تبليغاتX
تودلیهای یک پسر متاهل
يكي بود ، يكي نبود ...

يه زمين بود ! روش پر از درخت و آب و برگ و دوستي بود ...
يه آسمون آبي بود با كلي ابر ! ابرا همه سفيد بودن ...
مثل سفيدي پوست لطيف تو !
من به دنيا اومدم !

من كه نمي فهميدم ...
نمي فهميدم يه گوشه ي دنيا جنگه ...

توي كوچه ، دنبال يه مترسك مهربون بودم !
مترسكي كه دلش برام بسوزه و دوچرخه سواري يادم بده !

من كه نمي فهميدم ...
نمي فهميدم يه گوشه ي دنيا جنگه ...

رفتم مدرسه !
هاي و هوي راه مدرسه !
وحشي بازي هاي پسرونه ي بعد ِ مدرسه !
گروه سرود و تكبر بازي توي تئاتر مدرسه !

من كه نمي فهميدم ...
نمي فهميدم يه گوشه ي دنيا جنگه ...

راهنمايي اومد !
بدون ترس ! بدون لرز !
بختم رسيد ! نگاه گرمش چشم رو بوسيد !

...

باغ زيتونم آفت زده شد .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:19 توسط میثم

سكوت !
زين پرده رمزي نشنوي !
آي بر گور پدرتون لعنت ! كه چي آخه ؟! حتما مثل هميشه مي پرسيد چي كه چي ؟!
صبح دادگستري بودم ! رفته بودم از كرم خاكي طلاق بگيرم ! زياد وول مي خورد معامله مون نشد :دي نه ! جدي نگيريد شوخي كردم ! واسه يه كار خير رفته بودم اونجا ! بابام مي خواست تجديد فراش كنه رفتم شهادت دادم كه توانايي اداره ي 7 8 10 تا مامان رو يه جا داره ! نشسته بوديم پيش يك فروند آقاي قاضي خيلي جوون و مهربون !
در باز شد و يك آشخوري كه يه دستبند خوشگل دستش كرده بود و اون سر دستبند يك عدد جوون برازنده بود وارد شد !
تو گفتي خر و خربان به اندرون آمدند !  همچين جوون بيچاره ي مردم رو به غل و زنجير كرده بودن كه هر كي مي ديد فكر مي كرد طرف قاچاقچي آمفتامينه ! مي دونيد بيچاره جرمش چي بود ؟! مهريه !!! هنوز 2 ماه از نامزديشون نگذشته بود كه اون دختر از خدا بي خبر اين مهريه رو به اجرا گذاشته بود !‌
نتيجه گيري از اين بحث بنا به دلايل امنيتي به خواننده محول مي شود !

نقش نبودن واسه توست ؛ نقش شكستن واسه من ... ( غزليات دوران نامزدي )

سوداي افكار هرزه ، نقش لرز بر اندام جانم مي زند ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 15:18 توسط میثم

شهر من ، من به تو مي انديشم ؛ نه به تنهايي خويش ...

گشت ارشاد يا گشت ارعاب مسئله اينست ... 

البته خيلي مسائل ديگه اي وجود داره كه گفتنشون هزار سال طول مي كشه ! توانستيم خويشتن را نجات دهيم !

آيا مادري را يافته ايد كه به فرزند خويش حسادت بورزد ؟

بلغورات با طعم جنون گاوي !‌ امروز زايمان نداشتيم .

نشسته بودم توي مطب متتظر بودم زنگ بزنن بگن بيا سزارين داري  اما خبري نشد  !
  همونجوري كه نشسته بوديم با خود گفتيم مگر ما خود از جامعه ي انصار چه چيز كم داريم ؟
دست به كار شدم !

تراشيدم ...
پرستيدم ...
و به ناگاه شكستم ...

آري ! چنين است درد بي درمان افكار هرزه ي ما ...

 

بعدا نوشت ۱ : یه شاخه گل رز سفید به یادگاری هام اضافه شد

بعدا نوشت ۲ : شاخه ی خشک پیچک تنهایی ... فکر کنم دلم قراره برای این احساس تنگ بشه ! اصلا خوب نیست که از قبل می دونی دلت قراره واسه چی تنگ بشه ...

بعدا نوشت 3 : روحم ديگه بين بدنم و هوا نيست ! منظورم اينه كه ديگه احساس نمي كنم كسي داره روحم رو مي كشه ! جالبه ! يا كلا برگشته يا كلا رفته !!!!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 23:1 توسط میثم |