می دانمت !
تو نیز مثل من٬مثل ما ٬مثل همه ٬شب در گلویت گیر کرده ...
دل من می سوزد
که کبوتر ها را پر بستند ...
که پر پاک پرستو ها را بشکستند ...
آیا تو نیز خواهی خواند ؟ این نغمه ی سبز را تا به جاودان !؟
آیا تو نیز به رنگ چمن ٬ به رنگ گیاه ٬به رنگ زندگی دلبسته بودی ؟!
معصومانه ی نگاه تو٬آری ! خود تو ٬بال اندوه مرا گشود و به بیکران برد !
لحظه ای پنداشتم آزادم ! لحظه ای بال خود را به سبزینگی ِ آسمانِ شهرم بخشیدم ...
ولی افسوس همه خواب بود !
افسوس همه بیداد بود .
ماندنم برای آن است که بمانی ...
این همه جای خالی پر شده از صدای ماهی ! نه این شعر نیست ! لطفا بد برداشت نکنید !
شده است که ماهی شوید ؟! تا در فنجان چای چشم او ، آنقدر شنا کنید تا شاید بیدار شود ؟
چه دلی دارم من !
که تیر رها شده از ابروان تو
پاره اش نمی کند ...
می گویم ؟! دلم می خواهد دود شوم ! می دانی چرا ؟ تا شاید بتوانم به هوای تو روم .
این نیست رسم مردانگی که تو باشی خفته در جای من و جای من باشد بیگانه با من !
باشد ! خوابی ...
ملالی نیست جز
بوسه ای بر آتشگاه لبانت .
خجالت می کشم که بگویم
آن جا ، جای من است !
تو زمین منی ...