سلام !
خوبید ؟! چه خبر ها ؟!
اوه پر از حرفم ها ! اما اصلا حوصله ی نقد و بررسی ندارم
یعنی فعلا یک مدتی می خوام از دنیای پر از هیاهویِ شهر گوشه گیری کنم 
اهل کاشانم اما شهر من کاشان نیست ...
هوا سرده ولی من اصلا سردم نیست ! یه رکابی پوشیدم نشستم کنار درِ بازِ تراس ! هوا -۸ درجه ی سانتیگراده البته فارنهایتم می شه گفت ! ولی چه فرقی می کنه آیا ؟! شواهد حاکی از اینه که هوا خیلی خیلی سرده ! ولی خوب من از هوا سرد ترم! فکر کنم واسه همینم هست که الان اصلا احساسه سرما نمی کنم ! یعنی دمای هوا در مجاورت من خیلی گرمه 
شهر من گم شده است ...
وای ... می دونید هیچ وقت بهونه ی خسته شدن دست خودتون ندید ! خیلی بده ! یعنی می دونید روح انسان و نفسش خیلی زود از این مسئله سوء استفاده می کنه و اون موقع می آد که دیگه اصلا نمی تونید از شرّش خلاص شید ! ما آدما نباید خود خواه باشیم ! چه طور وقتی می خندیم از خدا نمی خوایم که این شادی و خنده تموم شه ؟! 
من با تب ٬ من با تاب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام ...
ولی وای به اون روزی که خدا یه ذره کوچولو غصه هوار کنه روی دلمون ! چی می شه ؟! من می دونم ! همه رو به قبله می شیم! دعا می کنیم که هر چه سریعتر خدا یه عنایتی بکنه این غصه بره دنبال زندگیش ! ولی چرا ؟! چرا هیچ وقت نخواستیم یه لحظه واستیم ببینیم اینی که داره دهنمون رو سرویس می کنه با پا فشاریش برای موندن شاید یه هدیه از طرفه خداس ؟! ( البته همون قدر که خوشی می زنه زیر دلِ آدم ٬ غم و عصه هم یهو دیدید زد زیرِ دلتون هم چین که خودتون رو گم کردید ( قم هم می شه گفت
)) درست مثل من !
من دراین خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم ...
زندگیه قشنگ ٬ یعنی موسیقی درون ! یعنی صبح ها که از درِ خونه می آی بیرون : خبر دار ! ( زندگی به من گفت خبر دار واستم! ) زندگی یعنی رقصیدن ! زندگی یعنی لُخت کردنه غم و شادی و یه حاله اساسی باهاشون کردن ! زندگی یعنی بوسیدنه تنِ لُختِ غم ! زندگی یعنی مست شدن با عطر خنک و سردِ شادی ! (البته هر کسی می تونه یه عطری رو از زندگیش احساس کنه ! ) زندگی یعنی نگاه پاک ! زندگی یعنی مثل ماه بودن ! رابیندرانات تاگور می گه : ماه می درخشد و با درخشش خود تمام اسمان شب را روشن می کند ! اما لکه های سیاهش را همواره برای خود دارد ...
من صدای نفس باغچه را می شنوم و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد...
پ.ن (۱): بیستون بر سر راه است مباد از شیرین ... خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید !
پ.ن (۲): اووووووو !
قبلا اینجوری نبود که ! اما این روزا با یه سیگار و قهوه ( از نوع ترک البته ) هم چین فشارم تیدیل به بی فشار می شه که بیا و ببین ! البته قول دادم سیگار نکشم ولی بعضی موقع ها سخته آدم به قولش عمل کنه ! در کل سیگاری نیستم ولی از دودش خوشم می آد ! لااقل مزه ی خیلی تلخ قهوه یه خرده مَلَس می شه !
الانم نمی دونم دارم اینارو چه جوری می نویسنم ! وقتی سرم رو تکون می دم تصویر چند دقیقه بعد می آد
! گیجم ها !
امروز لبریزم از تو ... ! فسقلی
!