تبليغاتX
تودلیهای یک پسر متاهل
سلام!

من شمردن بلدم ! ولی خوب دیگه ! مصلحت ایجاب می کنه بعد ۶۹ بشه ۷۱ !  بعضی چیزا توی خلوت آدما بمونه خیلی بهتره ! امروز قاطی کرده بودما ! هم کیبوردم خراب شده هم موس هم هد ستم ! فقط از یه گوشش صدا می آد ! کسی می دونه چرا :دی ؟ اما بالاخره بعد سه چهار ساعت سر و کله زدن با اونا داداش کوچیکم اومد در عرض یک دقیقه کیبورد و موس رو درست کرد به منم به نگاه عاقل اندر سفیه کرد رفت ! ( املای سفیه درسته یعنی ؟ )
عجب اوضاعی شده دانشکده ! با اجازه  بزرگترا با این انتخاب واحد کردن روی هر چی خنگ بود سفید کردم ! هم وقتاش بده هم استاد ها ! اگه بتونم ۵ واحد پاس کنم این ترم شاهکار کردم با این وضع :دی یه ذره دعا کنید دیه ! :دی
چقدر عوض شدم ! خیلی مغرور تر از قبل و البته خیلی خوشگل تر ! :دی مرد شدیم دیگه ! البته بهتر بگم پیرمرد ...

تو ناز می کنی ٬ من ناز می کشم ٬ این منطق کیه ؟
انگار پیش تو فرقی نمی کنه کی عاشق کیه ؟!

شبی از شبها ٬ من بودم ! تو بودی ... نصف شب بود ! یادته ؟ منظورم شبه آخره ! ساعت چند قرار داشتیم ؟ ساعت دو ؟ یادمه ! ساعت ۱۲:۴۰ جفتمون دم در بودیم ! یادته ؟! بوی عطری که خودم واست خریده بودم همه ی خیابون رو ورداشته بود ! فکر کنم با بوی همون عطر بود که مامان بابا از خواب بیدار شدن و دیدن میثم نیست ...

 

 

 

 

سیب دزدی.

پ.ن (۱) : از کجا آمده ام ٬ آمدنم بهر چه بود ؟! به کجا می روم آخر ٬ ننمایی وطنم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 19:13 توسط میثم |

سلام !

رکوردی دیگر ! شایدم دیگه هیچی ! نه دیگه رکورد مهمه ! این یکی رو مطمئنم که مهمه! ببین ؟! بسته دیگه ! هان ؟! تا کی ؟!
تا به کی این چنین تکرار ؟
تا به کی چنین تکرار ِ تکرار ؟
تا به که سر به دیوار کوفتن ؟!
تا به کی هوش ز دلدار بردن ؟!

آخر خط رو دیدیم ! یعنی خیلی وقته داریم می بینیم اما همین جوری داریم می ریم جلو ! منتظر ایمیلتم فرید . زود تر لطفا ! من از پایان می ترسیدم و آغاز کردم ؟!!! چه کار احمقانه ای ! ای لعنت به این اندیشه ها ! ای لعنت به این کوفت و زهر ماری هایی که به ذهن آدم می آد . ای لعنت به اونجایی که حتی معرفتم معنیشو برات از دست می ده ! لعنت به سکوت مطلق وجودت ! لعنت به تماشای آب شدن افکارت ! لعنت به تب کردنه روحت میثم ... لعنت به تو ٬ به روحت ٬ به زندگیت و به خود کشیت . چه کردی با خودت ؟! کاش همونجوری خفه خون می گرفتی ٬ کاش همون جایی که ۴ سال پیش بودی می موندی ! کاش نمی فهمیدی ٬ کاش این قدر بی تفاوت نمی شدی ! کاش ٬ کاش ٬ کاش ...

هر تلاشی برای فهمیدن سفت تر کردن طناب دار دور روحته !

روزنامه ی همشهری که دقیقا سه روز عقبه از دنیا ! بقیه روزنامه هارو نخوندم ! اونا چه طور ؟!

پ.ن (۱) : باز باران٬ بي ترانه٬ باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه٬ مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه...

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 11:3 توسط میثم

سلام !

من مثل همیشه ام ! یعنی بهتره بگم مثل اکثر موقع ها ! امیدوارم شما خوب باشید !

روزا دارن می گذرن و از اون اشتیاق روز های اول دانشکده واسه درس خوندن چیز زیادی نمونده ! همیشه اول هر چیزی همینجوریه ! کی بلده همون حالت رو تا آخر حفظ کنه ؟! حتما با من تماس بگیره ! خوب ... این ورودی جدید ها انصافا ضایعن ! دست خودم نیس ٬ نیگاشون می کنم احساس بدی بهم دس می ده ٬ نمی دونم وقتی ما رفتیم دانشکده برای بار اول به ما هم همین جوری نیگا می کردن ؟!

بگذریم ! داشتیم می مردیم ! نمی دونم دعای کی شامل حالم شد ! نجات پیدا کردم ! تا لبه ی لبه رفتم یهو همه جا ساکت شد ! مثل یه طوفان که یهو شروع شده و یهو تموم شد ! به قول فرشته کوچولو " اگر گوشهایم بکارتشان را از دست بدهند آروم می گیرم " با کمی اختلاص ! راستی ؟! این بلاگفا چرا این شکلیه ؟ یه عکس بزرگتر از سایز میز می زاری کل شکل وبلاگت رو به ... می کشه !

حراست دانشگاه چقدر ناجور شده ! از قدیم گفتن هیچ بدی نرفته که جاش خوب بیاد ! اون لطفیه طفل معصوم رو اینقدر بد و بیراه  پشت سرش گفتیم که بیچاره راشو کشید رفت الان یه مرد ریشوی بو گندو که پشت کفش هاش رو تا می کنه با جورابای سبز و شلوار چین دار صورمه ای با یه پیرهن راه راه سفید و ژلی محاسن ( ریش ) ! دیگه خودتون  تصورش رو بکنید با چه موجودی طرف شدیم ! روز اول دانشگاه اشک دو تا از این دخترای ورودی جدید رو در آورد ! البته تقصیر خودشونم بود ها ! با دوس پسراشون اومده بودن دانشکده ! فکر کردن اومدن پیک نیک :دی ! یکی از بچه هام که دانشکده فنی رو سال پیش منفجر کرد با کاری که کرد تبعید شده تاکستان ! امیدوارم به همین راضی بشن ! امیدوارم ... راستی پستی که واسه اون روز نوشتم رو می تونید اینجا بخونید تا بفهمید بغل گوشتن چه خبره ! 

مدرک کردان جونم که قلابی از آب در اومد ! بابا ایول داره خدایی ! من نمی فهمم این چه جورشه دیگه ... آقا به اون خدایی که صاحب کعبه اس قسم که هیچ جای دنیا مثل اینجا نیست ! یعنی ما اینقدر بد بخت شدیم ؟! هم د.ی.ک.ت.ا.ت.و.ر.ی تحمل کنیم هم کسخل بازی ؟! تا کی ؟! برای چی ؟ خون ملت رو کردید توی شیشه ! بسته ! هیشکی به شما نمی گه برید ! بمونید ولی مثل آدم و برای آدم حکومت کنید . استاد تنظیم خانواده حرف بکری می زد :" اینجا ایران ! ما خصوصیت هایی داریم که هیچ جای دنیا ندارن ! مثلا یکیش " غیر قابل پیش بینی بودن " ! می دونید چرا این قدر از ایران در مسئله ی هسته ای می ترسن ؟! واسه اینکه ما خودمونم نمی دونیم داریم چیکار می کنیم ! چه برسه به اونا" ولی عجب استاد با حالی بود ! کلی خندیدیم ! ایمیل داد ! گفت بچه ها سوال تخصصی بپرسید ها ! منظورم اینه که سایز آلت شما به من هیچ ربطی نداره !!!

پ.ن (۱) :

من : بچه ها دفعه ی پیش از اینجا که رد می شدم چند تا دختر دیدم که جمع شده بودن داشتن از دستگیره ی این کمد ها عکس می گرفتن ! اما هر چی فکر کردم نفهمیدم این عکسا به چه دردشون می خوره !
چند تا دختر نزدیک من : وای بچه ها ! این پسررو ! چقدر با نمکه !
اون یکی دختره : نمی شناسیش ؟ میثم دیگه ! همه توی کفِشن !!!!! (خدایی چاخان نیست !!!)

پ.ن (۲) : احساس بهتری نسبت به اون مسئله دارم !!!!

پ.ن (۳) : بهونه نبود ٬ نیست ٬ محکم ترین دلیل بود .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 21:0 توسط میثم |

هیچ گاه !
لحظه ها را
برای رفتن نمی شمردند
اگر شاگردان را
از تنهایی استاد خبر بود ...(سارا کلام )

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 20:13 توسط میثم