تبليغاتX
دل نوشته های یه پسر روانی

دل نوشته های یه پسر روانی

سلام !

احتمالا اگه همه چی خوب پیش بره ٬ دل منم هوس سودای دگر نکنه این آخرین پست من در سال بسیار تکراری ۱۳۸۶ خواهد بود ! ولی شما زیاد مطمئن نباشید ! چون خودم نیستم ...
سال جالبی بود ! پر از گلایه ٬ پر از دوستی و پر از اشک و لبخند ! یه سال که توش حتی یه دونه پشه هم نیشم نزد ! احتمالا بیماری خطرناک دارم ! آخه می گن پشه ها آدم های سالم رو از مریض تشخیص می دن ! چیکار کنم ؟ مریضم که مریضم ! همینیه که هست ! :دی
بازم سال جالبی بود! شلوغ ترین و پر ترافیک ترین روز های احساسم ! حتی بعضی موقع ها راه بندون می شد و  بعضی ها روز ها و حتی ماه ها پشت ترافیک می موندن ٬ دریغ از یه قدم نزدیک تر شدن ! باشه ! هنوزم ترافیکه ! درست می شه آروم آروم ... از آهسته رفتن نترس ٬ از ایستادن بترس (پرسپکتیو) ! ولی خیلی ها همونجوری ایستادن ! بی خیال ! اینا چه ربط به شما داره من دارم می گم ؟! :دی

دیروز ! وای ... فکر کنم ترکید تبریز !سردار ر ا د ا ن : پلیس مخالف شادی مردم نیست
دیروز کجا بودی که ببینی چه قدر حرفات صحت داره ؟! ۴۰ ۵۰ تا سرهنگ و درجه دار هر کدوم با۲۰ تا آشخور  باطوم به دست ! بیشتر از جوونا و آدم ها پلیس ضد شورش اینجا بود ! دیگه طرف های ساعت ۱۱ بود همه ماسکای سیاهشون رو زدن افتادن به جون جوونا ! کثافتا ... دلم آتیش گرفت ! رحم و مروت سرشون نمی شد ! یه گوشه ٬ توی تراس یه خونه ی مهربون واستاده بودم داشتم این صحنه هارو نیگا  می کردم ... مرد پیر اون خونه گریه می کرد و زیر لب نمود های دل سوختش رو به هوا می گفت ! آخه خودتون خجالت نمی کشین ؟! اون بدبخت هایی که کنار خیابون فقط تماشا می کردن با اونا چی کار دارین ؟! برین زورتون رو سر اون بی پدر هایی که جوونارو معتاد و دلخسته می کنن خالی کنید ...
آی ی ی ی ... دلم درد گرفته از دیشب ! دلم رو به درد آوردین ...
سر کوچه ی خودمون چند تا جوون با یه ماشین مدل بالا رسیدن ٬ صدای آهنگ رو بلند کردن ... خیلی زود همه ٬ حتی مرد های پیر و دخترامون پا به پاشون شروع کردن به رقصیدن ٬ بعد ۵ دقیقه یهو یه ماشین پلیس اومد٬ عینه وحشیا پیاده شد حمله کرد به صاحب اون ماشین ! همه ریختن دورش ! به همه فحش می داد عوضی ! حتی به کسی که شاید از لحاظ سنی دو برابر سن اون بود ... خلاصه با هزار مصیبت و بد بختی اون خیانت کار رازی شد بره و کاری به کار اون جوونا که داشتن دل مردم رو شاد می کردن نداشته باشه !
نمی دونم از کجاهای غم نامه ی چهارشنبه گا.یی بهتون بگم ! 

سال خوبی رو برای همتون آرزو می کنم ! از همه ی کسایی که اینو می خونن استدعا دارم وقت سال تحویل واسه خودشون و جوون های بی پناهشون دعا کنن !

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم                 چه  دنیای  رو  به  زوالی  دارم !

یا مقلب القلوب و البصار

يا مدبر اليل والنهار

يا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الي احسن الحال

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:15  توسط میثم  | 

سلام !

خوبید ؟!

به نظرم یه چیزایی هست که نمیشه اثباتشون کرد !
و حتی شاهد و گواهی هم براشون وجود نداره ...
چون اونا همشون درست پیش چشم ما هستن !

تلاشی که واسه اثبات اینجور چیزا انجام می گیره ٬ یه تلاش احمقانه اس .
و همه ی این تلاش ها از اونجا سر چشمه می گیره که باهاشون آشنا نیستیم .

چرا همیشه جنگ داریم ؟! به طرف مقابلمون چیزی رو می خوایم بفهمونیم که از همه ی کلمات ما روشن تره ! از همه ی التهابی که در ما برای انتقال اون مفاهیم هست داغ تره ! چیزایی که جزو باور ما هستن چه دلیلی داره جزو باور کس دیگه ای باشن ؟! بسته جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم ... ! یکی دوس داره دیوانه باشه ! یکی دوس داره روانی باشه ! یکی می خواد خوبه خوب باشه ! یکی هم پیدا می شه که دوس داره اینقدر بد باشه که همه از ترسشون ازش حساب ببرن !
بابا همیشه می گه اگه من بتونم یه قدم جلوی پای خودم رو روشن کنم واسه همه دنیا بسته .
به هر حال زندگی هیچ وقت جدی نیست .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:24  توسط میثم  | 

سلام !

خوبید ایشالله ؟!
منم خوبم ! مرسی ... بهتر از این نمی شم !

انسان برده می شه ٬ چون از تنهایی می ترسه .
پس به جمعیتی نیاز داره٬ به جامعه ای ٬ به سازمانی و شاید به روابطی عاطفی .

ترس ٬ بنیاد تمامی موسسات است .
و یه ذهنی که ترس داره چه جوری می تونه حقیقت رو بفهمه ؟!
حقیقت مستلزم بی باکی است .
و خواستگاه این بی باکی و نترس بودن ٬ درون روشن "منه" .

و شاید به همین دلیل باشه که تمام آیین ها ٬ موسسات و جوامع و سازمان ها
راه حقیقت رو سد کردن !

وقتی دونه ای کاشته می شه ٬ تنها کاری که باید انجام داد "منتظر بودنه" !
دونه شکسته می شه و شکوفا . ولی مگه می شه به این روند سرعت داد ؟!
مگه هر چیزی به زمان نیاز نداره ؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:24  توسط میثم  | 

سلام !

)بيب( نامه ي ميثم و اسفنديار !
نويسنده : حكيم ابولميثم قهرمان زاده ي پاينده
تنظيم و آهنگ ساز : ميثم آريايي .

امروز روز آخر دانشگاه بود ! هزار و يك نفري كه دلم مي خواست سال جديد رو بهشون تبريك بگم همه مثل يك سايه از كنارم رد مي شدن ولي من مثل گوسپندي بسته زبان كه به مشتي يونجه ي سبز مي نگرد در حال نشخوار كردن ذره به ذره ي قيافه هايي بودم كه همشون با نگاه كنجكاو به يه پسر سر به زير با لباس مندرس و كهنه و پاره پوره نيگا مي كردن ! 
 بعضي وقت ها ديدن قيافه هاي تازه بزرگترين نعمت خدا به آدماس ! 
والله از بس كه همه لباس هاي تازه و مارك دار مي پوشن منه ژنده پوش رو همچين نيگا مي كنن انگاري كه با يه مد تازه روبه رو شدن و بايد سريع از روش اسكي برن ! بيخيال بابا !
من همان خاكم كه هستم !

تمام تلاشت رو می کنی که بسازی !  ساختن یه خونه ی خراب شده یا حتی ساختن با دل پر از درد یه آدم ...
یا محول الحول والاحوال ...  چیزه ؟! حال ما را هم تغییری بده ! ما محتاج نظریم !
بحث سر ساختن بود ! ولی خوب هر کسی خسته می شه دیگه ! مگه نه ؟! ببین ساختن چه قدر سخته ولی ویروونی آسونه ...

فاتحه ! بمیرم ... چه عمر کوتاهی داره احساست میثم ! یه فکری به حال خودت بکن ! می تونی همین الان ٬ توی همین بارون از همین در باز تراس بپری توی حیاط ! اما سنگ ها هم صدای ساز منو شنیدن ! خودشون می گفتن ... در گوش خودت گفتن !  حالا چی می شه ؟! نمیمیرم ولی احتمالا پام بشکنه ! یکی رو می شناختم خودش می زد دست و پاش رو می شکست به این بهونه که دوس دارم احساس آدمی رو که یه دستش شیکسته رو درک کنم ! درک کن ... به ت*خمم !
دی - وا - نه
این آهنگ سنگ صبور محسن چاووشی ۲ روز داره توی هدست من پخش می شه  ولی هنوز گوش های من خسته نشدن !

 رفیق من ٬ سنگ صبور غم هام ... به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم ٬ چه دنیای رو به زوالی دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 19:59  توسط میثم 

سلام !

جالبه ! تا حالا بیرون از خونه ننوشته بودم! حوصله میزم رو ندارم ! اومدم بین آدما !

داشتم به یکی می گفتم ! وقتی داغونی فقط یکی رو کم داری که روی اعصابت پیاده روی کنه ! که اونم که از بس خدا به ما ارادت داره بی نصیب نمی ذاره ! قربونش برم! چی کار کنیم ؟! اونم خداس دیگه! هر چی می گه من که خبر دار ..

رنگی کنار شب ٬ بیحرف مرده است ...
                             مرغ سیاه آمده از راه دور ...

خوب بگذریم ! یادم رفته قبلا ها اینجا چی می نوشتم ! یه زمانی که وضع مملکت مهم بود واسم از اونجا نوشتنی زیاد داشتم ! الان می گن ها ! فعلا Ignore باش بینیم بابام ! به من چه کی می ره مجلس ؟ من به فقر بچه های بیگناه رای نمی دم ... هر کی دوس داره بره بده! غیرت ملی رو زیر سوال نبرید ! من حاضرم شناسنامه ی قرمز رو به هر کی که می خواد بره بده ٬ بدم ! اما اگه هدف رای دادنه کاش به کسی که لیاقتش رو داره  رای بدیم ! اینا بین خودشونم جنگ دارن ! مجلس و دولی با هم نیستن! از بس که حزب بازی های لعنتی شده دیگه هیشکی به نفس قضیه نیگا نمی کنه! کجای دنیا این ریختیه آخه ؟! این همه حزب و جناح و چپ و راست به چه درد این مردم می خوره آخه ؟! همشون فقط دارن ساز منافع خودشون رو می زنن !
آی ملتی که دوس دارید رای بدید ٬ یه پیشنهاد کوچک ولی به اندازه ی تصمیم کبری ...
به کاندیدا های مستقل رای بدید ! من داداش کوچیکه ی شما !

برای من کمی دعا ... کف دستی کافیست !

راستی دعام می کنید ؟! نکنید مُردم ها ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:9  توسط میثم  | 

رفیق من ٬ سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام ...

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم ... !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 2:3  توسط میثم