تبليغاتX
تودلیهای یک پسر متاهل
سلام !

نوشتنم اومده ! از این دور باطل زمون نوشتنم اومده ! از این تکرار تکرار ها نوشتنم اومده ! کجا هست غیر اینجا که بتونی با خیال راحت از ترسات بگی ؟ از دغدغه هات ؟ از غصه هات ! کمتر کسی اینجارو جدی می گیره و همین انگیزه ی خوبیه که هر چی داری رو کنی !

ولی بدیش اینه که ندونی همیشه یکی هست که دنبالت می گرده  ...

بی خیال ؟ تقریبا توی هر پستم یه بار این بیخیال اومده ! ولی هیچ وقت خودمم نفهمیدم واقعا بی خیال چی ؟! یکی می آد با تموم ژست می خواد حالیت بکنه که می فهمدت ، یکی دیگه ام پیدا می شه می گه میثم ؟ تو اصلا حالت خوب نیست ! درست وقتی که دارم از ته دل می خندم ! حالا به چی ؟ ( ! )

یه بازی شروع شد ! با جدیت تمام !

- میثم ؟
- حاضر ؟!
- آقای هپی ! چی می شه که تو همیشه می خندی ؟
- what can i say ?! همینجوری ! no particular reason ! شاید به این رویاها
- can u explain more ? pls
-  خودتون ببینید ؟! کشکی اومدم اینجا ! کشکی امتحان دادم ! ولی واقعا قبول شدم ! این که این من نبودم که قبول شدم خنده داره ! it was my imaginations ! خنده دار نیست ؟! do u understand ؟

ایمان بیاریم به آغاز فصل سرد ! هنوزم هستن بچه هایی که توی این سرما زیر لب فحشت می دن و ازت خواهش می کنن که یه دونه از روزنامه های دیروزشون رو بخری ! نمی دونم خودشون می دونن که اونا هم مثل روزنامه هاشون اخبار دیروز این مملکتن یا نه !؟ خیلی بده که یکی مثل خیلیا پشت دیروز ها گم بشه ! در و دیوار اتاقم امروزی شدن ! همه ی کاغد عای دیروز رو از جلوی چشام گم کردم ولی هنوز خودم در حال و هوای ۷ سالگیم موندم ! ولی گناهکار ...

 

 

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
گر به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:32 توسط میثم

آمدنم برای توست
برای دل تنگی لحظه های تو ...

در اغتشاش بودنم سبز شده اند تن های نو
در گیر و دار ِ هستیم آمده است طرحی نو .

هر روزم اشتیاق رفتن است ، هر روزم با تو بودن است
هر شبم خیال توست ، هر خوابم رنگ توست

نظری کن تا مرد شوم . خود می دانی چه می خواهم
شاید او که می خواند مرا نداند اشتیاق دلم را
ولی تو چی ؟!

تو که به من دل دادی حتما می دونی چه حالیم ؟! چه شوقی دارم ! اینم که حتما می دونی ! حتما می دونی وگر نه بهت که نمی گن خدا ! بی خیال ! تا شنبه چیزی نمونده ! همیشه دوست داشتم که این اتفاق بیفته ! هنوز باورم نمی شه چیزی رو که یه زمانی واسم یه جمله بود امروز می تونم لمسش کنم ! کاش خودش بیاد ! با اون چشمای آبیش ! کلی سعی کردم خودم رو نشون بدم ! گفت شاید نتونم از تهران برگردم ! می شه دعا کنید برگرده ؟! مثل اینکه منم دوس داره یکم ! البته سنش خیلی زیاده منم جای پسرشم ولی اگه بگم دونه دونه ی حرکاتش چیزیه که فکر می کنم دوس داشتم آینده ام اون باشه !

می دونم وقتی این وبلاگ رو بخونی شاید هیچ وقت نفهمی چی گفتم اما هر کسی هستی ازت می خوام واسم آرزوی موفقیت بکنی ! مطمئن باش که خیلی مهمه که بخاطرش این جام .

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 19:40 توسط میثم |