تبليغاتX
دل نوشته های یه پسر روانی

دل نوشته های یه پسر روانی

سلام !

سقراط می گفت هنرش مثل مامایی است , ماما خودش نمی زاید ٬ اما حضورش زایمان را تسهیل می کند.سقراط نیز به همین منوال وظیفه ی خود می دانست که به دیگران کمک کند تا بینش درست به دنیا بیاورند.

خوب ! این بالایی رو خوندید ! چه جالب ! دیشب یکی ازم پرسید راهوار یعنی چی ! و من خیلی دلم می خواست یه مثالی پیدا کنم اما به قول همون یه نفر تراوشات ذهنیم هیچ کمکی بهم نکرد  ! جالبش اینجاس که این جمله ها رو از خونه ی خود اون یه نفر کِش رفتم ! من که خودم زایمان نمی کنم  می رم بالا سر آدم های آبستن کمکشون می کنم اسهال شن ! نه ه ه  منظورم اینه که کمکشون می کنم تسهیل شن !

پ.ن (۱) :بدون شرح !

تبریز - وسط خیابون شریعتی :

s

خوب مثل اینکه لازم شد شرح دار بشه این عکس ! این تابلویه به این گنده گی که توی این عکس می بینید در شلوغ ترین خیابون تبریز نصب شده ! خوب اگه یه مشت آدم بی سواد بیان آموزشگاه علوم کامپیوتر باز کنن این جوری می شه ! به جای Visual Basic می نویسن Visual Baisic و به جای دوره ی تخصصی شبکه ی مایکروسافت ( MCSE ) می نویسن MSCE ! بیل گیتس به خاطز همین چیزاس که داره از دنیای کامپیوتر خداحافظی می کنه دیگه !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:20  توسط میثم  | 

سلام!

چترتو ببند بذار بارون خیست کنه ...

خوبید ؟  من خوبم ! خوبم ! خوبم !  این اِکو بود ها ...  آخه امروز می خوام سخنرانی کنم ! به قول کامران نجف زاده تریبون آزاد ۲۰:۳۰ ! البته فرقش اینه که امروز قراره این تریبون آزاد توی اتاق کوچیک من برگزار شه  ! قفسمون مثل اینکه نگهبانش خوابش برده ! بیدار شو ...  منم خواب آلودم ! اما یکی می گه سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده ی من ...!

پریروز بود ! بیدار شدم ... صبح ساعت ۸ بود ! رفتم پایین ! ولو شدم روی مبل جلو TV ! روشنش کردم ... :

روز بود ! مثل اینکه جایی آتیش روشن کرده بودن ! یا شایدم چون دوربینه موبایل بود و کیفیتش کم بود اونجوری دیده می شد ! دوتا زن بودن ! نمی دونم چه جوری رفته بودن توی زمین ! یا شایدم از اول همون جا بودن ؟ یه طناب پیچیده بودن دور بازوشون ! چرا ؟!  یکی هی می رفت با پاش می زد توی سینشون ! شاید لال بودن ؟! زبان اشاره ی تازس ! تازه اختراع شده ! نمی دونم چی شد ! مثل اینکه آفتاب پوستشون رو اذیت می کرد یه آدم خوب اومد دوتا گونیه سفید کرد روی سرشون که آفتاب اذیت نکندشون ...  ٬ خدا خیرش بده ! زمین به حد کافی گرماش اذیتشون می کرد ! دیگه آفتاب اضافه بود ! ولی دیگه چرا پایینه گونی رو گره زد ؟!  نمی دونم چی شد ... احساس کردم داره برف می آد  آخه می دیدم که زمین داره با دونه های سفید کوچیک پر می شه ... رفته رفته برف تند تر شد ... دونه هاشم درست تر ... مگه برف سفید نیست ؟! پس چرا اون گونیه سفید رفته رفته قرمز می شد ؟!  اون خانوما توی گونی مثل اینکه داشتن می رقصیدن  به صدای دونه های برف که بعدش تگرگ شد ... اما بعدش مثل اینکه خیلی خسته شدن و دیگه تکون نخوردن!حسابی عرق کرده بودن ٬  ولی چرا عرقشون رنگ خون بود ؟!  

دو روزه دارم فکر می کنم چرا اونجارو واسه رقصیدن انتخاب کردن ؟! دارم فکر می کنم خدا توام بی کاریا ! وسط جشنه میلاده دو تا تن فقط برف باریدنه ؟! می زاشتی با خیال راحت ٬ بدون ترس از سرما می رقصیدن ! چی می شد مگه ؟! ولی خوب دیگه ! تو خدایی ! همیشه حکمتی داری توی آستینت ؟! مگه نه ؟!   اگه اونا خونه داشتن ٬ اگه اونا یه سر پناه داشتن دیگه مجبور نبودن برن وسطه خیابون مهمونی بگیرن واسه تنشون ! کاش بهشون یه خونه با یه ذره غذا می دادی ...

بر می گردم ! ... البته توکلتُ علی الله

پ.ن (۱): این داستان از وبلاگ  توحید کپی شده.

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم . وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم.
جان گفت نسیه نمیدهد. 
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت: اینجاست
«لیستت را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستی ببر».
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت وآن را روی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:  ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورد کن.

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت ومتحیر خشکش زد.
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
                                
 
آری ... فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است... !

پ.ن (۲): چه خیال انگیز و جان بخش است اینجا نبودن ...

آهنگ  زمستون افشین مقدم ! گوش کنین حتما!
تو مثل من زمستونی نداری ٬ که باشه لحظه ی چشم انتظاری !
گلدون خالی ندیدی ٬ نشسته زیر بارون ٬ گلای کاغذی داری توی گلدون ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:32  توسط میثم  | 

سلام !

در واقع می شه گفت آخرین بار کی نوشتم ؟!  فردای عاشورا بود ! آره ؟  اوه ... دقیق یادم نیس ولی اگه بخوام با دلتنگیم واسه نوشتن تخمین بزنم می شه چند صد هزار تا از اون لحظه هایی که شمردم !

خوب ... قبلا از هر چیز از تمام دوست جان های گرامی که من رو با نظرات قشنگشون ( چه خصوصی ٬ چه عمومی ) شرمنده کردن تشکر کنم !  البته که صفا آوردین ! خوب در مورد زنده بودنم که سوال خیلی از دوستای گرامی بود باید عرض کنم که به احتمال قریب به یقین هنوز اون دنیا به سرویس دیتا متصل نشده وگرنه الان اینجا جا واسه نوشتن زنده ها گیر نمی یومد و اموات گرامی اینجارو اگر در جهنم باشن با خاطرات ک*ن سوزیشون و اگر در بهشت باشن با خاطرات ک*ن کردناشون پر می کردن !  ببخشیدا !  پس از این حرفا نتیجه می گیریم که بنده در کمال صحت بدنی قرار دارم ( بترکه چشم حسود  )

یک خبر خوشم به تمام وبلاگ نویس های عزیز که نبود من رو با فحش های شیرینشون از تلخی در آوردن بدم که به زودی به خونشون می رم و اونجارو به نور دیده روشن می کنم

 

پای پیاده می رود قافله ی نگاه من ... تا برسد به چشم تو ای مه شامگاه من ...

 

این چند وقته نمی دونم چه اتفاقاتی افتاده ! منظورم اینه که می دونما ! ولی خوب مسئله اینجاس که نمی دونم کدوم ها ارزش گفتن داره ! ولی برای ارضا شدن حس کنجکاویه شما عزیزانِ دل انگیز اول می خوام دلیل غیبت صغری رو به اطلاعتون برسونم

دلیل این غیبت اول از همه مربوط به جیب پدر گرامی بود ! در واقع می شه گفت چون روابط زیاد حسنه نبود ما هم رومون نمی شد به بوایِ گرامی بگیم که مفلس شدیم و پول نداریم ! تا اینکه دیدم خیر! اینجوری نمی شه ! بیشتر از این باهاشون قهر بمونم امکان خودکشیشون می ره بالا !  آخه نه اینکه من خیلی پسر خوبیم اگه یه روز باهام حرف نزنن دچار افسرده گی می شن ! حالا غیر از این مسئله امتحاناتم شروع شد و به کلی در گیر شدم ! البته زبونم لال یه موقع فقکر نکنید داشتم درس می خوندم ها ! نه ! مشغول دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده بودم !  منظورم اینه که مشغول دستمال کشی اساتید محترم واسه قبول شدن بودم ! چیکار کنیم دیگه  درسایی که اینا می دن خیلی سطحش پایینه اصلا حس و حال خوندن به آدم دس نمی ده ! امیدوارم موفق شده باشم ! شما دعا کنید که موفق شم ! آخه ۵۰۰ تومن نظر کردم اگه قبول شدم به کانون ثقلین بدم  حتما دعا کنیدها ! اگه ندادم دعاتونو پس بگیرید خوب !

وضع مملکت رو هم که پاک یادت نره ! خدا خیر کنه ! احساسه بدی بهم دس داده ! همش فکر می کنم قراره اتفاق بدی توی این همیشه سبز ایرانم بیفته ! چند روز دیگه ام که قراره واقعی ترین انتخابات دنیا انجام بشه ! خوبیش اینه که دیگه قرار نیس عینه آلبالو گیلاس از درختا عکی کاندیدا ها آویزون شه ! یه جا نوشته بود نرخ رشد اعتیاد ۵ برابر نرخ رشد جمعیت ! حالا این پایین پستم یه دونه عکس از همین عکسا که گفتم واستون گذاشتم ببینید یه خرده بخندید ! در کل می شه گفت این انتخاباتم مثل همون چهار سال پیشه و چیز زیاد متفاوتی نداره ! این روزا باز جوونا در مرکز توجه بیدن ! !

بیخیال بابا ! این چیزا چه ربطی به دهی ی فجر داره که من دارم بلغور می کنم !؟ راستی بهاران خجسته باد ! عید کیه ؟!

برمی گردم ... البته توکلتُ علی الله !

پ.ن (۱):هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟! همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:38  توسط میثم  |