تبليغاتX
دل نوشته های یه پسر روانی

دل نوشته های یه پسر روانی

سلام!

اگه شکوه دارم از تو ٬ اگه بی قرارم از تو ٬ تو بمون که آشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره ٬ به تو می رسم دوباره ٬ اگه عاشقم بهانه ام تویی

خوبید ؟! چه خبر ؟! ستاد انتخاباتی می رید ؟! 
حرف هارو می شنوید ؟!
اینجا ایران است ... همه جای ایران سرای من است ...

مهم است که آدم خوب باشد یا خوب است که آدم مهم باشد ؟ 
این سوال رو جلسه ی اول استاد اندیشه روی تخته نوشت ! به همه گفت یه صفحه کاغذ در بیارید جواب بدبد ! نوشتم : مهم است که آدم خوب باشد و خوب است که آدم مهم باشد ! اینجوری خیلی بهتره ! نه ؟! اگه کسی خوب باشه ولی مهم نباشه توی این مملکت زیاد نمی تونه از نعمتی که در اختیارش قرار گرفته استفاده کنه و بر عکس اگه آدم مهم باشه ولی خوب نباشه چی می شه ؟! نتیجه اش دیدنی و قابل لمسه ... !
تو کیستی ؟ و شاید تو کیستی
سوال این هفته ! نوشتم : یه دیواره ٬ یه دیواره ٬ یه دیواره ٬ یه دیواره که پشتش هیچی نداره ... !
اون دیواره نمی دونم جنسش از چیه ؟! از سیمان و آجر یا یه سری سوال های بیجواب !
تعریف انسان مدرن و معاصر : اگه برای انسان سوالی مطرح بشه که گذشته هاش و گذشتگان و تجربیاتش قادر به یافتن پاسخ برای اون سوال نباشه به اون انسان می گن انسان مدرن ! وقتی یک انسان مدرن می شه تمام زندگیش با چالش روبه رو می شه! چالشی فکری و روحی سخت که فرار ازش تا پیدا نکردن جواب درست و قانع کننده غیر ممکنه ! و معمولا انسان های مدرن و معاصر مورد ذم و نکوهش انسان های سنتی قرار می گیرن !
     استاد ؟! شما یک انسان مدرن هستید یا معاصر ؟!
     سوالت جنبه ی شخصی داره میثم خان ؟!
     نخیر استاد ! فقط شناخت حاصل بشه دیگه !
     من یک انسان شَلَم شوربا هستم میثم !
مثل میثم ...
بحران انسان مدرن و معاصر !

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 23:38  توسط میثم  | 

 

با هر که سخن گفتم
           در خود گره ای گم بود !
                       چون کرم شبان تابان ٬ می تابی و می تابم ...

بر هر که نظر کردم
           گریان و پرشان بود!
                       چون ابر سبک باران می باری و می بارم ...

 

من درد محبت را هرگز به تو نسپردم ٬ این عفده ی دیرین را می دانی و می دانم ...

بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی ٬ این قصه ی غمگین را می خوانی و می خوانم ...

 بيا تا برايت بگويم تا چه اندازه تنهايي من بزرگ است ... !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:19  توسط میثم 

سلام!

زنجیر وار می رم ! هر حلقه ی تازه ای که به چرخش من دامن می زنه فقط یه حلقه اس ! یه چیزیکه  راه منو طولانی تر می کنه ! خسته از این همه چرخیدنم ! آخرش کجاس مگه ؟! همه با هم یه جا می ریم ! یه مقصد داریم ... به سوی زوال و نابودی ! کجا بود ؟ اسم کتاب یادم نیست ! یعنی یادمه ...
" کیمیا گر " :
کاروان در مسیر خود بار ها و بار ها می چرخه ولی در نهایت به سوی یک مقصد مشخص می ره ...
جالبه ها ! اما احمقانه اس ! مقصد ما کجاس ؟! مقصد کسایی که اصلا نمی خوان مقصدی داشته باشن ؟ با مرگ همه ی کسایی که مقصد دارن و ندارن باید بند و بساطشون رو جمع کنن برن پی کار و زندگیشون ! من نمی خوام مقصد داشته باشم ... هیچ وقت نداشتم ... چیز زیادی به پایان سریال چند هزار قسمتی میثم نمونده ! نمی خوام به چیزی برسم ... آخرش چی ؟ کاش می شد چیزی پیدا کرد که هیچ وقت نشه بهش رسید !
می گن برید دنبال خدا ٬آخه به خدا هم می شه رسید ...
 حتی می شه خدا بود  ...

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوتو کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد , سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش , طاقت بیارو مرد باش (پرسپکتیو)

خسته از هر چی تجزیه تحلیل صد من یه غاز شدم !
خسته از این همه تنوع و تضاد ...
همشون یه روزی زیبا ترین دارایی هام و درکشون بزرگترین افتخارم بود ! ولی حالا چی ؟ حتی از درک هم خسته شدم ! بازم می گم ٬ آخرش که چی ؟ اوضاع وقتی قاریشمیش تر می شه که یه سری ملامتگر بیکار (حافظ) بیان واسط شاخ و شونه بکشن و جات تصمیم بگیرن ! می شه گفت همون چیزی که ازش می ترسیدم داره سر و کلش پیدا می شه ! خیلی ناجوره که کسی مسموم از تضاد و درک بشه ! مسموم شدم ! عواقب داره ! نتیجه گیری اینه که باید بعضی مواقع علاوه بر احترام گذاشتن به عقاید گذشتگان ازشون تبعیت کرد ! کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ (سپهری )! اگه یه خرده زود تر می فهمیدم زود تر سر خر گرامی رو کج می کردم به یه زوال گاه دیگه ! حالا نه خر زبونم رو می فهمه نه خودم می فهمم که چی می خوام !

اخبار : دین ٬ دیم ٬ دانگ ... آهنگ وبلاگم عوض شد .

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 13:54  توسط میثم  | 

سلام !

دل به دریا زدن ...  توی این خراب شده یه دونه دریا هم نیست ! ولی داره ساخته می شه ! دریای اشک های نریخته ی مردم و خودم ! دریای خون دل هزار تا پدر و مادر نگران و چشم انتظار ! پدر و مادر هایی که هر لحظه در التهاب پر پر شدن پسر یا دخترشون دارن سیر می کنن !  هر روزم که داره بیشتر می شه ...


 دست به دست خویش دهیم به مهر ... میهن خویش را کنیم آباد

 


به نام خداوند بخشنده ی مهربان !
 خداوند جان و خرد !
 خداوندی که نام مرا در قشنگترین قصیده ی رهایی قرار داد !
در نژاد آریایی ...
باز خویشتن به خاک می سپارم ...
در مغاک آن ٬ فشردگی دانه دانه های سرد و گرم خاک٬ بر دلم داغی می گذارد !
داغی به وسعت بیابان تشنه لبان و سرمایی به کراهت ذهن آشفته ی هوس٬  بر تنی بیمار !
زندگیم دو نیم است ! نیم بر خاک و نیم در خواب !
تو در کدامین نیمی ؟! در نیمه ی خاک یا بهنگام خواب ؟
آشفته و هراسانم از این که در کدامین نیم تو را ترک خواهم گفت ؟!
و در کدامین نیم٬ سودای تن سودا گر غم خواهم شد ؟
امروز ذهن من حالت تهوع دارد ! سرگیجه هم دارد ... هر دو در اول صبح ! 
دیدم که دیشب هرز می رفت !
دانستم که دور از چشمم آبستن شده ...
کوچه ای بود دیشب !
کوچه ای پر از آلت آبستن ساز ...
کوچه ای پر از هوس های ناب ٬ آرزوی تن ٬ و اجبار شرم ...
اجبار شرم بی حیا !
اجبار داغ تازیانه ...
اجبار ترس مغاک ...
اجبار پر پر شدن دل ٬ تن ٬ روح و احساس !
اجبار اخطار ...
بیم ناک باش از هوس ...
بیم ناک باش از سودا ...
در این کوچه مرگ به در هر خانه محتسبی دارد ...
ولی من آبستن شدم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:52  توسط میثم  | 

 

 

 خنک باد ٬ آن قمار بازی که بباخت هر چه داشتش و هیچ نماند برایش غیر از هوس قماری دگر .. !

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:38  توسط میثم