید کرد روی سرشون که آفتاب اذیت نکندشون ...  ٬ خدا خیرش بده ! زمین به حد کافی گرماش اذیتشون می کرد ! دیگه آفتاب اضافه بود ! ولی دیگه چرا پایینه گونی رو گره زد ؟!  نمی دونم چی شد ... احساس کردم داره برف می آد  آخه می دیدم که زمین داره با دونه های سفید کوچیک پر می شه ... رفته رفته برف تند تر شد ... دونه هاشم درست تر ... مگه برف سفید نیست ؟! پس چرا اون گونیه سفید رفته رفته قرمز می شد ؟!  اون خانوما توی گونی مثل اینکه داشتن می رقصیدن  به صدای دونه های برف که بعدش تگرگ شد ... اما بعدش مثل اینکه خیلی خسته شدن و دیگه تکون نخوردن!حسابی عرق کرده بودن ٬  ولی چرا عرقشون رنگ خون بود ؟!  

دو روزه دارم فکر می کنم چرا اونجارو واسه رقصیدن انتخاب کردن ؟! دارم فکر می کنم خدا توام بی کاریا ! وسط جشنه میلاده دو تا تن فقط برف باریدنه ؟! می زاشتی با خیال راحت ٬ بدون ترس از سرما می رقصیدن ! چی می شد مگه ؟! ولی خوب دیگه ! تو خدایی ! همیشه حکمتی داری توی آستینت ؟! مگه نه ؟!   اگه اونا خونه داشتن ٬ اگه اونا یه سر پناه داشتن دیگه مجبور نبودن برن وسطه خیابون مهمونی بگیرن واسه تنشون ! کاش بهشون یه خونه با یه ذره غذا می دادی ...

بر می گردم ! ... البته توکلتُ علی الله

پ.ن (۱): این داستان از وبلاگ  توحید کپی شده.

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم . وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم.
جان گفت نسیه نمیدهد. 
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت: اینجاست
«لیستت را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستی ببر».
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت وآن را روی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:  ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورد کن.

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت ومتحیر خشکش زد.
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
                                
 
آری ... فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است... !

پ.ن (۲): چه خیال انگیز و جان بخش است اینجا نبودن ...

آهنگ  زمستون افشین مقدم ! گوش کنین حتما!
تو مثل من زمستونی نداری ٬ که باشه لحظه ی چشم انتظاری !
گلدون خالی ندیدی ٬ نشسته زیر بارون ٬ گلای کاغذی داری توی گلدون ...

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:32 توسط میثم |

سلام !

Ashura

بی حرف اضافه برم سر اصل مطلب ! می دونید ما ترکا یه فحش جالبی داریم که در کمال شرمندگی می خوام اینجا بنویسمش ! چون به حدی اعصابم خط خطی شد که می خوام پاشم برم کاسه کوزه ی شیطان بزرگ و هم دستاشو یکی کنما  آخه پخ توی دهنتون   داشتم دنبال یه عکس می گشتم بذارم اینجا برای عاشورا و تاسوعا ! رفتم google images دیگه خودتون ببینید که چی آورد دیگه ! می گم آخه حروم زاده ها کی می گه عاشورا تاسوعای ما این شکلیه ؟!  بابا بخدا ما وحشی نیستیم ! یعنی اگرم باشیم به پای شما زنجیر پاره کرده ها نمی رسیم ! ما بودیم که توی هیروشیما و ناکازاکی دو تا بمب بنیان کن انداختیم ؟! پاشید جمع کنید بینم آخه ! آدم وقتی صحنه های عزاداری مردم رو میبینه هر چه قدرم کافر و ملحد باشه توی دلش غصه می شینه ! ولی اینایی که شما گذاشتید همش چندش آوره !

به هر حال فرا رسیدن عاشورا و تاسوعا رو به همه ی شیعیان جهان تسلیت می گم

پ.ن (۱):A boat in the harbor is safe, but that’s not what boats are made for

پ.ن (۲): دل می رود ز دستم ٬ صاحبدلان ٬ خدارا ... دردا که راز پنهان ٬ خواهد شد آشکارا !
امروز نیت کردم فال حافظ گرفتم این شعر اومد ! ترسیدم ...

پ.ن (۳): این آهنگ فرهاد ! یادش بخیر ... خدا بیامرزدش ؟ هفته ی خاکستری
صفحه ی کهنه ی یادداشتهای من
گفت دوشنبه روزه میلاده منه
اما شعره تو میگه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه !
آخ اگه بارون بزنه ...  
آخ اگه بارون بزنه ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 9:32 توسط میثم |

سلام !

این سلام عجب کلمه ی باحالیه ! تنور داغ کی می خواد ؟! آی تنور داغ داریم ! بیا ببر ها! فقط یه دونه مونده ! ...  دارم واسه ذهن خالیم بازار گرمی می کنم !  خالی شدن هر لحظه ! حال و حوصله نمونده واسم ! میونه هزار تا هوس و سودا گیر کردم ! یه روز این ورم یه روز اون ور ! سیاوش قمیشی یه آهنگ جالب خونده : عجب ای دل عاشق ! توی این سینه نشستی هزار تا گله داری ! یه روز عاشق نوری ٬ یه روزی سوت و کوری ! یه روز مثل حبابی ٬ یه روز سنگ صبوری ... ! می دونید اولش شاید خیلی قشنگ باشه ! آدم خوشش می آد از این همه تنوعی که درونش هست ! یه چیزی رو با یقینِ کامل بهتون می گم ! منی که دارم اینارو می نویسم کسی هستم که تا آخر هر چیزی که آغاز کردم رفتم ! تنها نتیجه ای که گرفتم این بوده که آخرشون هیچی نیست جز یه خط پایان ! ایست ... ! و این خیلی بد و زجر آوره ! از کجا بگم ؟! از آخر کثافت کاری ؟! ار آخر گناه ؟! از آخر جست و جو واسه پیدا کردن راه درست در زندگی ؟! یا از آخر بخشش و معرفت ؟! از آخر وفا داری ؟! از آخر دوستی ؟! از آخر گذشت و فداکاری ؟! یا از آخر ترس و شهامت ؟! از آخر دلشوره ؟! از آخر ملحد بودن ؟!  وای ... هر کدوم از اینا یه قصه ای داره واسه خودش ! یه مثنوی حرف دارم در مورد هر کدوم از اینا ! اما حیف که به اندازه ی یک بیت از مثنوی حوصله ی نوشتن ندارم ... ! من کجام ؟! کسی می دونه ؟! معنای واقعی گم شدن رو هم که این روزا خدا داره می کنه توی پَرو پاچم ! شهر من گم شده است ... ! من به سردابه ی الکل رفتم ! من به سر گیجه ی سیگارم رفتم ! به مهمونیه فساد هم رفتم ! اما باز الان اینجام و خالی تر از همیشه ! من حتی دعوا هم کردم ! کتک زدم ! کتک خوردم ! با من حتی سر مامان بابام داد و بیداد کردم !  ولی حالا چی ؟! هیچ وقت به اندازه ی این لحظه ها به بازیه زندگی پی نبرده بودم ! این منم ! همین منی که توی پست قبلیم این همه از زندگی تعریف کرده بودم الان دلم می خواد ننه بباشو بیارم جلوی چشماش ! جالبش این جاس که همه چی مرتبه ! البته من این طور فکر می کنم که همه چی مرتبه ! یک پسر جوونم ! نمی دونم چند سالمه ! البته یه آدمی توی شناسنامه  نوشته من ۱۹ سال پیش به دنیا اومدم ! پس چرا خودم فکر می کنم یه نی نیه ۵۰ ساله ام ؟! شایدم بیشتر ! ۵۰۰ هم بعضی موقع ها واسه غمه توی چشمام کمه !  مولوی یک شعری داره ! می گه :


نی نگویم زانکه تو خامی هنوز ... در بهاری و ندیدستی تموز !
این جهان همچون درخت است ای کرام ... ما بر او چون میوه های نیم خام !
سخت گیرد خامها مر شاخ را ... زانکه در خامی نشاید کاخ را !
چون بپخت و گشت شیرین لب گزان ... سست گیرد شاخ ها بعد از آن !
سختگیری و تعصب خامی ست ... تا جنینی کار خون آشامیست !

این منظورش من و امثالِ منیم ؟! بعضی موقع ها به این فکر می کنم که این شاعر ها هم نفسشون از جای گرم بلند می شه ها ! آخه مولوی جون ؟!  خودت بگو دیگه ! کی قراره پخته شیم ؟! من که آبم تموم شده ته گرفتم ! بوی سوختنم همه جارو برداشته ! حتی بابا هم فهمیده که از پسرش چیزی باقی نمونده جز یه خنده ای که اگه اونم نکنه دیگه نمی شه اسمش رو آدم گذاشت ! خیلی برام جالبه که بدونم این همه خواننده ای که آهنگ های به این قشنگی می خونن هیچ خودشون می فهمن بعضی موقع ها چه کلمات عظیمی به زبون می آرن ؟! کلماتی که شاید قشنگ ترین وصف حال یه نی نیه ۵۰ ساله باشه ؟! " آهای خبر نداری دلم داره میمیره ! هم دم بی کسی ها توی بی کسی اسیره ... " این منم ! میثم ! دور و برم آدم هایی که برام مقدس هستن زیاده ها ! اما خوب من گم شدم ! منی که راه آدم های گمشده رو بهشون نشون می دم ٬گم شدم ! اما هیشکی نیست که راه منو بهم بر گردونه ! لعنت بهت اوشو ! لعنت بهت داوکینز ! لعنت بهت استالین ! لعنت بهت پائلو کوئلیو ! لعنت به هر چی فلسفه و فلسفه دانه ! لعنت به هر کسی که چارچوب می سازه ! همین چارچوبا منو از خودم گرفت ! زیاد خودتون رو درگیرِ این چارچوبا نکنید ! سهراب جلو تر از من و خیلی ها یه چیزی رو فهمید ! " کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ... " من رفتم دنبال پیدا کردن راز گل سرخ ! هر چی جلو تر رفتم گم و گمتر شدم ! و الان توی خالی درونم غوطه ور شدم ! سکوت سنگینی در سرسرا پیچیده ...  !فقط می تونم بهتون بگم که یه روزی می رسه که تمام وجودتون می خواد یکی از این چارچوبارو بدون هیچ بررسی و احراز صلاحیتی ٬ بدونِ هیچ چون و چرایی قبول کنه !  البته اگر واقعا جست و جو کرده باشید ! منتظرم خدا بهم بگه وقت خود کشیم کیه ؟! نه این که خودم رو بُکُشم ها ! نه ... روزی که روحم رو متقاعد کنم دیگه شناسایی راز گل سرخ کار تو نیست !

برای من کمی دعا ! کف دستی کافیست ... ! 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 21:13 توسط میثم |

سلام !

خوبید ؟! چه خبر ها ؟!  اوه پر از حرفم ها ! اما اصلا حوصله ی نقد و بررسی ندارم  یعنی فعلا یک مدتی می خوام از دنیای پر از هیاهویِ شهر گوشه گیری کنم

 اهل کاشانم اما شهر من کاشان نیست ...

هوا سرده ولی من اصلا سردم نیست ! یه رکابی پوشیدم نشستم کنار درِ بازِ تراس ! هوا -۸ درجه ی سانتیگراده البته فارنهایتم می شه گفت ! ولی چه فرقی می کنه آیا ؟! شواهد حاکی از اینه که هوا خیلی خیلی سرده ! ولی خوب من از هوا سرد ترم! فکر کنم واسه همینم هست که الان اصلا احساسه سرما نمی کنم ! یعنی دمای هوا در مجاورت من خیلی گرمه

شهر من گم شده است ...

وای ... می دونید هیچ وقت بهونه ی خسته شدن دست خودتون ندید ! خیلی بده ! یعنی می دونید روح انسان و نفسش خیلی زود از این مسئله سوء استفاده می کنه و اون موقع می آد که دیگه اصلا نمی تونید از شرّش خلاص شید ! ما آدما نباید خود خواه باشیم ! چه طور وقتی می خندیم از خدا نمی خوایم که این شادی و خنده تموم شه ؟!

من با تب ٬ من با تاب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام ...

ولی وای به اون روزی که خدا یه ذره کوچولو غصه هوار کنه روی دلمون ! چی می شه ؟! من می دونم ! همه رو به قبله می شیم! دعا می کنیم که هر چه سریعتر خدا یه عنایتی بکنه این غصه بره دنبال زندگیش ! ولی چرا ؟! چرا هیچ وقت نخواستیم یه لحظه واستیم ببینیم اینی که داره دهنمون رو سرویس می کنه با پا فشاریش برای موندن شاید یه هدیه از طرفه خداس ؟! ( البته همون قدر که خوشی می زنه زیر دلِ آدم ٬ غم و  عصه هم یهو دیدید زد زیرِ دلتون هم چین که خودتون رو گم کردید ( قم هم می شه گفت  )) درست مثل من !

من دراین خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم  ...

زندگیه قشنگ ٬ یعنی موسیقی درون ! یعنی صبح ها که از درِ خونه می آی بیرون : خبر دار ! ( زندگی به من گفت خبر دار واستم! ) زندگی یعنی رقصیدن ! زندگی یعنی لُخت کردنه غم و شادی و یه حاله اساسی باهاشون کردن ! زندگی یعنی بوسیدنه تنِ لُختِ غم !  زندگی یعنی مست شدن با عطر خنک و سردِ شادی ! (البته هر کسی می تونه یه عطری رو از زندگیش احساس کنه ! ) زندگی یعنی نگاه پاک ! زندگی یعنی مثل ماه بودن ! رابیندرانات تاگور می گه : ماه می درخشد و با درخشش خود تمام اسمان شب را روشن می کند ! اما لکه های سیاهش را همواره برای خود دارد ...

من صدای نفس باغچه را می شنوم و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد...

پ.ن (۱): بیستون بر سر راه است مباد از شیرین ... خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید !

پ.ن (۲): اووووووو !  قبلا اینجوری نبود که ! اما این روزا با یه سیگار و قهوه ( از نوع ترک البته ) هم چین فشارم تیدیل به بی فشار می شه که بیا و ببین ! البته قول دادم سیگار نکشم ولی بعضی موقع ها سخته آدم به قولش عمل کنه ! در کل سیگاری نیستم ولی از دودش خوشم می آد ! لااقل مزه ی خیلی تلخ قهوه یه خرده مَلَس می شه !  الانم نمی دونم دارم اینارو چه جوری می نویسنم ! وقتی سرم رو تکون می دم تصویر چند دقیقه بعد می آد  ! گیجم ها !

امروز لبریزم از تو ... ! فسقلی !

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:59 توسط میثم |

سلام !

عجب روزگاری شده ! این حضرت مسیح ! بابا دمش گرم  این خارجیا عیدشونه ما تعطیل کردیم مملکت رو  نمی شه که ما توی رقایت با ممالک بیگانه کم بیاریم ! می شه یعنی ؟! زشت نیست ؟  اونا کریسمس دارن ما هم یه تعطیلات گازی واسه خودمون راه می ندازیم ! عوارض نداره که ! هم دو روز مردم حال می کنن ( البته در کمال ادب : زکّی خیال خام ) هم دو روز خودمون یه استراحتی می کنیم ! بابا مارو ببخشید! ما گفتیم دولت خدمت گزار ٬ شما ها چرا سوء استفاده می کنید ؟! بزارید ما هم دو روز یه نفس راحتی بکشیم! اخه ؟  می دونید چیه !؟ بخدا بعضی از آدما خیلی کفر نعمت می کنن ! مملکت هر روزش هالیدی داریم   تا دلتون بخواد مد های عجیب غریب ! پر از چکمه !  دختری با کفش های کتانی ... الانم که همه ی کتونی ها نایک شده ! آخه به اونا هم گیر می دن ! البته اگه جرات داری با شلوار کوتاه بپوش ! اما خوب یه چی بگم ؟؟ کدوم اسکلی توی این سرما شلوار کوتاه می پوشه ؟! من می دونم ...  خوب داشتم می گفتم ! کفر نعمت نکنید ! تا می تونید از این گازی که ندارید استفاده کنید ! این همه گاز که دیگه صرفه جویی نداره ! خدا شما رو از ما نگیره ! اصلا می دونید چیه من جای شما باشم هر چی وسیله ی گازی توی خونه دارم روشن می کنم ! با این کار هم جیب شرکت گاز پر می شه ! هم خونتون می شه سونا ! هم بچه هاتون تعطیل می شن ! هم واسه آخرت یکم عذزی دارید که خدا کفر نعمت نکردم ها ! گاز رو مصرف کنید بزارید دانشگاهم تعطیل شه ! به قول یارو گفتنی هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم ! من که کیفم کوکه و به شدت به خاطره پست قبلب از تمام دست اندر کاران زحمت کشِ این مملکت عذر می خوام  منت که نمی دونستم شما می خاید یهویی یه عیدم وسط چلّه ی زمستون بیارید واسمون ! بخدا اگه می دونستم پیشاپیش از همتون تشکر و قدر دانی می کردم  دست به دست هم دهیم به ... ٬ میهن خویش کنیم ...  ( جاهای خالی را با کلمات مناسب پر کنید!) آخی ... یاد اول  دبستان بخیر ! اول بود این شعر رو یادمون دادن ؟! اون موقع بچه بودیم وگرنه همون جا می زدم دهن این معلم جان گرامی می گفتم این حرفای خلاف شرع چیه می زنی ؟  یعنی اگه من برم دست دختر همسایه جون رو بگیرم دستم ٬دو تایی بریم مملکت رو آباد کنیم ٬ آجان نمی آد بگیرتمون و چوب توی استینمون کنه ؟ ( البته بازم بنابه سلیقه می تونید جای آستین ٬ هر چی دوس داشتین بذارید  ) یا شایدم این فقط یه شعر بوده که برای پر کردن صفحه های کتاب گذاشتن ؟!  من که فکر نمی کنم اینقدر بی فکر باشن  ولی دیگه دیگه ... دم خروس یا قسم حضرت عبّاس ؟!

بر می گردم ... البته توکلتُ علی الله !

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 0:9 توسط میثم |

سلام !

می خواستم این شعر رو دنباله ی پست قبلیم بدم ! بهم نَفَس داد ...

ُداشتم تلویزیون اخبار کانال ۳ رو نیگا می کردم که یکی از اسیرای عراقی توی ایران و نشون می داد که دیوان حافظ رو به عربی ترجمه کرده ! ( حالا خدا می دونه که چه چرندیاتی رو غالب عربای بی شاخ و دُم کرده ! ) یهو حافظ زد به سرم رفتم کتابشو اوردم و یه نیت و بازش کردم ! داشتم می خوندمش ! وقتی به بیت " هر سر موی مرا با ... " رسیدم گِریَم گرفت ! بابا پا شد بره ! گفتم حافظ جون مثل اینکه ملامتگر بیکار قهر کرد !  من جای شما باشم تا آخرش می خونم و یه فاتحه واسه روح بزرگ اون مرد نثار می کنم  ... ! 

 لسان الغیب ٬ حافظ شیرازی  ...

ای نسیم سحر ارامگه یار کجاست ؟ ... منزل آن مه عاشق کشِ عیّار کجاست ؟

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش ... آتش طور کجا موعدِ دیدار کجاست ؟

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد ... در خرابات بگویید که هشیار کجاست !

آنکس است اهل بشارت ٬ که اشارت داند ... نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست ؟

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ... ما کجاییم و ملامتگر بی کار کجاست !

باز پرسیدند که ز گیسوی شکن در شکنش ... کاین غم زده ی ِسر گشته گرفتار کجاست ؟

عقل دیوانه شد ٬ آن سلسله ی مشکین کو ؟ ... دل ز ما گوشه گرفت ٬ ابروی دلدار کجاست ؟

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست٬ بیا ! ... عیش بی یار مهیا نشود ! یار کجاست ؟

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج ! ... فکر معقول بفرما ! گُلِ بی خار کجاست ؟ 

سوز دل بین که ز بس اتش اشکم دل شمع ... دوش بر من ز سر مِهر چو پروانه بسوخت!

آشنائی نه غریب است که دلسوز من است ... چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت !

خرقه ی زُهد مرا آب خرابات بِبُرد ... خانه ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت !

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست ... همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت !

ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردمِ جشم ... خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت !

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت !

 پ.ن (۱): خوبه والله ! رفته رفته کار مملکت داره پیشرفت می کنه ! رفته بودم قبض تلفن همراه اول گرامی رو که الان یه ماه قطع شده بدم دیدم خانوم محترمی که اونجا نشسته بود و جماعت رو راه مینداخت از من کپی فیش پرداختی می خواد !  می گم خانوم قبلا یه چند تا دکمه روی اون صفحه می زدی موبایلمون وصل می شد ! پول کپی هم می موند توی جیبمون ! حالا چی شده ؟! گفت آقا وصل شدن تلفن ها دستی شده و از شبکه خارجش کردیم! برید ۳ ٬ ۴ روز دیگه به وصال همراه اولتون در می اید! حالا این هیچی ! من موندم این جماعت کی می خوان یه ذره واسه فهم و شعور خودشون دلسوزی کنن! رفتم تو میبینم چه شیر تو شیری شده ! ( البته خواننده ی گرامی به دلخواه می تونه این شیر رو با اسم هر گونه حیوان نجیب و زحمت کش و گوش دراز عوض کنه !  ) نه صفی نه احترمی ! بخدا همه ی اینا کلاس سومِ دبستان رو جهش دادن ( یا شاید اصلا سواد ندارن !!؟ ) منظورم اینه که نمی دونن همه جا به نوبت یعنی چی ؟! آخه تا کی ؟ هر بلایی سرمون بیاد حقمونه ! هر کی از راه می رسه صداشو کلفت می کنه انگاری که همه الان ازش حساب می برن ! زشته ! قباحت داره ! آی کسایی که می فهمید بلند شید! جهاد کنید ! تا کی سکوت در مقابل هر چی آدم عوضیه ؟! تا کی یه نگاه و یه سر تکون دادن ؟ تا کی خود خوری ! توی پستای قبلی گفتم اگه هر کی آرایشگری بلده یه گوشه به زیبا کردن مشغول بشه دنیا می شه گلستان ! بلند شید لطفا ! ...  

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 23:29 توسط میثم |

سلام !

عجب روزگاری شده ها ! سرِ شبی کفرم در اومده دنبال یه نفر می گردم بزنمش ! بی خیال بابا  غذا دادن به ۵۰۰ نفر ادم مفت خور شده رئالیسم گرایی و به فکر اینده و دانشگاه یه دختردم بخت بودن شده ارمان گرایی  ! اگه چیزای واقعی توی جامعه ای که من دارم توش زندگی می کنم شده این جور چیزا وای بر من ٬ وای بر تو ! همش تقصیر خودمونه ! از ماست که بر ماست ! یا نه ؟! یا اصلا از ماست که بر لپه ! بر ابگوشت ! بر اسب و الاغ و شتر ؟! قباحت داره بخدا ! می گم آخه اون خدا بیامرزی اگه زنده بود تف مینداخت رو صورتتون که این جوری می خواید خودشو دخترشو و زنش رو بعد ها پیش جماعت خوار و پست کنید ! این قدیمی ها علی رغم قدیمی بودنشون بعضی موقع ها حرف هایی می زنن که باید با طلا نوشت و با الماس براش قاب ساخت ! " چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است "

چه اهمیتی داره یه مشت ادم عوضی که فقط واسه شهرت بازی و چاپلوسی می آن مجلس ختم یک نفر یه پرس چلو کباب بخورن یا نخورن ؟! خودمونیم اون فاتحه ای که سر همون ناهار یا شام می خونن از هر صد تاش یکیش به روح اون مرحوم می رسه اصلا ؟!  

فعلا عصاب ندارم ٬ بر می گردم ! ... البته توکلتُ علی الله !

پ.ن (۱): این شعر از وبلاگ زهرخند کپی شده :

گفتي دل و... ياد مستراح افتادم
در قافيه اش به اشتباه افتادم
گفتي دل و... اَه... به هم زدي حالم را
گفتم كه به ياد مستراح افتادم!
گفتي دل و... آخر دل خوش سيري چند
از چاله درآمدم به چاه افتادم
گفتي دل و... روز خوش فراموشم شد
در وادي حسرت و گناه افتادم
گفتي دل و... از ترس به خود لرزيدم
ياد غم و درد و اشك و آه افتادم
گفتي دل و... بس كن، خفه شو، ساكت شو

پ.ن (۲): دلم درد گرفته ! احساس می کنم دریچه ی میترال قلبم دچار مشکل شده! یا شایدم مخ درد گرفتم می زنه به دلم ! کسی می دونه درمون این بیماری چیه ؟! هوا رو هم قربونش برم روش هیچ حسابی باز نکنید ! سرما سیاس ! مخصوصا اینجایی که ما هستیم ! یه ده دور افتاده  کیپ به کیپ کوه ! دیشب که اگه این نوه نتیجه های ادیسون نبودن اینجا دقیقا مثل قطب جنوب بود ! فقط چند تا خرس کم داشت که مشکل اونارم من حل می کردم! خرسِ مفت خور زیاد می شناسم !

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 2:2 توسط میثم |

سلام !

 خوبید ؟! حالتون بهتره که ایشالله ؟! منم خوبم ! مرسی !  والله دلم واسه اینجا تنگ شد ولی بازم مثل همیشه میثم برنده می شه ! اوه ! نه  منظورم اینه که بازم مثل همیشه نمی دونم چی می خوام بنویسم ! ولی خوب چی می شه ؟! تاحالا که نمی دونستم چه جوری نوشتم از این به بعد هم همون جوری

اون روز یکی از دوستان گفت : میثم ؟! تو عادت داری همه چیز رو قشنگ کنی ! حتی چیزای زشت رو ! ببینم مگه این کار بده ؟! اگه بد باشه با این حساب تمام ارایشگر ها باید در دکونشون رو تخته کنن برن پی حمالی ؟! می دونید هر کسی که می ره ارایشگاه زشت نیست ! ولی اونایی که زشتن به تنها چیزی که احتیاج دارن دست ماهر آرایشگره تا زیبا بشن ! و شاید تنها چیزی که روح اون ادما احتیاج داشته باشه یه ذره زیبایی بیشتره ! حالا اگه کسی این دست ماهرو داشته باشه اشکالی داره چیزایی رو که زشتن زیبا کنه ؟! حتی واسه چند لحظه ... من که زیباشون می کنم شما چه طور ؟! بعضی چیزا به غلط زشت شدن ! نه اینکه خدا زشتشون کرده باشه ها ! نه ! این فکر کوتاه و تابوی اجتماعی و فرهنگی غلط ما انسان ها بوده که باعث زشت شدنش شده ! اگه هر کسی که توانش رو داره یه گوشه ی این دنیا بشینه و به آرایشگری مشغول شه بعدش زندگی میشه گلستان ! مگه نه ؟!  این جز اینکه هم به ارایشگر روحیه می ده ٬ ادما هر طرف که که نیگا کنن رد پای نوازشگرِ ارایشگر ماهرو می بینن و اگر انسان باشن ته دلشون یادی از ارایشگر می کنن و شاید حتی این یاد کردن به حدی قوی باشه که بخوان مثل ارایشگر بشن ؟!

من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی، همه بر می خیزند

من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟

بر می گردم ... البته توکلتُ علی الله !  

پ.ن (۱): ?If life ain't just a joke then Why Am I DEAD ?! any idea

پ.ن (۲): تمام وجودم غصه اس ! من از تنهایی بدم می آد ... آااا ! نه ! یکی اومده مهمونی توی دلم ! یه غریبه آشنا ...

پ.ن (۳): من اگه نباشم کی واسه همیشه٬  تورو می پرسته ؟ کی برات میمیره ؟ کی نمیشه خسته ؟ کی تورو میذاره روی دوتا چشماش ؟ کی اگه نباشی٬ می گیره نفس هاش ؟! من اگه نباشم ... من اگه نباشم ...

پ.ن (۴): Ring my bells , pls

پ.ن (۵): ای بابا ! من اگه بتونم از روی این صندلی بلند شم می رم سراغ درس و مشقم ها  کلی انتگرال و فیزیک مونده باید بخونم ! اصلا به فرم انتخاب واحد نیگا نکردم که کی امتحان شروع می شه  یا شاید اصلا شروع شده و من نمی دونم ! اگه اینجوری باشه وای به حالم! بابا خیتَییمه کَسَر !( ترجمه ی این جمله برای هموطنان فارس  ٬ به علت خلاف ادب بودن به صحبت های درگوشی موکول می شه )  ! مثلا می خواستیم بشینیم چند روز درس بخونیما! یهو شوهر عمه جان هوس سفر کردن زد به سرش ! این هیچی اصلا ! گواهینامه ی راننده گی رو بگو   ۷ ماهِ ازگار دارم گواهینامه می گیرم ! یه بار که توی علائم افتادم ! بعد اون ۲ بار خواستم برم امتحان هر دو بار برف بارید !  کاش یه مسابقه می زاشتن که جایزه هاش گواهینامه ی پایه یک و دو بود  نمی دونم ! تا وقتی که ما می خواستیم گواهینامه بگیریم از این جور مسابقه ها خیلی برگذار می شد ! نمی بینید چه جوری راننده گی می کنن ؟! ۹۹٪ گواهینامه ی گرامی رو جایزه گرفتن   ولی به ما که رسید اسمون تپید  منم گواهینامه می خوام م م . . . 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 10:4 توسط میثم |

انا لله و انا الیه راجعون
سلام !

شوهر عمه جان هم بعد از دو سال تحمل سختی و بیماری از دنیا رفت ! به احترامش یک دقیقه سکوت کنید لطفا !

می دونید ؟! احساس می کنم بند بند وجودم از نفرت پر شده !  دلم ازت پره !  اره از تو ! از تویی که روزی هزار بار به این وب لاگ سر می زنی تا ببینی آپ شدم یا نه !  مسخره بازی بسته  تو نفهم و بی شعوری ! و این اصلا به من ربطی نداره ! شاید هزار سال دیگه بفهمی میثم کی بود و چی گفت و چی کار کرد ... !

خدا من پیشه تو رو سفیدم ... !

راستی امروز که خونه ی عمه بودم یه صحنه هایی دیدم که واقعا واسه خودم متاسف شدم ! می دونید درسته که از دست دادن یه عزیز خیلی سخته ولی مردی گفتن ٬ زنی گفتن !؟ مردای فامیل ما مخصوصا این جوون هاش که دیگه ابروی هر چی مرد بود رو بردن ! یکی گریه می کرد ٬ یکی سیگار می کشید  ٬ یکی با سر از پله ها اومد کف زمین ! زشته بخدا ! اون زنای بیچاره قراره فردا به شماها تکیه کنن ؟! به شماهایی که حتی با ساده ترین و واقعی ترین اتفاق زندگی اینجوری دست و پاتونو گم می کنید؟؟ فردا چه جوری می خواید کوهی باشید که دنیا نتونه تکونتون بده ؟!  این بابا بزرگ دنیا دیده ی ما اومده تو رستوران بعد کلی مکافاتی که واسه اروم کردن عمه جون کشیدم گفت : " ای وای محسن اقا کجایی ؟ " میگم اخه مرتیکه این چه حرفی بود توی اون موقعیت اخه ؟! عوض اینکه دخترتو اروم کنی اسمه شوهر جانشو چرا می اری داغ دلشو تازه می کنی ؟!

حالا اینم بگم بخندید ! بابا بزرگم زنگ زده به داداشش که خبر فوت دامادشو بده >>

سلام صمد اقا ! خوبید ؟! صمد جون می گم حال محسن یه خرده خرابه اگه می تونی خودتو تا صبح برسون تبریز ! ( محض اطلاع : عمو صمد ٬ خونشون قزوینه ) اگه نتونستی صبح بیای ٬ پس فردا تعزیه هستش ! حالش یه خرده خرابه فقط ! طوری نیست !

پ.ن (۱): دیشب ۳ خوابیدم الانم ۷ صبحه ! می ریم تشییع جنازه ... کار سختیه دیدن رنج و ناله های دلتنگی خانواده ی شوهر عمه جان! حالا غیر از این ! در کل دیدن رنج و سختی ادما خیلی سخته ! واسه شما هم سخته مگه نه ؟! پس چرا واسه یه مشت حیوون این جور چیزا نه تنها سخت و چندش اور نیست بلکه لذت بخشه ؟! بابا تو دیگه کی هستی ...

وای من پر از نفرتم امشب ! نفرت از تو

پ.ن (۲): توجه !! توجه !! به کسایی که اسم سکوت رو خراب می کنن جایزه می دم !  جایزه می دونید که چیه ؟! شما خودتون باشید به هم چین عوضی هایی چی جایزه می دید ؟! نفرین ؟! فحش ؟! البته مرد های گرامی یه جایزه ی بهتر می تونن در نظر بگیرن ولی حیف نیست آیا !؟

وای من پر از نفرتم امشب باز هم ! نفرت از تو

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 23:49 توسط میثم |

مخاطب های اینجوری ( که مطلب رو درک نمیکنن ) = قدم زنی رو اعصاب نویسنده

خدایا من پیشِ تو رو سفیدم ...  

وقتی نمی فهمن من نمی تونم کاری واسه فهمشون بکنم !

خدا من تاحالا به کسی دروغ نگفتم ... ! جایزه چی برام در نظر گرفتی ؟!

لعنت به بی شعور !

 ادامه :

می گم اخه بسته دیگه ! یه خورده به خودت بیا ! رضا صادقی می گه : بسته جنگ ِ بی ثمر برای هر زیاد و کم ! زیاد و کم ما آدما چیه ؟! چرا احترام نمی ذاری ؟! چرا بلند نشدی ؟! چرا نشستی ؟! چرا اسم دولقوز آبادیه منو اولش اقا نذاشتی ؟! چرا رعایت احترام نکردی ؟! انصافا چرا مشکل ۹۹٪ آدما همین چیزاس ؟! کارلوس کاستاندا توی یکی ازکتاباش نوشته بزرگترین مشکل هر انسانی خود بزرگ بینیه ! اگه این مشکل حل شه دیگه هیچ کدوم از ماها سر کم و زیاد دعوا نمی کنیم !!

یکی بهم می گه نَفَس ! یکی می گه رفیق ! یکی می گه my best man ! یکی هم پیدا می شه که دوست داره متنوع باشه ! بهم می گن عوضی ٬ بهم می گن **کش و و و ...

شیخ ابوطاهر حرمی هم همین مشکل رو داشت ! این جوری حلِّش کرد : من این همه نیستم !!!

پ.ن (۱): می شه ازتون خواهش کنم فقط حرف نزنید ؟!  به عمل کار بر آید به سخن دانی نیست !

پ.ن (۲): حواستون به راهتون باشه لطفا ! ایست یعنی ایست ! بعضی جاها لازمه حتی اگه خطر مرگ هست سبقت بگیری !!! من که می گیرم شما چه طور ؟!  اگه بمیری تاوان اشتباهته ! از مرگ می ترسی ؟! ولی اگه لازم باشه حتما سبقت بگیری چی؟! من که می گیرم شما چه طور ؟!  

پ.ن (۳): سلام ! من حالم خوبه ! بهتر از این نمی شم ! فقط دارم می خندم ! فکر کنم علائم دیوونگیمه ! اود کرده باز !  

پ.ن (۴): می گم می بینید !  امشب کرم گرفتم ! ۵ دقیقه یه بار به روز می شم! چی کارکنیم دیگه  از علاقه ی زیاده !  نظرتون راجع به این شعر چیه :

باز از پس شيشه ي عينك استاد

سرزنش بار مرا مينگرد

باز در چهره من مي خواند

كه چه ها بر دل من مي گذرد 

مي كند مطلب خود را دنبال

بچه ها عشق گناه است گناه

واي اگر بر دل نوخواسته اي

شكر عشق بتازد بيگاه ...

***

مينشينم همه ساعت خاموش

با دل خويشتنم دنيايي است ... 

ساكتم گرچه به ظاهراما

در دلم با غم تو غوغاييست !

***

مبصر چو امروز اسمم را خواند

بي خبر داد كشيدم غائب!!!

رفقايم همگي خنديدند

كه جنون گشته به طفلك غالب 

بچه ها هيچ نمي دانستند

كه من اينجايم و دلم جاي دگر!

دل آنها پس درس استاد است و كتاب

دل من در پس سوداي دگر

من به ياد تو و آن خاطره ها

ياد آن دوره كه بگذشت چو باد

باز از چهره من مي خواند

از پس شيشه عينك استاد ...

***

ولي آيا چه كسي در دل من

نقش زيباي تو را پاك مي كند؟؟؟

درس من ....؟؟

دانش من.....؟؟

و يا استادم...؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 19:59 توسط میثم |

سلام !

عقده بعضي مواقع بيداد مي كنه ! خيلي بدِ که اطراف آدم عقده باشه ! باید به ساختن زندگی کمک کرد ! به ساختن ادما !  و نفس دادن به ادمک ها ... ( ادمک اخر دنیاست بخند  )

امروز سر کلاس اخلاق بحثِ حسادت و تکبر و این جور چیزا بود ! واسم خیلی جالبه ! چه جوری می شه این هارو روی کاغذ اورد ؟! واسشون مشخصات نوشت ٬ طبقه بندیشون کرد و درجات مختلف عذاب و  مجازاتشون رو تشریح کرد ؟! بی خیال بابا   ( نمیشه که نمیشه ! )

دکتر شریعتی توی کتاب کویر یه جمله ای نوشته ! نوشته : اگر نزدیکش بریم از دستش می دیم !

یعنی هیچ کس نفهمیده این جمله یعنی چی ؟! عزیر من اخه حماقت تا کی !؟  چرا ما می خوایم واسه همه چیز چارچوب بسازیم ؟! چرا می خوایم همه چیز رو در قالب منطق بیان کنیم !؟ بابا مگه می شه تکبر و حسادت رو طبقه بندی کرد ؟! چرا اینقدر به بعضی چیز ها کیپ می کینم که اخر سر زیرِ حجاب بره و از دستش بدیم !؟ چرا هی سعی می کنیم ایه های قران و نشونه های خدارو با عقل و منطق تفسیر کنیم ؟! به چی می خوایم برسیم ؟! بخدا اینجوری ازش دور می شیم ها !! قرآن سر شار از احساسِ! قرآن سرشار از روح لطیف خداست ! شما رو به همون قرآن٬ هی با کلمات واسه نفس قرآن حجاب نسازید! هی نشینید در تفسیر زیبا ترین و حق ترین کلماتی که به گوش بشر رسیده راه خلاف نرید و کتاب های مزخرف ننویسید ! قران در عین پر معنی بودنش کلامات ساده ای داره ! بخدا هر ادم احمقی هم می فهمه که وقتی قرآن می گه تکبر ٬ مجازات داره یعنی این کار گناهِ و نباید کسی تکبر داشته باشه ! دیگه واسش فلسفه نوشتن نمی خواد که ! آخه ای جماعتی که دو کلمه عربی یاد می گیریدو شروع به تفسیرِ بزرگترین گنج زبان عربی می کنید از خداتون شرم نمی کنید ؟! شما ها می دونید با این مزخرفاتی که به عنوان تفسیر غنی ترین معنیِ انسانیت غالب جماعت می کنید چه عاقبتِ شومی واسه خودتون می سازید !؟  یکی می شه حافظ ! یکی می شه مولوی ! یکی هم می شه یه ادمی که دو کلاس سواد عربی داره می شینه واسه من کتاب اخلاق اسلامی می نویسه ! اخه ادم عاقل!! تو چه می فهمی اسلام چی می گه ؟! این که چهار سال درس فقه اسلامی خوندی یعنع الان می فهمی ؟!  یعنی الان می تونی لابه لای زیر و زبر های قران بفهمی چه مجازاتی واسه تکبر هست ؟! بگیر بشین سرجات ! اگه حافظ لسان الغیبِ تو چی می گی ؟!

بزارید تا قیامت با صدای اذان آروم بشیم ! این نعمت رو با مزخرفاتتون از ملت نگیرید !

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:1 توسط میثم |

سلام

امروز دیوونه شدم باز ! از صبح در فکر یک اشتباهم ! اشتباه بزرگی که مرتکب شدم !  می گن خدا کریم و بخشندس ‌٬ ستارالعیوب ! خدا منو ببخش !

 بعضی موقع ها ادم کاری رو می کنه که نباید بکنه ! و این موضوع وقتی عواقب بدتری داره که در حق یه نفر دیگه باشه ! خالی شدم ! چند وقته به همه چی فکر می کنم در حالی که خودم می دونم توی فکرم هیچی نیست ! به قول یارو گفتنی ... شدم !  

خدایا منو می بخشی ؟! یا اصلا یه چیزی ؟! چی کار کنم که بخشیده بشم ؟ هان ؟! این همه ادمی که توی دنیا گناه می کنن بعدشم اصلا انگار نه انگار چه جوری روز و شب می کنن و شب ها می خوابن ؟! عذاب وجدانی ؟ چیزی ؟ هیچی ؟!  ملت دارن روز به روز توی همه چیزای خوب پس رفت می کنن و به جاش توی کلی چیزای بهتر دکترای افتخاری می گیرن ! توی پدر سوختگی ٬ دزدی ٬ زد و بند و و و ... ! خوش به حالشون !   من که بودم تا حالا مرده بودم از بوی گند خودم و کارام ! بابا دس مریزاد! دست راست شما روی سر من کچل که یه ذره کوچولو گناه کردم و یه هفته اس دارم از عذاب وجدان میمیرم !

حالا گناهم چی بوده ؟!  بگذریم ! اگه بگم یه هفته به حماقتم می خندین ! ولی خوب دیگه  ما اینجوریم !

حالا بی خیال من ! کسی جواب داره چرا بعضی از ادما وجدانندارن ؟! چی باعث می شه یکی اینقدر کثیف باشه که حق هزار و یک تا بچه یتیم رو می خوره بعدشم در کمال افتخار از کارش صحبت می کنه ؟! بابا ملت ! بزنید توی سر همچین ادمایی !  آدم ؟! مگه اینه آدمن ؟! دور از جون اقا خره اینا یه مشت خرن ! الاغن !  

( راستی می دونید که فرق خر با الاغ چیه ؟! خر یه خورده گوشاش درازتر از الاغِ )

آآااآآاآااا ... خوب بزارید ببینم داشتم چی می گفتم ؟! از کجا رسیدم به بحث این حیوانات نجیب خدا می دونه !  ولی خوب حالا که بحث اینا شد یه چی بگم ! این حیوانات نجیب بعضی موقع ها از صد تا ادمم شرفشون بیشتره ها! لااقل اونا از ته دل کار می کنن !  به امید یه مشت یونجه ای که قراره من و شما جلشون بریزیم تا میل کنن ! اونا می دونن که باید کار کنن تا چیزی گیرشون بیاد ! دور از جون مثل خیلی از ما ادما که فقط مفت خوری می کنیم نیستن ! یه عده برن جون بکنن ولی حاصل زحمت کشیدنای اونارو یه عده ادم هار هپلی پپو کنن بعدم هزارویک جور منت و سر کوفت بزنن سر اون بیچاره هایی که زحمت می کشن ! تف به غیرتتون ادمای عوضی ...  

خلاصه اینکه اگه حتی یه ادم عوضی کمتر توی زندگی باشه باز می شه امیدوار بود !

 اممم بسته دیگه ! بازم زیادی وراجی کردم ! بر می گردم ...

پ.ن : مرسی مغرورترین پسر دنیا

+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 22:11 توسط میثم |