تبليغاتX
نوشته های یه پسر روانی
آن ها حتی پاچه ی افکارمان را نیز می گیرند .

فکر اینم که

من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی بر خیزد ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:53 توسط میثم

سلام ...

می دانمت !
تو نیز مثل من٬مثل ما  ٬مثل همه ٬شب در گلویت گیر کرده ...

دل من می سوزد
که کبوتر ها را پر بستند ...
که پر پاک پرستو ها را بشکستند ...

آیا تو نیز خواهی خواند ؟ این نغمه ی سبز را تا به جاودان !؟
آیا تو نیز به رنگ چمن ٬ به رنگ گیاه ٬به رنگ زندگی دلبسته بودی ؟!

معصومانه ی نگاه تو٬آری ! خود تو ٬بال اندوه مرا گشود و به بیکران برد !
لحظه ای پنداشتم آزادم ! لحظه ای بال خود را به سبزینگی ِ آسمانِ شهرم بخشیدم ...

ولی افسوس همه خواب بود !
افسوس همه بیداد بود .

 

ماندنم برای آن است که بمانی ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:54 توسط میثم

خوب !

 

 

 

 

 

این همه جای خالی پر شده از صدای ماهی ! نه این شعر نیست ! لطفا بد برداشت نکنید  !
شده است که ماهی شوید ؟! تا در فنجان چای چشم او ، آنقدر شنا کنید تا شاید بیدار شود ؟

چه دلی دارم من !
که تیر رها شده از ابروان تو
پاره اش نمی کند ...

می گویم ؟! دلم می خواهد دود شوم ! می دانی چرا ؟ تا شاید بتوانم به هوای تو روم .
این نیست رسم مردانگی که تو باشی خفته در جای من و جای من باشد بیگانه با من !


باشد ! خوابی ...
ملالی نیست جز
بوسه ای بر آتشگاه لبانت .

خجالت می کشم که بگویم
آن جا ، جای من است !

تو زمین منی ...

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 16:43 توسط میثم |

سلام !

اوه ! کم کم داشتم مثل بخر روی شیشه از روی دل های مثل شیشه ی شما پاک می شدم ولی می دونم که همیشه اثر دستی که منو پاک کرد روی دلاتون می مونه !

بی خیال اینا !

عجب اوضاعی شده ! نظرتون چیه که این دفعه هم مثل ۴ سال پیش همه با هم بریم به آقای دکتر رای بدیم ؟! شاید که آینده از آن ما ... عصبانی شدید ؟! اما باور کنید بهترین گزینه همینه ! نظرتون چیه یه فرصت دیگه به این آقای دکتر بدیم ؟! شعر تازشم که پر واضحه چیه ! اصلا خودش اعتراف کرده ! این که دیگه ناراحتی نداره ! هر روز داره می گه : خودم ری.دم خودم درستش می کنم !

اما نه دیگه آقای دکتر ! این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست ! ولی دس مریزاد ! کاری با این مملکت و ملت کردی که کسی که تا ۴ سال پیش به هرکی که می رفت رای بده می خندید این دفعه خودش داره همه رو به رای دادن ترغیب می کنه ! این دفعه منم می خوام بین بد و بدتر با اجازه ی بزرگترا بد رو انتخاب کنم ! من همین جا از پشت این تریبون اعلام می کنم که منم سبزه شدم ! همین الانم یه تی شرت سبز تنم کردم نشستم وسط سایت دانشگاه دارم این مطلب رو می نویسم !

این طرف و اون طرف به چشمم می خوره می نویسن : موسوی نتونسته اون جوری که باید و شاید شور و اشتیاق ایجاد کنه ولی این درست نیست ! همین اندازه می دونم که " همراه شو عزیز تنها نمان به درد که این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود ! "


خدا بیامرزه پدر ابراهیم نبوری رو ! خوب حرفی زد ! گفت : " آقای موسوی مثل فارست گامپ گچ پایش باز شده است و دارد تندتند می دود، و دیگر هر چه فریاد می زنی هم توقف نمی کند. "

بازم میام !

گفتن ساعت ۱۲ قطع می شه !!!!

 

پ . ن ( ۱ ) :

سوال از ابراهیم نبوی :

 

در این دوره نسبت به دوره قبل بحث تحریم انتخابات به صورت جدی مطرح نشده است، فکر می کنید چرا کسانی که در دوره قبل تحریم کردند حال سکوت کرده اند؟

شما در هر جایی باشید لازم است روزنامه یی در دست بگیرید، یا تلویزیون روشن کنید، یا پای اینترنت بروید، یا میدان تره بار بروید و گوجه فرنگی و پیاز بخرید، یا خانه اجاره کنید یا هر کاری بکنید، متوجه حضور جناب آقای احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور خواهید شد و طبیعتاً همه می دانند که حضور ایشان حاصل تحریم انتخابات توسط برخی از گروه های اجتماعی یا صنفی است، طبیعی است که مردم نخواهند چنین حوادثی دیگر تکرار شود. به نظر من تحریم انتخابات دیگر معنی ندارد. تحریم کنندگان می گفتند ما می خواهیم تحریم کنیم تا حکومت مشروعیتش را از دست بدهد، و واقعاً هم دفعه قبل نیمی از مردم در انتخابات رای ندادند. چهار سال تحریم کنندگان وقت داشتند که مشروعیت نداشتن جمهوری اسلامی را اثبات کنند، الان هیچ کدام از آنها پیدایشان نیست.

گروهی هم می گفتند ما رای نمی دهیم تا اوضاع آنقدر بد بشود، آنقدر بد بشود، آنقدر بد بشود... که خارجی ها حمله کنند و.... وقتی پای حمله امریکا به میان آمد، حتی بسیاری از آن تحریم کنندگان هم حاضر نبودند در بدترین شرایط کوچک ترین لطمه یی به کشورمان بخورد. خودشان می گفتند اگر جنگ بشود می رویم ایران و جان می دهیم، در حالی که قبل از آن می توانستند فقط یک رای بدهند تا چنین مشکلاتی ایجاد نشود. البته عمده ترین جریان تحریم مربوط به کسانی است که بیرون ایران زندگی می کنند و قصد بازگشت به ایران ندارند، ولی به هر نحو نزد دوستان و فامیل و آشنا به عنوان فعال سیاسی یا مفعول تشکیلاتی شناخته شده اند. خیلی از این افراد تحریم می کردند چون واقعاً برایشان فرقی نمی کرد هاشمی رئیس جمهور باشد یا احمدی نژاد.

طبیعی است، چون وقتی شما در نیویورک زندگی می کنید یا در پاریس و قصد بازگشت هم ندارید خیلی اوقات حتی به نفع تان است کسی سر کار بیاید که اوضاع بدتر بشود. وقتی کسی معتقد است کسی بیاید که مردم بیشتر اذیت بشوند، می خواهد مشکل شخصی خودش را حل کند و برایش اهمیتی ندارد که 70 میلیون نفر چه بدبختی بکشند. این جریان تحریم هم به نظر من تا حد زیادی به خاطر رفتن بوش و جریان تند ضدایرانی و آمدن آقای اوباما کمرنگ شده است. به نظرم تحریم انتخابات دیگر دلیل بین المللی یا اجتماعی و سیاسی ندارد، و بیشتر یک بازی شخصی برای برخی نیروهای سیاسی است که دچار بیماری بی مسوولیتی سیاسی هستند.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:47 توسط میثم |

می دانی ؟! آمدنم بی دلیل است !
ولی اصلا شبیه آن بی دلیل هایی نیست که گاه و بی گاه در کوچه پس کوچه های ذهنم نقش می بندد ! شانه ی خویش را بالا می اندازم بی آنکه بدانم به کدامین سوال نپرسیده جوابی داده ام ! ولی دلم می خواهد این را بدانی که من کافر شده ام !

من خدایی دگر یافته ام ، بر قبله ای دگر نماز می گزارم و خدایی دگر را می پرستم ...
ملحد بودن هم برای خود عالمی دارد !

دلم می خواهد بدانی که اوست خدای من !
دلم می خواهد بدانی که من وضو با طراوت دستانش می گیرم ...
دلم می خواهد بدانی که بر زلف کمندش نماز می گزارم ...
و هیچ گاه از لحظه ای که معبودی نو یافته ام ، نماز شب خویش را از یاد نبرده ام ...

می دانی ؟! اینجا ، در شهر کوچکم ، مثل این است که همه کافر شده اند ! با جنگ و ارابه های مرگبار هم نتوانستم مقابل این قوم کافر ایستادگی کنم ! گوئیا آن ها همه با هم ، همه ی وجودشان را برای معبودی نو می دادند ...


نمی دانم چرا ؟؟ ولی این قوم خدای خویش را بر پیکره ای دادند .

در هنگامه ی جنگ شنیدم که کسی رو به آسمان کرد و گفت :
می دانی ؟!
آغوش گرمش ، تو را از یادم می برد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 21:42 توسط میثم

سلام !

پای پیاده می رود ، قافله ی نگاه من
تا برسد به چشم تو ، ای مه شامگاه من ...

روز عروسیمون بد نشد ! یعنی همه چی عالی بود ! از اولش بگم ؟!

دیشبش رفتم خونه ی دوستم خوابیدم ! صبح که داشتم می رفتم صحنه های عجیبی دیدم ! ولی خوب نمی شه اینجا گفت ! هر کی خواست بدونه توی نظرات بگه بیام باعث ف.یلتر شدنه وبلاگش بشم برم ! رفتم خونه صبحونه خوردم و یه خرده سر به سرم گذاشتن ! میثم ؟! حالیت هست داری چیکار می کنی ؟! بیداری الان ؟! :دی

داماد کوچک ...

گل فروش خیابونمون گفته بود ساعت 9 بیا ماشینو بدم برو ! ساعت 10:30 به زور ماشینو از زیر چنگش در آوردم رفتم آرایشگاه ! به به به ! چه دامادی :دی ! یکی از بهترین دوستام اومد خونمون ! برام شراب انگور 7 ساله آورده بود ! جاتون خالی ! مزه ی عسل می داد :دی ! شدم بهترین و خوشگل ترین و سر خوش ترین داماد دنیا ! نه اینکه بخوام از خودم تعریف کنم ها ! نه ! نگاه هایی که می شد اینو بهم ثابت می کرد ! حالا یه چیزی بگم بخندید ! داشتیم با میلاد می رفتیم دنبال عروسم ! توی راه که ماشین رو گل زده بودم میلادم نشسته بود رو صندلی بغل دستم ، همه ی راننده ها به هزار امید بر می گشتن عروس رو ببینن ! با چهره ی خندون بر می گشتن و وقتی چشمشون به میلاد می افتاد یهو اخماشون در هم می رفت و سرشون رو تکون می دادن ! البته من که از خدام بود میلاد زنم بشه ! :دی از ته دل گفتم !! خلاصه رفتیم رسیدیم آرایشگاه عروسم ! همون جا بود که یادم افتاد آتلیه گفته بود جوراب هم رنگ کت شلوارم بپوشم ! با هزار مصیبت افشین رو پیدا کردم و بهش سپردم برام یه جفت جوراب بخره ! فیلم بردار تیز بین قصه هم این نکته از دوربینش پنهان نموند و همه رو ضبط کرد ...


خلاصه عروشم رو آوردن! به به به ! چه عروسی ! بی تعارف بگم ! همیشه بهش می گفتم قراره بشی زشت ترین عروس دنیا ! بعدش همه قراره به من بگن از این خوشگل ترش نبود بگیریش ؟! :دی اما انصافا زیبا ترین موجودی شده بود که من به تمام عمرم دیده بودم ! کار خدا بود که تا شب تنهامون نذاشتن ! وگرنه جنازشو تحویل وادی رحمت می دادم ! :دی

کرم خاکی عزیزم ! فکرشم نمی کردم اینقدر ناز بشی !!!


عروس قصه ی من ...

من که دیوونه می شم وقتی بهش فکر می کنم ! اینقدر قشنگ بود که فکر می کنم تا تموم عمرم می تونم به گرمی و قشنگیه اون لحظه همهی بدی های دنیا رو فراموش کنم ! فریاد بزن بگو دوست دارم ...

بیخیال اینا ! داشتم می گفتم ! اینقدر لباسش بزرگ بود که از هیچ دری رد نمی شد ! ولی انصافا خیلی باحال بود ! شده بود مثل سرندیپیتی ! منظورم همون سیندرلاست ! با هزار مصیبت تونستم توی ماشین جاش کنم و راه افتادم طرف آتلیه ! توی راه چقدر خوش گذشت ! رفتیم آتلیه ! اونجا می گفتم لب هاتونو نزدیک کنید بهم ! منم که بی ظرفیت ! خودتون می تونید حدس بزنید چی پیش اومد ! اینقدر ژست های باحال گرفتیم ته دل آدم یه جوری می شد در حین عکاسی :دی ! می ونید که چه جوری می گم ؟! :دی

عزیزم برگرد ؟ :دی !!

آتلیه هم هر جوری بود تموم شد ! زفتیم خونه ! مگه این فیلم بردارو عکاس می کشن ؟! دیوونمون کردن تا شب ! اینور برو ! اونور برو ! اینو بگیر ! اونو بده ! چشمک بزن ! بوس کن ! ال کن ! بل کن ! فقط بکن بکن راه انداخته بودن بدون در نظر گرفتن اینکه بابا خسته شدیم ! یه خردشم نگر دارین واسه شب ! :دی منظورم شی که مهمونا می آن !

بقیه اش باشه واسه دفعه ی بعد ...



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:59 توسط میثم |

بی تو سازم ، صدا نداره !

تولدت مبارک همسر عزیزم !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 0:10 توسط میثم

سلام!

پرسیدند : خوابی یا بیدار ؟!

خود نیز در عجبیم که خوابیم یا بیدار ! بازی دکتر دکتر با پسر بچه های کوچه ی غربت گرفته ؛ تاریک خانه ی بازداشتگاه نم کشیده ی کلانتری 15 و 17 ؛ پرونده سازی های احمقانه ی : جرم : ایجاد مزاحمت برای ناموس خودش !!! پشت بام های نیمه شب ! ولگردی های بامداد روشن ! تابستان های زمستانی و زمستان های تابستانی !  همه و همه ما را به مثابه خوابی می ماند که در ورطه ی آن گرفتار آمدیم و چیزی نصیبمان نشد جز :

گه گیجه ای آبی رنگ ...

به رنگ دو تصادف ! به رنگ خواب های آشفته و گر گرفتن های نیمه شب ! به رنگ مالباختگی ! به رنگ عقب ماندن ! به رنگ معلولیت ...

باور داشتن به بیداری ، الان ! ؛ همانقدر احمقانه است که باور کنی اینجا پایان راه همه ی آرزوهاست !
باور داشتن به بیداری ، الان ! ؛ همانقدر احمقانه است که باور کنی اینجا می شود بنزین مفت پیدا کرد !
باور داشتن به بیداری ، الان ! ؛ همانقدر احمقانه است که باور کنی امشب پاهایت را بیرون لحاف نمی گذاری !

می دانم ! احمقانه است ! هر لحظه ی این نوشتن احمقانه است !
می دانم ! احمقانه است ! هر لحظه ی این روز ها احمقانه است !
می دانم ! احمقانه است !

این که تو فکر می کنی من احمقم ؛ احمقانه است !

دنیای وارونه ی من این روز ها خوب به من می رسد ! دنیای شما چه طور ؟!
ما شکرگزاریم ! برای هر لحظه ی احمقانه ! برای این بی بنزینی ! برای داشتن تو ...
اما نگرانیم !


نگران همیشگی ؛ برای چشمان قهوه ای تو ...


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:14 توسط میثم

هستی از ما آلت خورده است ، ما از هستی .

گاو آهن گونه می دویم ما ! بدون هیچ هستی ...

دوس داری قار قار کنی ؟! خوب بکن ! منتهی می تونی بری یه جای دور  ! ما به کلاغ های فضله خور اتاق اجاره نمی دیم ! راستی یه سوال دارم !؟ می دونی تو همان خاکی که هستی ؟ کجات خراب بوده ؟! منظورم کدوم نطفه اس ! نطفه ی مامانت یا سرباز بابات که تو اینقدر جنگلی شدی ؟! طبیعتت فقط به درد بتن با تاب فشاری 5456465778 می خوره ! راستی یه کادو دارم برات ! به زودی به دستت می رسه ! ویسکی پرورده توی چوب بلوطی که با جیش دوستم مزه دار شده ! اوه داشت یادم می رفت !

هپی ولنتاین ! عشق پانزده سانتی از آن تو ...

می تونم بپرسم اسبتو کجا می بندی ؟! تاحالا کسی بهت گفته به مویی بندی ؟!

شاید که آینده از آن ما ...

اون موقع می خوای چیکار کنی ؟! می دونی من می تونم خیلی کینه ای باشم ! چیکار کنم ! منم مثل تو مصالحم خراب بوده ! ولی از پشت و جلو خوب بهم رسیدن ورز اومدم ! اگه خاموشم مپندار که راضیم !

تو ای شکاف محدوده ی من ... سفید دردانه ی من ...

پ ن ( 1 ) : کرم خاکی عزیزم ! مخاطب این مطلب تو نیستی ! اصلا !!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 0:24 توسط میثم |

بلوغ دیر رس و مزایا !
می دونید ؟! امروز یه کفش گنده کردم ! حتما می پرسید چی ؟ این که احساس دوس داشتن با حمام رفتن رابطه ی عکس داره ! یعنی هر چی کمتر بری حمام اونقدر طرف مقابلت رو بیشتر دوس داری ! احمقانه اس ولی من تجربه اش کردم ! به همین خاطر زین پس هر کی جرات داره در حضور من حرفی از حمام و حمام رفتن بزنه ! از حالا گفته باشم ! دانگوروس ! 

راستی ؟! خبری از این شنل شکلاتی نشد ؟! منظورم حاج آقا قاب خاتم ! خاتمی ! خدا به دادمون برسه ! مملکت داره تبدیل به زمین فوتبال می شه ! از نوع آمریکاییش البته ! از اینا که یهو یه  نفر عینه ترانوزوروس به اون یکی یه تنه می زنه ولو می شه کف زمین بعد همه ی تماشاچیا براش دس می زنن !

دس دسی باباش می آد ... صدای کفش پاش می آد !

البته این باباش کفشش چرم خالصه ! مثل گیوه می مونه ! تق تق نداره ! 

پس این صدای تق تق از کجا می آد ؟ ( !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )

خاتمی بیاد ملت باید واسه صبحونه نون و حماقت با چایی شیرین بخورن که برن بهش رای بدن ! می دونید ؟ من اصلا مخالف خاتمی نیستم اما همونجوری که حودش می گفت اگر بیاد و ئیس جمهور بشه فقط هزینه های ملت افزایش پیدا می کنه ! لااقل احمدی نژاد خودش می دونه چیکار کرده (!) خاتمی بیاد کار شکنی ها به اوج خودش می رسه ، مذاکره با آمریکا می ره پی کارش و هزار و یکجور اتفاق دیگه ! ولی احمدی نژاد الن باید بیاد ! می دونید چرا ؟ اون به گفته ی خودش ه دکتره ! الانم زده دل و روده ی ایران رو ریخته بیرون ! این خودش فقط باید این دل و روده رو جمع کنه بزاره سر جاش و بخیه بزنه ! بخیه ای که تا من هستم و تا تو هستی و تا ابد جاش روی تن ایرانم می مونه !

برای اولین باره که احساس می کنم مجبورم برم رای بدم تا بین بد و بدتر ، من بد رو انتخاب کنم !

اصلا بیخیال اینا ! من چرا حرف سیاسی در کردم از خودم باز ؟ 

در و دیوار اتاقم شده عینه بولتن های دانشگاه ! همه جاش کاغذ چسبوندم! کاغذ های سفید ! برای پوشونده سیاهی انتظارم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 1:2 توسط میثم |