بو می ده ! آره ... بو می ده! امروز همه چی بو می ده !حتی حرفای من ! دل منم بو می ده ! اعصابمم بو می ده ! در کل امروز عطر ۲۱۲ هم بو می ده !
توی تاکسی نشسته بودم در راه خونه ! ذهنم خالیه خالی بود ... یهو چشمم افتاد به چند تا کلاغی که بالای درخت های بلند تبریزی پارک سر خیابونمون نشسته بودن ! دلم گرفت ! می دونید چرا ؟ اونا بی خونه بودن ! شایدم در به در ! چند تا لکه ی سیاه بالای درختا دیدم ! فکر کنم لونشون بود ... اما خوب دیگه ! لونه ی اونا که سقف نداره ... من کلاغ نیستم اما دیگه هیچ جا توی درختا جای من نیست که برم !
یه لحظه چه غصه و دردی نشست توی دلم ! درد غربت و بی کسی !
اهل کاشانم اما شهر من کاشان نیست ...
اون کلاغا هیشکی منتظرشون نیست ! چقدر رنج آوره !
وای دوست مهربونم ... امروز عجب حرفی زدی ... خیلی ها ظرفیت شنیدن بعضی حقیقت هارو ندارن ! اما من نمی دونستم ! یه چیزی رو جایی گفتم که نباید می گفتم ! اگه یک صدم چیزایی رو که به ... می گم تو بشنوی از من متنفر می شی ! عجب چیزی گفتی پسر ...
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند ... نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست ؟(حافظ)
ناز پرود تنعم نبرد راه به عشق ... عاشقی شیوه ی رندان بلا کش باشد !(بهایی)
فرایند ایجاد اعتماد و دوستی چیزی نیست که تحمل سختی هاش کار آسونی باشه ! به قول تو هر چیزی قیمتی داره که آخرش باید داد ! می تونی این قیمت رو بدی ؟
خوشحالم که شکستم و تیکه پاره شدم ! مرسی عمو جون ! ![]()
ح.د (۱) : دلم برات تنگ شده استاد ! باید برم شمارتو از آموزش بگیرم !
دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست!
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال٬ روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام ...
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهرمن !
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن ...

من از آدمای احمق بدم می آد ... شبزده شدم دیگه ! یکی منو بکشه بیرون از این جای بیجا ![]()
با تو رسیدیم آخر خط دست از سر ما بردار ٬ به کسی نگو مارو دیدی ٬ برو برو برو خدا نگهدار
![]()

