تبليغاتX
دل نوشته های یه پسر روانی

دل نوشته های یه پسر روانی

سلام !

من نمی دونم این روزا چرا همه جا عزا ( مطمئن نیستم املاش درست باشه ) شده ! البته اینو می دونم که یه گوشه ی دیگه ی این دنیا واسه یه آدم دیگه هر روز و هر روز شادیه ! همه چی نسبیه ٬ مگه نه ؟! دنیای من سیاه پوش شده ! چه ربطی به دنیای بقیه داره ؟!! ( دنیای پوشالی ... )

Khosro Shakibayi

یکی دو روز پیش هم یه مرد تمام عیار رو از دست دادم ( دادیم ) ٬  صدای گرم این مرد خیلی وقتا همدم تنهایی های من شده ! وقتی با صدای مردونه و دل نشینش شعر های سهراب سپهری رو دکلمه می کرد ...

همیشه موندگاری توی دلها خسرو ...

روحش شاد .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 13:55  توسط میثم  | 

سلام ...

دلم بی تو خونه ... دلم بی تو تنگه ...

آقا جون خدا بیامرزدت ! چقدر دلمون برات تنگ می شه! می دونم چیزایی که اینجا دارم می نویسم حرف دل همه ی اهل خونه اس . آقا جون دیگه نیستیا ! رفتی و من رو با یه کوله بار از خاطره تنها گذاشتی ... آقا جون ؟! دلم واسه "میثم جون" گفتنات تنگ شده ! به این زودی ... ! آقا جون تا دیشب محکم بودم ... کوه درد بودم ... عروسک سنگ صبور شدم ! شونه ی محکم  هق هق های دلتنگی آدما شدم ... آقا جون ؟! یه اعتراف کوچولو ! من همیشه از بوی لباسات بدم می آمد ... اما دیشب اون بو همه ی وجود میثم رو ازش گرفت و به زور بغضش رو از پنهون ترین گوشه ی دلش کشید بیرون ! آقا جون اون مغازه چقدر بدون تو سرد بود ! هر جا نیگا می کردم تن لاغر و محکمت رو می دیدم ... تمام چروک های صورتت و زبری دستات توی دستم٬  اونجا بود ! آقا جون چه مرد خوبی بودی ! کاش اینارو وقتی زنده بودی بهت می گفتم ! بهت افتخار می کنم ! ۶۰ سال تموم صبح ساعت ۴ اون مغازه رو باز کردی !  من دیگه چه جوری برم اون خیابون ؟! فرید و تورو اونجا از دست دادم ... کاش زنده بودی ! همیشه شاکی بودم از اینکه از نوه هات پول می گیری واسه آبگوشت و کبابی که می آن مغازه می خورن ! اما کاش الان زنده بودی آقا جون  ... بخدا یه دونه دیزی می خوردم پول سه تا بهت می دادم ...

آقا جون ؟! مگه قرار نبود به من سیصد هزار تومن پول بدی ؟! چه قدر نامردی شد ! من واسه اون پول ۳ ماه بود داشتم نقشه می کشیدم ... آقا جون !؟ گربه ی ناز مغازه هم دلش برات تنگ شده بود ! وقتی رفتم اونجا تا آخرین غذای خوشمزه ای که پختی رو ببرم خونه اومد جلو ... نگاهش دنبال تو می گشت ... گشنش بود ! آقا جون ؟! دیشب نتونستم چیزی بخورم ... چه جوری می تونستم آخرین چیزی رو که پختی بخورم ؟؟ هان ؟؟
دیروز من به جات گل های حیاط رو آب دادم ... وقتی بیمارستان بودی من به عمه گفتم اقا جون قراره بیاد انگور های این درختارو بچینه و مثل هر سال سهم هر کس رو ببره در خونش بهش بده ... آقا جون نیومدی که ... نامردی شد ... آقا جون ؟!  هر دفعه که منو با دوس دخترم می دیدی بعدش چقدر شیطون می شدی ... چقدر پیش بابا اذیتم می کردی ... یادش بخیر ! دلم واسه چشمک هایی که می زدی و زیر لب می گفتی کارت درسته تنگ شده ... می دونم که نمی تونی برگردی ... دیگه هیچ وقت قرار نیست ببینیمت آقا جون ...

تمام وجودم توی آینه خط خورد ...

اما زود می آم پیشت ! مطمئنم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:11  توسط میثم  | 

سلام!

مطمئن نیستم اما شاید این پست رو ۱۰ دفعه نوشته باشم و هر ۱۰ دفعه آحرش روی ضربدر آشنای تمام صفحات این سیستم کلیک کرده باشم و کشته باشمش ! مزخرف نبودن ! ۱۰ تا حرف دل رو کشتم و آخرش هیچی برام نموند جز هوس نوشتن یه حرف دل دیگه !

اینجا دعواس ! چراغ این تلفن هی روشن می شه و خاموش ! می تونید ترس دلم رو بفهمید ؟! که با هر چراغ اون میمیره و زنده می شه ؟! جرات خوندنشون رو ندارم ! کاش یکی پیشم بود و سرنوشتم رو از توی کلماتی که واسم می آد می خوند و بهم می گفت ! البته فقط جاهای خوبش رو !

خسته نشدم ! فقط بریدم ... همین ...

علائم سکته چیه ؟! احساس خفگی شدید ٬ درد ناجور قلب ٬ سرگیجه و حالت تهوع ؟ خوب شکر خدا ! از همشون دارم ! تا دلتون بخواد ! دلم پر شده امروز ! دیگه جا واسه خودم نبود مجبور شدم بیام اینجا ! یه راننده تاکسی با یکی از دوستای قدیمیم !

عروسک سنگ صبور ترک برداشته ! حرفی که همیشه می زنم امروز از دهن یه مرد دیگه شنیدم ! گفت : دلم می خواست زنم دوستم داشت تا صبح تا شب براش جون می کندم ! حاضرم جونم رو هم بهش بدم ! اما فقط دوستم داشته باشه تا واسه این همه زحمت انگیره داشته باشم !
مثل اینکه بعضی چیزا بین همه ی مردا مثل همه !
زنش به خاطر پولش باهاش ازدواج کرده بود ! ورشکست شد ٬ زنش دیگه دوستش نداره  چه تراژدی غم انگیزی ...

یکی دیگه بود که داشت دنبال خودش می گشت ! کسی که فکرش رو نمی کردم از این حرفا بلد باشه ! چه گریه ای می کرد ! من آرومش  کردم!  ولی خودم مردم! یعنی باید میمردم تا اون آروم بشه !

خدا امشب کلی مسافر دارم توی راه ! مواظبشون باش !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:26  توسط میثم  | 

I once heard a wise man say, “Religions take

everything that your DNA naturally wants to do to survive

and procreate and makes it wrong.” Why? Well, if you’re

busy fighting your internal drives, and you see God as the

only way to cleanse yourself of these ‘bad’ thoughts, then you are a much better SHEEP

 

 

If you want to get people to follow you, first confuse

them, then convince them that you know the way to get

them out of their confused state

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 11:20  توسط میثم  | 

سلام !
نمي دونم برگشتم يا نه ! اما خوب بايد اينجا يه چيزي بنويسم يا نه ؟!
اين غم نامه پايوني نداره مثل اينكه !
ولي خوب چاره اي نيست ! خيلي وقته ننوشتم ! يه ماهي مي شه فكر كنم ! شايدم بيشتر !
اتفاقات زيادي افتاد ! اما هيچ كدوم ارزش ياد آوري ندارن ! جز يكي دو سه تاش كه اونم اينجا جاي گفتنش نيس !
اميدوارم مثل خودم يادتون نرفته باشه كه من كيم ! ميثم هستم ! همون پسري كه توي شناسنامش نوشتن 19 سال پيش به دنيا اومده اما خودش هميشه انكار كرده كه 19 سالشه ! حتما مي دونيد چرا ؟!
يه جا گفتم من يه بچه ي 500 ساله هستم ! هر كي مي خواد باور كنه هر كي نمي خوتد باور نكنه ! و به قول يكي از دوستان هميشه كورم !
چند روز ديگه امتحانا شروع مي شه و من خالي تر از هميشه منتظر تموم شدن عذاب درس هام ! البته يه موقع زبونم لال فكر نكنيد درس مي خونم ها ! اصلا ... ولي موقع امتحانا كه مي شه هميشه اضطراب مشروط شدن هست !
بيرون مي چرخم عصر ها ! يه گوشه ي فلكه مي شينم و سيگار مي كشم و توي دودش تمام زندگيم رو مي بينم و تموم رويا هاي نا تمامم رو ! هوا خيلي توپه ! يه هواي پاك و تقريبا گرم ! جون مي ده با دود سيگار شش ها تو پر از اكسيژن كني ! خسته شدم از بس ملت گفتن نكش آقا !
نمي كشيم اگر دنيا از ما بكشه !
بريدگي ايجاد شده ! در تمام تنم و روانم ! كسي چسب واسه چسبوندن بريدگي هاي رواني داره ؟! سارا كلام يه جمله ي قشنگي توي وبلاگش نوسته : بيماري هاي روحي را با تجويز قرص درمان مي كنند ...
يه اتفاق جالب ديدم ! چند تا پليس امنيت اخلاقي ريخته بودن سر فلكه !حتما مي دونيد كه واسه چي مي آن ! بعدش 3 تا پليس مرد بود 5 تا پليس زن ! شايد باورتون نشه هميشون يه جا جمع شده بودن داشتن مي گفتن مي خنديدن ! جناب سرهنگ آنچنان با دوتا پليس زن ديگه لاس مي زد كه من گفتم الان كار به جاهاي باريك مي كشه در ملا عام ! حكايت ٍ منع كنه منع مي كرد خودش مي ريد پهن مي كرد شده ! البته ببخشيد كه من اينقدر واضح و رك صحبند مي كنما! به قول tapesh 2012 : توام كه خودت حيرون زير كمري و مي دوني خماري توي اين زمين بده پس فتوات ديگه چيه كه ديگه خودتم اهلشي و مسببي و آلودش شدي ؟! حاجي من و تو فرق مي كنيم !من تك پرم اما تو جوجه كشي داري صادر مي كني !
حاجي واسه ما ديگه جا نماز آب نكش ... حاجي ما آخر ختيم ...
خلاصه كه ما امروز كلا كف كرديم عينه جكوزي !
من بازم بر مي گردم !
براي من كمي دعا ...
كف دستي كافيست ...

پ.ن (1)‌: فريد ؟! منتظرم بازم ببينمت و ازت بپرسم چرا دوبار اون حرف رو زدي ؟!!

پ.ن‌ (2): پاهاي كثيف ... اومدم !!!

پ.ن (3): كسي سيگار بهتر از مارلبرو سراغ نداره ؟!!!

پ.ن (4): آهنگ " بايد بتونيم " ياس رو حتما گوش كنيد ...
                                  " زخم من نمي تونه بشه پانسمان
                                                          از تو خوردم اينم از شانس ما ... "

پ.ن (۵): تیغ ؟! تیغ  همیشه تیزه !


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 22:31  توسط میثم  | 

سلام !

از یکی پرسیدم که راجع به چی بنویسم گفت از حماقت آدم ها !
خوب حالا حوصله دارید نطق یه احمق رو راجع به حماقت آدم ها بشنوید ؟!

به نام خداوند بخشنده و مهربان !
خدای هر چی آدم احمقه و خدای یه احمق دو پا به نام میثم ... میم مثل میثم ! از حماقت نوشتن سخته ! تصمیم گرفتم از خودم بنویسم ! یه روز به یکی گفتم من معنای کلماتیم که به زبون جاری می شه ! حماقت هم از اون کلماته !

حماقت یعنی چی ؟ یعنی با دستای خودت هر چی که ساختی رو خراب کنی یا هر چه که خراب کردن رو بسازی ؟ یعنی امیدوار کردن یا نا امید کردن ؟! حماقت یعنی یه انقلاب تازه ؟! یه لبخند به نا اهلش و رفاقت با یه آدمی که می فهمه ؟!  یعنی نصف شب ساعت ۲ پاشی و همه ی خطر های یک شب تنها رو به جون بخری و با دوس دخترت جیم بزنی به خیابونا و آخرش لو بری یا مثل بچه های خوب بخوابی و لذت نصف شب های تابستون رو توی بغل دوس دخترت حس نکنی ؟ حماقت یعنی از ترس نگاه ها و حرفای دیگرون مثل یه گوسفند بسته زبون یه گوشه بشینی و چشمت به ساعتت باشه که کی لحظه ها تموم می شن یا با آتیش جوونیت همه رو شاد کنی و یخ همه ی آدم بزرگارو باز کنی و اونارم توی آتیش جوونیت سهیم کنی ؟! یعنی با کسی که دوستش داری بری بیرون ٬ بگی بخندی ٬ نفس بگیری و نفس بدی یا از ترس مامور ها و یه تعهد ساده صبح تا شب خودتو توی چهار دیواریه اتاقت حبس کنی ؟! یعنی شبای سرد زمستون در تراس اتاقت رو باز کنی تا با گرمای تنت و اتاقت هوای بیرون گرم تر شه یا از ترس سرما خوردن شیر شوفاژ رو تا آخر باز کنی تا گرم شی ؟! یعنی بری هر روز قهوه بخوری و یه دونه سیگار بکشی یا واسه دو هزار تومن پولش دور هر چی کافی شاپ رو خط بکشی ؟! حماقت یعنی با دوستات یه گوشه بشینی و پچ پچ کنون واسه حراست و انتظامات شعر بسازی و بخندی یا از ترسشون مثل بچه های خوب بری دانشگاه و بر گردی ؟! حماقت یعنی عاشق یه دختری بشی که هیچی ازش نمی دونی ٬ بعدش افسرده شی که چرا اون من رو دوس نداره یا این که با عشقت اینقدر آتیش بشی که پدر اون دختر بیچاره رو در بیاری :دی ؟!

 کدوم یکی از اینا می شه حماقت ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:11  توسط میثم  | 

دلم ابریست ...
بارانیست ...
طوفانیست ... !

قافله ی نگاهم از دالان ترس چه با آرامش می گذرد !
گویی تپش های دلم را نمی فهمد !

گویی او هم دلتنگ رقص فروزان دیوانگیست !
خنده ای پیچید ولی افسوس به تلخی ...

پس از آن روز دلم در دیوار های نارنجی رنگ آتش به یادگار ماند
نقشی ساده از هزاران سال پیش ولی برای دیروز !

                                                                                                   میثم ۰ اتاق تاریک
                                                                                                            ۹/۲/۸۷

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:18  توسط میثم  | 

تو بارون که رفتی ٬ شبم زیر و رو شد
                        یه بغز شکسته ٬ رفیق گلو شد

تو بارون که رفتی ٬ دل ِ باغچه پژمرد
                         تمام وجودم ٬ توی آینه خط خورد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:5  توسط میثم 

سلام !

خوب از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است ! ولی کسی می دونه الان چی می خوام بگم ؟! در واقع می شه گفت خودمم نمی دونم ! روزنامه ی همشهری نوشته بود : نماینده ی ولایت فقیه در آذربایجان شرقی به احمدی نژاد گفت : رئیس جمهور به وعده های خود در مهار تورم عمل کند !
یکی نیست به این نماینده ی آگاه بگه رئیس جمهور اگه این کاره بود الان وضع مملکت این نبود ! سرم درد می کرد خواستم سوار تاکسی دربست بشم تا خونه ! یه اتوبان ِ یکی دو کیلومتر طول داره ! رسیدیم به مقصد گفتم چه قدر شد ؟! گفت دو هزار تومن ! گفتم یعنی چی مرد مومن ؟! دو هزار تومن ؟! واسه ۵ قدم راه ؟! گفت پسر خوب گوجه فرنگی کیلویی دو هزار تومنه ! خوب واحد پول مملکت بشه گوجه فرنگی دیگه ! مثلا می ریم نون بخریم جاش ۵ تا گوجه بدیم بیایم بیرون !

ملت دلم از همه چی پره ! مخصوصا از این مملکت و مدیراش ! آخه چرا ؟! چرا داره این جوری می شه !؟ کسی نیست جواب بده ؟! ما که ۲۰۰۰ کیلومتر مرزمون رو با افغانستان نمی تونیم کنترل کنیم که اینقدر مواد مخدر وارد این مملکت نشه ٬ آیا واقعا می تونیم نیروگاه هسته ای بومی احداث کنیم ! چرا آخه ؟! چرا ؟! بابا دلم گرفت از بس جوون معتاد دیدم ! دلم گرفت از بس جوون هایی رو دیدم که با افتخار از کوکایین کشیدنشون حرف می زنن !

خاک بر سر من و تو ! که نمی تونیم جلوی هیچی رو بگیریم یا لااقل مسیرش رو عوض کنیم ! یه جا خوندم نوشته بود ۹۵٪ مواد مخدر تولید افغانی های بی پدر مادر ِ کثافت از ایران ترانزیت می شه جاهای دیگه ی دنیا ! هزار تا فکر و خیال اومده توی ذهنم ! فکر و خیال های کثیف ! احساس می کنم دستای کثیفی توی کاره ! یه چیز دیگه نتیجه گیری کردم ! نمی دونم درسته یا نه ؟ دفعه ی پیش گفتم جوون هارو معتاد می کنن که نپرسن چرا ! ولی این فقط یه روی سکه اس ! یه روی ِ دیگه ی این سکه بر می گرده به طالبان و القاعده ! اونا هر چقدر گروه کثیفی باشن اما یه خیری واسه این مملکت دارن ! اونا حسابی سر آمریکایی هارو گرم کردن ! طوری که خیالمون تخته حالا حالا ها قرار نیست آمریکا این طرفا آفتابی شه ! ولی این سرگرمی آمریکایی ها بالاخره یه منبع مالی می خواد دیگه !؟ باید از یه جا خرج این طالبان و القاعده تامین شه یه نه ؟! نمی شه که همینجوری بریم پول واریز کنیم به حساب بن لادن ؟! این روی سکه رو وقتی فهمیدم که اتحادی ی اروپا تصمیم گرفت واردات موادمخدر به کشور های اروپایی رو واسه ساخت دارو قانونی کنه تا این گروه ها نتونن با قاچاق مواد مخدر تامین بودجه کنن !

به هر حال ! به من چه ؟! واقعا نمی دونم دیگه باید به کی اعتماد کرد ! کاش اصلا این کشور رئیس جمهور نداست ! یه دونه رهبر کافی بود دیگه ! لااقل دیگه مجبور نبودیم درد ترکش های جنگ بین چند نفر صاحب قدرت با سلیقه های مختلف رو ما تحمل کنیم ! یکی می آد اون یکی رو خراب کنه یهو قیمت میوه رو دوبل می کنه! اون یکی می آد تلافی کنه تعرفه های واردات ماشین رو نمی ذاره کم بشه ! این وسط پیدا کنید سن پرتقال فروش را !

یکی به حال ما جوون ها فکری بکنه !

دنبال کار می کردم ! هر چی باشه انجام می دم فقط پاره وقت !

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:6  توسط میثم  | 

ببین میثم ! من از وقتی اومدم اینجا موقعیت های خیلی خوبی برام هست ! توی مهمونی می بینن ٬ اینور اونور ! حتی از مهندس های کارخونه ! اگه بخاطر پول دایی هم باشه هستن ٬ شرایطمم قبول می کنن که به عنوان خواستگار زنگ می زنن !  ولی من یه بار به z گفتم هر کی گفت تو رد کن ! ولی از این جریان به بعد برای اولین بار شک افتاده توی دلم ! برای تو بودم ! اخلاقت هر چی بود می گفتم کنار می آم ولی این که بهم وفادار نموندی همه چی رو خراب کرد ... من اینجام همه می گن دختر خواهر مح... !

کسی می فهمه دارم میمیرم ؟!؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:45  توسط میثم  |