دانی ؟! لحظه هایم در عجبند
که تو را ٬ که خود را ٬ که آن ها را
به چه شوقی به یاد می سپارم
منی که خط بطلان بر هر لحظه ی پیشم می کشم .
دیروز از فراموشی ها گفتم !
دیروز از مستی ها گفتم
امروز از آتشی می گویم که
داغش را ذهنم نیز فراموش نمی کند
چه رسد به قلبی چاک در پس سینه ای ستبر .
دیروز نوشتم !
بی آنکه بدانم نوشتم ...
نوشتم از او که رفت !
از او که بی عنوان رفت ...
امروز گویم :
چه خوش رفتی ای دوست !
خوشحالیم به حال نیک تو !
مخاطب خاص :کرم خاکی ! فرید !
امضا : میثم
کاش می دانستی چه آتشی بر پاست
کاش می دانستی که یادگاریت زندگیم را به سیاهی کشانده
کاش می دانستی ...
همه چیز زیبا بود !
هست
اما
اگر بگذارند ...............................................................
میان نقاشی هایم از تو ...
میان نقاشی هایم از آن ها ...
چه دردیست که بدانی مرد پیر کفاش خیابان
شاید هنوز چشمانش نگران به دنبال قدم های تو باشد ...
گفته بودم اما نمی دانستم
که هرزگی افکارم از خیالم
قوی تر است و آن ها را جان می بخشد !
یاد کودکی هایم ٬ یاد آن روزگاران ٬ یاد تو
یاد مان ٬ یاد باد
در این گرداب یأس .
شکستنم نزدیک است .
به سراغ من دیوانه اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من ...
نگاهت مانند دالانیست به باغ جهنم
به آن باغ های آکنده از آتش
به صدای سوز یتیمان ...
بیا به جنگ تن به تن ! دانی ؟!
سکوت من نه از بهر رضاست !
من سکوت بر آن آتشی دارم
که ابلیس تو تو را دامن کشان
به آن می کشاند و تو با لبخندی
هنوز در خواب بهشتی ...
فکر اینم که
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی بر خیزد ...
می دانمت !
تو نیز مثل من٬مثل ما ٬مثل همه ٬شب در گلویت گیر کرده ...
دل من می سوزد
که کبوتر ها را پر بستند ...
که پر پاک پرستو ها را بشکستند ...
آیا تو نیز خواهی خواند ؟ این نغمه ی سبز را تا به جاودان !؟
آیا تو نیز به رنگ چمن ٬ به رنگ گیاه ٬به رنگ زندگی دلبسته بودی ؟!
معصومانه ی نگاه تو٬آری ! خود تو ٬بال اندوه مرا گشود و به بیکران برد !
لحظه ای پنداشتم آزادم ! لحظه ای بال خود را به سبزینگی ِ آسمانِ شهرم بخشیدم ...
ولی افسوس همه خواب بود !
افسوس همه بیداد بود .
ماندنم برای آن است که بمانی ...
این همه جای خالی پر شده از صدای ماهی ! نه این شعر نیست ! لطفا بد برداشت نکنید !
شده است که ماهی شوید ؟! تا در فنجان چای چشم او ، آنقدر شنا کنید تا شاید بیدار شود ؟
چه دلی دارم من !
که تیر رها شده از ابروان تو
پاره اش نمی کند ...
می گویم ؟! دلم می خواهد دود شوم ! می دانی چرا ؟ تا شاید بتوانم به هوای تو روم .
این نیست رسم مردانگی که تو باشی خفته در جای من و جای من باشد بیگانه با من !
باشد ! خوابی ...
ملالی نیست جز
بوسه ای بر آتشگاه لبانت .
خجالت می کشم که بگویم
آن جا ، جای من است !
تو زمین منی ...
اوه ! کم کم داشتم مثل بخر روی شیشه از روی دل های مثل شیشه ی شما پاک می شدم ولی می دونم که همیشه اثر دستی که منو پاک کرد روی دلاتون می مونه !
بی خیال اینا !
عجب اوضاعی شده ! نظرتون چیه که این دفعه هم مثل ۴ سال پیش همه با هم بریم به آقای دکتر رای بدیم ؟! شاید که آینده از آن ما ... عصبانی شدید ؟! اما باور کنید بهترین گزینه همینه ! نظرتون چیه یه فرصت دیگه به این آقای دکتر بدیم ؟! شعر تازشم که پر واضحه چیه ! اصلا خودش اعتراف کرده ! این که دیگه ناراحتی نداره ! هر روز داره می گه : خودم ری.دم خودم درستش می کنم !
اما نه دیگه آقای دکتر ! این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست ! ولی دس مریزاد ! کاری با این مملکت و ملت کردی که کسی که تا ۴ سال پیش به هرکی که می رفت رای بده می خندید این دفعه خودش داره همه رو به رای دادن ترغیب می کنه ! این دفعه منم می خوام بین بد و بدتر با اجازه ی بزرگترا بد رو انتخاب کنم ! من همین جا از پشت این تریبون اعلام می کنم که منم سبزه شدم ! همین الانم یه تی شرت سبز تنم کردم نشستم وسط سایت دانشگاه دارم این مطلب رو می نویسم !
این طرف و اون طرف به چشمم می خوره می نویسن : موسوی نتونسته اون جوری که باید و شاید شور و اشتیاق ایجاد کنه ولی این درست نیست ! همین اندازه می دونم که " همراه شو عزیز تنها نمان به درد که این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود ! "
خدا بیامرزه پدر ابراهیم نبوری رو ! خوب حرفی زد ! گفت : " آقای موسوی مثل فارست گامپ گچ پایش باز شده است و دارد تندتند می دود، و دیگر هر چه فریاد می زنی هم توقف نمی کند. "
بازم میام !
گفتن ساعت ۱۲ قطع می شه !!!!
پ . ن ( ۱ ) :
سوال از ابراهیم نبوی :
در این دوره نسبت به دوره قبل بحث تحریم انتخابات به صورت جدی مطرح نشده است، فکر می کنید چرا کسانی که در دوره قبل تحریم کردند حال سکوت کرده اند؟
شما در هر جایی باشید لازم است روزنامه یی در دست بگیرید، یا تلویزیون روشن کنید، یا پای اینترنت بروید، یا میدان تره بار بروید و گوجه فرنگی و پیاز بخرید، یا خانه اجاره کنید یا هر کاری بکنید، متوجه حضور جناب آقای احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور خواهید شد و طبیعتاً همه می دانند که حضور ایشان حاصل تحریم انتخابات توسط برخی از گروه های اجتماعی یا صنفی است، طبیعی است که مردم نخواهند چنین حوادثی دیگر تکرار شود. به نظر من تحریم انتخابات دیگر معنی ندارد. تحریم کنندگان می گفتند ما می خواهیم تحریم کنیم تا حکومت مشروعیتش را از دست بدهد، و واقعاً هم دفعه قبل نیمی از مردم در انتخابات رای ندادند. چهار سال تحریم کنندگان وقت داشتند که مشروعیت نداشتن جمهوری اسلامی را اثبات کنند، الان هیچ کدام از آنها پیدایشان نیست.
گروهی هم می گفتند ما رای نمی دهیم تا اوضاع آنقدر بد بشود، آنقدر بد بشود، آنقدر بد بشود... که خارجی ها حمله کنند و.... وقتی پای حمله امریکا به میان آمد، حتی بسیاری از آن تحریم کنندگان هم حاضر نبودند در بدترین شرایط کوچک ترین لطمه یی به کشورمان بخورد. خودشان می گفتند اگر جنگ بشود می رویم ایران و جان می دهیم، در حالی که قبل از آن می توانستند فقط یک رای بدهند تا چنین مشکلاتی ایجاد نشود. البته عمده ترین جریان تحریم مربوط به کسانی است که بیرون ایران زندگی می کنند و قصد بازگشت به ایران ندارند، ولی به هر نحو نزد دوستان و فامیل و آشنا به عنوان فعال سیاسی یا مفعول تشکیلاتی شناخته شده اند. خیلی از این افراد تحریم می کردند چون واقعاً برایشان فرقی نمی کرد هاشمی رئیس جمهور باشد یا احمدی نژاد.
طبیعی است، چون وقتی شما در نیویورک زندگی می کنید یا در پاریس و قصد بازگشت هم ندارید خیلی اوقات حتی به نفع تان است کسی سر کار بیاید که اوضاع بدتر بشود. وقتی کسی معتقد است کسی بیاید که مردم بیشتر اذیت بشوند، می خواهد مشکل شخصی خودش را حل کند و برایش اهمیتی ندارد که 70 میلیون نفر چه بدبختی بکشند. این جریان تحریم هم به نظر من تا حد زیادی به خاطر رفتن بوش و جریان تند ضدایرانی و آمدن آقای اوباما کمرنگ شده است. به نظرم تحریم انتخابات دیگر دلیل بین المللی یا اجتماعی و سیاسی ندارد، و بیشتر یک بازی شخصی برای برخی نیروهای سیاسی است که دچار بیماری بی مسوولیتی سیاسی هستند.
من خدایی دگر یافته ام ، بر قبله ای دگر نماز می گزارم و خدایی دگر را می پرستم ...
ملحد بودن هم برای خود عالمی دارد !
دلم می خواهد بدانی که اوست خدای من !
دلم می خواهد بدانی که من وضو با طراوت دستانش می گیرم ...
دلم می خواهد بدانی که بر زلف کمندش نماز می گزارم ...
و هیچ گاه از لحظه ای که معبودی نو یافته ام ، نماز شب خویش را از یاد نبرده ام ...
می دانی ؟! اینجا ، در شهر کوچکم ، مثل این است که همه کافر شده اند ! با جنگ و ارابه های مرگبار هم نتوانستم مقابل این قوم کافر ایستادگی کنم ! گوئیا آن ها همه با هم ، همه ی وجودشان را برای معبودی نو می دادند ...
نمی دانم چرا ؟؟ ولی این قوم خدای خویش را بر پیکره ای دادند .
در هنگامه ی جنگ شنیدم که کسی رو به آسمان کرد و گفت :
می دانی ؟!
آغوش گرمش ، تو را از یادم می برد ...
پای پیاده می رود ، قافله ی نگاه من
تا برسد به چشم تو ، ای مه شامگاه من ...
روز عروسیمون بد نشد ! یعنی همه چی عالی بود ! از اولش بگم ؟!
دیشبش رفتم خونه ی دوستم خوابیدم ! صبح که داشتم می رفتم صحنه های عجیبی دیدم ! ولی خوب نمی شه اینجا گفت ! هر کی خواست بدونه توی نظرات بگه بیام باعث ف.یلتر شدنه وبلاگش بشم برم ! رفتم خونه صبحونه خوردم و یه خرده سر به سرم گذاشتن ! میثم ؟! حالیت هست داری چیکار می کنی ؟! بیداری الان ؟! :دی
داماد کوچک ...
گل فروش خیابونمون گفته بود ساعت 9 بیا ماشینو بدم برو ! ساعت 10:30 به زور ماشینو از زیر چنگش در آوردم رفتم آرایشگاه ! به به به ! چه دامادی :دی ! یکی از بهترین دوستام اومد خونمون ! برام شراب انگور 7 ساله آورده بود ! جاتون خالی ! مزه ی عسل می داد :دی ! شدم بهترین و خوشگل ترین و سر خوش ترین داماد دنیا ! نه اینکه بخوام از خودم تعریف کنم ها ! نه ! نگاه هایی که می شد اینو بهم ثابت می کرد ! حالا یه چیزی بگم بخندید ! داشتیم با میلاد می رفتیم دنبال عروسم ! توی راه که ماشین رو گل زده بودم میلادم نشسته بود رو صندلی بغل دستم ، همه ی راننده ها به هزار امید بر می گشتن عروس رو ببینن ! با چهره ی خندون بر می گشتن و وقتی چشمشون به میلاد می افتاد یهو اخماشون در هم می رفت و سرشون رو تکون می دادن ! البته من که از خدام بود میلاد زنم بشه ! :دی از ته دل گفتم !! خلاصه رفتیم رسیدیم آرایشگاه عروسم ! همون جا بود که یادم افتاد آتلیه گفته بود جوراب هم رنگ کت شلوارم بپوشم ! با هزار مصیبت افشین رو پیدا کردم و بهش سپردم برام یه جفت جوراب بخره ! فیلم بردار تیز بین قصه هم این نکته از دوربینش پنهان نموند و همه رو ضبط کرد ...

خلاصه عروشم رو آوردن! به به به ! چه عروسی ! بی تعارف بگم ! همیشه بهش می گفتم قراره بشی زشت ترین عروس دنیا ! بعدش همه قراره به من بگن از این خوشگل ترش نبود بگیریش ؟! :دی اما انصافا زیبا ترین موجودی شده بود که من به تمام عمرم دیده بودم ! کار خدا بود که تا شب تنهامون نذاشتن ! وگرنه جنازشو تحویل وادی رحمت می دادم ! :دی
کرم خاکی عزیزم ! فکرشم نمی کردم اینقدر ناز بشی !!!
عروس قصه ی من ...
من که دیوونه می شم وقتی بهش فکر می کنم ! اینقدر قشنگ بود که فکر می کنم تا تموم عمرم می تونم به گرمی و قشنگیه اون لحظه همهی بدی های دنیا رو فراموش کنم ! فریاد بزن بگو دوست دارم ...
بیخیال اینا ! داشتم می گفتم ! اینقدر لباسش بزرگ بود که از هیچ دری رد نمی شد ! ولی انصافا خیلی باحال بود ! شده بود مثل سرندیپیتی ! منظورم همون سیندرلاست ! با هزار مصیبت تونستم توی ماشین جاش کنم و راه افتادم طرف آتلیه ! توی راه چقدر خوش گذشت ! رفتیم آتلیه ! اونجا می گفتم لب هاتونو نزدیک کنید بهم ! منم که بی ظرفیت ! خودتون می تونید حدس بزنید چی پیش اومد ! اینقدر ژست های باحال گرفتیم ته دل آدم یه جوری می شد در حین عکاسی :دی ! می ونید که چه جوری می گم ؟! :دی
عزیزم برگرد ؟ :دی !!
آتلیه هم هر جوری بود تموم شد ! زفتیم خونه ! مگه این فیلم بردارو عکاس می کشن ؟! دیوونمون کردن تا شب ! اینور برو ! اونور برو ! اینو بگیر ! اونو بده ! چشمک بزن ! بوس کن ! ال کن ! بل کن ! فقط بکن بکن راه انداخته بودن بدون در نظر گرفتن اینکه بابا خسته شدیم ! یه خردشم نگر دارین واسه شب ! :دی منظورم شی که مهمونا می آن !
بقیه اش باشه واسه دفعه ی بعد ...